اتاقکسیگار؛
سینمایی تایتانیک: یه عاشقانه دریایی نسبتا طولانی. اگه از دریا خوشتون میاد پیشنهاد میشه. قطعا غرق شدن
کتاب سال بلوا، اثر عباس معروفی:
تصور کن گوشه یک کارگاه کوزهگری ایستادهای و همهجا بوی خاک میدهد. از آنجا جوانان را نگاه میکنی که مثل برگ گل پرپر میشوند. "دار" را میبینی که بر زندگی مردم سایه افکنده. پل را میبینی که انگار ساختنش قرار است تا ابد طول بکشد. عشق را میبینی، عشق بین دختر پادشاه و زرگر، عشق بین دختر سرهنگ و سفالگر. زنان را میبینی که خانهنشینشان کردهاند. شایعات جذام را میشنوی اما اثری از آن نمیبینی. سال بلوا به همین ترتیب میگذرد.
چقدر وقت بود توی خلسه بعد از کتاب فرو نرفته بودم؟ تجربه معرکهای بود، به شما هم پیشنهادش میکنم.
اتاقکسیگار؛
من دلم برای پستهای نکو سنسه تنگ شده:((((
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اتاقکسیگار؛
چقدر وقت بود توی خلسه بعد از کتاب فرو نرفته بودم؟ تجربه معرکهای بود، به شما هم پیشنهادش میکنم.
یادم رفته بود خلسه چقدر باعث خوابآلودگی و هذیون میشه.
هدایت شده از آیـرِن✧
گندم و جو، وقتی که سبزن تقریباً بلا استفادهن. وقتی که پیر، خشك و آسیبپذیر هستن، بقیه هم بیشتر دوستشون دارن چون میتونن به راحتی بهشون آسیب بزنن و ازشون استفاده کنن.
هدایت شده از ترمه
اینجا بود که فهمیدم: ماجرا فقط کتابها نیستند.
زندگی ما هم همین است. دنیا پر شده از ویترینهایی که آدمها را مثل کتاب میچینند: خوشگلترها روی طاقچه، بدترکیبها در انبار. فرقی نمیکند عقل باشد یا اخلاق یا عشق، تا وقتی جلد براق نیست، کسی به محتوایش سر نمیزند. عجیب اینکه بدترین محتوای دنیا را اگر در جلدی براق ببندی، مشتری ردیف میشود. و بهترین معرفت را اگر در جامهای ساده بپیچی، سهمش میشود خاک انبار. ماجرا کمی خندهدار نیست؟ انگار جهان، نمایشگاهی شده که همه در آن دکور میفروشند، نه دانایی.