هدایت شده از تینـٰار.
اگر جنگ نبود، تورا به خانهام دعوت میکردم
و میگفتم:
"به کشورم خوش آمدی.
چای بنوش خستهای."
برایت اتاقی از گُل میساختم
و شاید تو را در آغوش میفشردم.
اگر جنگ نبود..
تمام مینهای سر راہ را گل میکاشتم
تا کشورم زیباتر به چشمانت بیاید.
-نزارقبانی
هدایت شده از بادماراخواهدبرد
برای نابود کردن یک فرهنگ لازم نیست
کتاب هارا، سوزاند!
فقط کافیست کاری کنید مردم انهارا، نخوانند.
-ویکتور هوگو
هدایت شده از 𝒜𝑠𝑡𝑟𝑜𝑑𝑖𝑛𝑔 ݁˖ ✮ ⋆
تورس ، من دیدم که چطور تلاش میکردی. اینا خیلی ارزشمنده.
اون شبها خیلی راه میرفتیم، با اینکه نمیتونستم نفس بکشم. بهت میگفتم یه موجود زنده توی مشتم حبس شده که میخواد آزاد بشه. ازت پرسیدم مشتم رو باز کنم یا نه. گفتم اگه بازش کنم دیگه بسته نمیشه.
گفتی بازش کن و اون موجود زنده راحت فرار کرد. چند شب بعد رو قهقهه زنان گذروندیم.
کم کم زمانمون تموم شد. سوار اتوبوس شدیم و از کنار بیابون گذشتیم؛ بیابونی که مطمئن بودم چند نفر توش گم شدن. و بعدش من و تو توی باغ پرتقال بودیم، و من هیچوقت چشمای اون شبت رو یادم نمیره.
وقتی رسیدیم شهر خاکستری شده بود. و من هیچوقت اون گمشدهها رو پیدا نکردم. شاید نباید مشتم رو باز میکردم.
بهترین حس پارسال واقعا اونجاییش بود که یه روز قبل امتحان خرداد ریاضی، همه جزوههاشو ریختم دور.