هدایت شده از خانهیِدوست
مدت هاست ننوشته ام ، مدت هاست اینجا ننوشته ام ، مدتهاست دیوار خانه ام خالیست ، همانند دستانم .
به راستی که ما خالیِ از واژه ها چیستیم ؟ خالی از هجا ، خالی از آوا ، خالی از لفظ و معنا ؟ انسان بدونِ معنا زنده نیست . میشود معنا را در نمناکی بین مژه های لطیف و تابدار یک نوزاد یافت و واژه را در اولین ادای حروف کودکان دبستانی و سیاهی دفترهای رنگینشان . میشود در چین های دست یک زنِ روستایی دورافتاده در گوشه ای از خراسان ، به معنا پی برد . در لالایی های یک عروس سروقامت و جوانِ شمالی برای اولین ثمره زندگیاش ، هجا و آوا و کلمه را پیدا کرد . انسان بدون معنا زنده نیست ، واژگان معنای ما هستند و انسان بدون واژه زنده نیست .
| انسان ، معنا و واژه ؛ یکم اردیبهشت هزار و چهارصد و پنج |
اتاقکسیگار؛
میخوام اینقدر گوشت بدم که دژاووت شکسته بشه. حالا میبینی مورس، حالا میبینی.
ته دلم هنوزم میترسم از بهار، ولی خیلی راحتتر از چیزی که فکرشو میکردم کنار اومدم باهاش.