هدایت شده از ⚓⊱𝖡𝗅𝖺𝖼𝗄 𝗉𝖾𝖺𝗋𝗅⊹
شاید اصلا خونه همین ناهار های روی سفره ست، دعواهای کوچیکه، مدادِ توی دستمه، بغل کردن رزاناست، قهقهه با ژلهماهیه، قهر کردنِ رونیکاست، حرف زدن با ریکاست، ویس دادن برای یوکیه، معلولبازی دراوردن برای مامانمه، نیمرو های خراب درست کردنه، تحلیل جنگ برای فئو و سروینه، ناز کردن گربه های پارکه، با کتاب گریه کردنه، سوژه ی فامیل بودنه، همین رویاهای کوچیک و بزرگه، شاید خونه دریا باشه، شاید فیلمای نصفه شبی باشه، شاید خونه توی خنده های با بقیه ست، شاید خونه فقط یه چیز نباشه.
هدایت شده از پناهگاه نویسنده ها؛
با ژلهماهی فیلم ترسناک ببینید،چون سه ساعت میشینه براتون تحلیل میکنه که اینا همش ساختگیه😭
هدایت شده از پناهگاه نویسنده ها؛
(تازه به جای اینکه نصفه شب بترسید قهقهه میزنید)
اتاقکسیگار؛
با ژلهماهی فیلم ترسناک ببینید،چون سه ساعت میشینه براتون تحلیل میکنه که اینا همش ساختگیه😭
آخه داشتی سکته میزدی، نباید یه کاری میکرد-؟
"من عاشق سنگریزههام، چون ما رو یاد این میندازن که ما هم مثل اینها خیلی ریز و زیادیم. شاید خدایان_چیز ببخشید خدا هم همینجوری که ما به این سنگریزهها نگاه میکنیم به ما نگاه میکنه."
اتاقکسیگار؛
من سوار همین اتوبوس میشدم، همین آهنگ(wildflower) رو گوش میدادم و به صفحه چتمون خیره میشدم و اگه اوضا
تختم شکسته بود و مجبور بودم با تشک وسط اتاق بخوابم. ما نقش برج دیدبانی رو داشتیم پس هروقت جایی رو میزدن، زنگ میزدیم به این و اون و مخابره میکردیم. درد از مغزم تا نوک انگشتام پیشروی میکرد و برای اینکه بتونم نفس بکشم باید گلنار رو با سهتار میزدم. سوار بر مروارید سیاه همراه کاپیتان جک از دستت فرار میکردم. ریاضی رو میبلعیدم و مثل آدم غذا نمیخوردم. شبها تا یک و دو بیدار بودم چون میتونستم گوشیم رو خاموش کنم و با آرامش کتاب بخونم.
پارسال، خرداد. یکم بعد از آشنا شدنم با سورنا. رفتن خونه مامانبزرگ با حالت چرکین. آبله مرغون. چیدن بال پروانههام. افتتاح استودیوی فیلم ترکی به جای مرور کردن برای درسهای خرداد، صبحها فقط به این امید بیدار میشدم که شمارهت رو ببینم که داره بهم زنگ میزنه. میگفتی بخاطر من زود از خواب بلند میشی. بعدم میخندیدی و میگفتی صدات شبیه غازه، و منم میخندیدم و میگفتم قشنگترین صدای دنیا رو داری.
ناخدا جلال، داراب، دشت پروانهها، لاشه لطیف، ترک، ماریان، پوچی، چشمها، بیستارز؛ تابستون پارسال.