هدایت شده از شاید خورشید(ایران آزادم🖤)
این ماجرا که از خوردن توت بینصیبم واقعا داره ناراحتم میکنه
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آید و گویدم:«ز جا برخیز
این جامه عاریت به دور افکن
وین باده جانگزا به کامت ریز!»
میخواهم که مگر ز مرگ بگریزم
میخندد و میکشد در آغوشم
پیمانه ز دست مرگ میگیرم
میلرزم و با هراس مینوشم!
آن دور، در آن دیار هول انگیز
بی روح، فسرده، خفته در گورم
لب بر لب من نهاده کژدم ها
بازیچه مار و طمعه مورم
در ظلمت نیمه شب که تنها مرگ
بنشسته به روی دخمه ها بیدار،
وامانده مار و مور و کژدم را
میکاود و زوزه میکشد کفتار!
روزی دو به روی لاشه غوغاییست
آنگاه سکوت میکند غوغا
روید ز نسیم مرگ خاری چند
پوشد رخ آن مغاک وحشت زا
سالی نگذشته استخوان من
در دامن گور خاک خواهد شد
وز خاطر روزگار بی انجام
این قصه دردناک خواهد شد
ای رهگذران وادی هستی!
از وحشت مرگ میزنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد!
ای وای چه سرنوشت جانسوزی
این است حدیث تلخ ما، این است
ده روزه عمر همه با تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است
از گور چگونه رو برنگردانم؟
من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویش پشیمانم
من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامده ست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم!
#مشیری