بقیه رو نگاه میکنی و میبینی اونا چقدر بهترن، با اینکه شاید خودت هم همونقدر خوبی، فقط توی یه زمینه دیگه ای. بقیه رو میبینی و احساس کمبود میکنی. احساس کمبود میکنی و بقیه رو نگاه میکنی، این بار چون اول چیزی توی خودت نمیبینی و بعد هزار چیز توی اونا. و چون اونا رو نگاه میکنی احساس کمبود میکنی.
خیلی چرخه جالبیه، نیست؟~
و تو خودت رو نمیبینی، و بعد غر میزنی که چرا نامرئی هستی، چرا کسی تو رو نمیبینه، وقتی اولین کسی که تو رو نمیبینه خود تویی. پس شاید نقطه امنت همونجاییه که همه رو میبینی و دیده نمیشی.
و ربطی نداشت، خواستم بگم یکی از کاراکترام از اینکه من باشه داره سرباز میکنه، میگه شاید شبیهت باشم اما من تو نیستم، نمیفهمم چه دنیاییه که کاراکترا با خالقشون دعوا میکنن، وا.💔