سوار اتومبیلش میشود و سیگاری روشن میکند.اما قبل از روشن کردن اتومبیل تلفنش زنگ میزند.خواهرش است.
«سلام مارکوس.کجایی؟برای نهار بیا خونه ما،قلوه مخصوص توی سس لیمو و سبزیجات درست میکنم.انگشت هات رو هم میخوری»
«من گوشت نمیخورم،ماریسا»
خواهرش با تعجب و کمی شک به او نگاه میکند.
«گیاهخوار که نشدی؟»
«دلیل پزشکی داره.دکترم پیشنهاد داد گوشت نخورم.فقط برای مدتی»
«همه چیز مرتبه؟من رو نترسون،مارکوس.»
«جدی نیست.فقط کلسترولم کمی بالاست،همین.»
دلیل پزشکی ندارد.فقط از وقتی پسرش مرده،به گوشت لب نزده است.
احتمال دیدن خواهرش مثل باری روی دوشش سنگینی میکند.دیدن او کاری است که وقتی انتخاب دیگری ندارد باید انجام دهد.خواهرش را نمیشناسد،واقعا نمیشناسد.
آهسته در شهر رانندگی میکند.آدم هایی اینجا و آنجا هستند،اما شهر متروکه بنظر میرسد.دلیلش فقط کاهش جمعیت نیست.از وقتی حیوانات شدند سکوتی حکم فرما شده که کسی نمیشنود،اما وجود دارد،همیشه،در سرتاسر شهر طنین میندازد.سکوت گوش خراشی است که در صورت آدم ها،در حرکاتشان،در نوع نگاهشان به یکدیگر دیده میشودانگار زندگی همه توقیف شده،انگار منتظر بودند این کابوس تمام شود.
«سلام،مارکیتوس.چترت رو بده به من»
کلمات خواهرش مثل جعبه هایی پر شده از کاغذ سفید است.شل و سریع بغلش میکند.از اینکه خواهرش مارکیتوس صدایش بزند بیزار است.اینکار را برای نشان دادن ذره ای محبت که اصلا حسش نمیکند انجام میدهد.
«چتر ندارم.»
«دیوونه شدی؟منظورت چیه که نداری؟»
«چتر ندارم،ماریسا.من تو روستا زندگی میکنم و اونجا پرنده ها کاری نمیکنند.فقط تو شهره که مردم بدگمان شدند.»
خواهرش او را میکشاند توی خانه و به دوروبرش نگاه میکند.از این نگران است که همسایه ها برادرش را بدون چتر ببینند.
«کمی بهتری؟»درنگاهش ترحم و فخرفروشی است.از وقتی پسرش را از دست داده خواهرش اینطور نگاهش میکند.جواب نمیدهد،جلو خودش را میگیرد و سیگاری روشن میکند.
«ببخش اما اینجا نه،باشه؟بوی دود سیگارت خونه رو پر میکنه.»
کلمات خواهرش آوار میشوند،یکی روی دیگری،مثل پوشه هایی تلنبار روی هم.
«استبان همین الان تلفن کرد،خیلی بد شد.کارش زیاده و به ناهار نمیرسه.»
استبان شوهرخواهرش است.هربار به شوهرخواهرش فکر میکند مردی قوزکرده را میبیند با صورتی پر از تناقض و لبخندی نصفه نیمه که کوششی برای پنهان کردن آن تناقض هاست.
بچه های خواهرش،دوتا هستند.خواهرش هیچوقت به مادر شدن علاقه ای نشان نمیداد،بچه دار شد چون این یکی از کارهایی ست که باید در زندگیتان بکنید،مثل برگزاری جشن تولد پانزده سالگیتان،ازدواج کردن،بازسازی خانه تان و خوردن گوشت.
«حالت چطوره،مارکیتوس؟راستشو بگو.چطور ممکنه چتر نداشته باشی؟»
«چتر نیاز ندارم،هیچکس نداره.»
«همه بهش نیاز دارند.جاهایی هست که سقف محافظ نداره،میخوای خودتو به کشتن بدی؟»
«ماریسا،تو واقعا فکر میکنی اگه پرنده روی سرت خرابکاری کنه میمیری؟بازهم بهت میگم،توی این کشور،روی این سیاره،کسی از چتر استفاده نمیکنه،اصلا به چتر فکر نمیکنه.منطقی تر نیست که فکر کنی اگه پشه ای تو رو نیش بزنه که قبل از تو حیوونی رو نیش زده،ممکنه ویروس وارد بدنت بشه؟»
«نه،چون دولت میگه پشه ها خطر ندارند.»
«دولت میخواد فریبت بده،دلیل موجودیتش هم همینه.»
«اینجا هرکس بیرون میره با خودش چچتر میبره،این کار خیلی هم منطقیه.»
«اصلا به این فکر میکنی که صنعت ساخت چتر یه فرصت مناسب پیدا کرده و دولت هم چسبیده بهش؟»
«تو همش فکر میکنی توطئه ای درکاره،درحالی که هیچی نیست.»
صدای ضربه پاهای خواهرش به زمین را میشنود.آهسته،تقریبا بدون صدا،اما میداند طاقت خواهرش سر آمده و بیشتر از این نمیتواند درباره این موضوع بحث کند و مهمتر آنکه خودش فکری ندارد.برای همین نمیتواند مدت طولانی از نظر خودش دفاع کند.
«بیا بحث نکنیم،مارکیتوس.»
«موافقم.»
از خواهرش چیزی نمیپرسد.کلمات خواهرش بوی نا میدهد،بوی زندان و سرمای گزنده.یک ریز حرف میزند.خواهرش همیشه میخواهد به او بفهماند آنها زیاد پول ندارند و زندگی شان سخت است.او که میداند اینطور نیست،گرچه اصلا برایش مهم نیست و کینه ای ندارد،با اینکه چیزی،حتی یک پنی برای مراقبت از پدرشان خرج نمیکند.
صدایی از خیابان میاید و بچه ها وارد خانه میشوند.
بچه ها دوقلو هستند.یک دختر و یک پسر.به زور حرف میزنند و وقتی هم حرف میزنند،باهم پچ پچ میکنند،از نشانه ها و کلمات مرموز با معناهای تفریحی استفاده میکنند.او طوری نگاهشان میکند که انگار حیوانی عجیبند،تشکیل شده از دو بخش جداگانه که یک ذهن آنها را به کار میندازد.خواهرش اصرار دارد بچه ها خطابشان کند،درحالی که همه دوقلوها صدایشان میکنند.خواهرش و قوانین احمقانه اش.
«به دایی مارکیتوس سلام نکردید»
دلش میخواهد این تشریفات تمام شود،این ملاقات اجباری را هرچه زودتر تمام کند.
«سلام،دایی مارکیتوس.»
این را باهم میگویند،با حالتی مکانیکی،تقلیدی از