بیا که تیر نگاهت هنوز در پر ماست
گواه ما پر خونین و دیده تر ماست
دلی که رام محبت نمیشود دل توست
سری که در ره مهر و وفا رود سر ماست
به پادشاهی عالم نظر نیندازیم
گدای درگه عشقیم و عشق افسر ماست
میان سینه ما آتشی به نام دل است
که یادگار گرانمایه ای ز دلبر ماست
ز خاک پای تو شرمنده ام چه چاره کنم
بیا، ببین، که همین نیمه جان میسر ماست
تو شمع بزم رقیبانی و نمیدانی
که در فراق رخت خون دل به ساغر ماست
فراق دوست کشیدیم و زنده ایم هنوز
خدای را، مگر از سنگ خاره پیکر ماست
رسیده جان فریدون به لب ز درد فراق
به کس چه جای شکایت که این مقدر ماست
#مشیری
هدایت شده از "زایشافکار"
شریف ترین ها ویراستارانی اند که مینویسند
بعد از ثیتراژ ادامه دارد