اتاقکسیگار؛
این چیزی که من دیدم نمره شیمی نبود
خواستم به اطلاع کلیه عزیزان برسانم که "یه دبیر پایه ما رو نجات داد."
ای آخرین رنج،
تنهای تنها میکشیدم انتظارت
ناگاه دستی خشمگین مشتی به در کوفت.
دیوارها در کام تاریکی فرو ریخت،
لرزید جانم از نسیمی سرد و نمناک.
آنگاه دستی در من آویخت!
دانستم این ناخوانده، مرگ است
از سال های پیش با من آشنا بود
بسیار او را دیده بودم
اما نمیدانم کجا بود!
فریاد تلخم در گلو مرد!
با خود مرا در کام ظلمت ها برد،
در دشت ها، در کوه ها،
در دره های ژرف و خاموش،
بر روی دریاهای خون، در تیرگی ها،
در خلوت گرداب های سرد و تاریک
در کام اوهام،
در ساحل متروک دریاهای آرام،
شب های جاویدان مرا در بر گرفتند.
ای آخرین رنج،
من خفته ام بر سینه خاک
بر باد شد آن خاطر از رنج خرسند
اکنون تو تنها مانده ای، ای آخرین رنج!
برخیز، برخیز،
از من بپرهیز،
برخیز، از این گور وحشت زا حذر کن.
گر دست تو کوتاه شد از دامن من؛
بر روی بال آرزوهایم سفر کن.
با روح بیمارم بیامیز،
بر عشق ناکامم بپیوند!
#مشیری