eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
185 دنبال‌کننده
604 عکس
104 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
به سرعت به طرف آسایشگاه میراند،نه به این دلیل که فکر میکند میتواند چیزی را تغییر دهد یا چون باور دارد پدرش را زنده میبیند،بلکه چون سرعت او را از فکر و خیال باز میدارد.سیگاری روشن میکند و میراند،اما بدجور به سرفه میفتد و سیگار را از پنجره پرت میکند بیرون.سرفه بند نمیاید.حس میکند چیزی در سینه اش است،مثل یک سنگ.به سینه اش مشت میکوبد و سرفه میکند. سرش را روی فرمان میگذارد.در سکوت آنجا مینشیند و میکوشد نفس بکشد.ورودی باغ وحش درست کمارش است.به تابلو نگاه میکند؛شکسته و رنگش ورآمده و حیوانات کشیده شده دور کلمه باغ وحش را دیگر نمیتوان تشخیص داد.تابلو روی نعل درگاه قوسی شکلی قرار گرفته و که از قلوه سنگ درست شده است.قوس زیاد مرتفع نیست و او از سنگ ها بالا میرود.آنقدر به تابلو لگد میزند تا بتواند آنرا حرکت دهد و روی زمین بیندازد.تابلو با صدای خفه ای روی علف ها میفتد.حالا این مکان نامی ندارد. به آسایشگاه که میرسد،نلیدا جلوی در منتظرش است.نلیدا او را به اتاق پدرش راهنمایی میکند.نور طبیعی زیادی اتاق را روشن کرده و همه چیز مرتب است.روی میز عسلی عکسی از مادرش است با مارکوس کوچک در آغوشش.قوطی های قرص و یک چراغ هم هست. او روی صندلی،کنار تختی که پدرش دراز کشیده،مینشیند.دست های مرد را روی سینه اش قرار داده اند.موهایش را شانه کرده و به بدنش عطر زده اند.مرده است. وقتی دست های پدرش را لمس میکند متوجه میشود به سردی یخ است و بی آنکه بتواند جلوی خودش را بگیرد دستش را کنار میکشد.چیزی حس نمیکند.دلش میخواهد گریه کند و پدرش را در آغوش بگیرد،اما طوری به بدن او نگاه میکند انگار که یک غریبه است.میندیشد حالا پدرش از جنون،از این دنیای مخوف آزاد شده و چیزی شبیه آسودگی حس میکند،اما درواقع آن سنگ داخل سینه اش لحظه به لحظه بزرگتر میشود. به طرف پنجره ای میرود که به باغچه باز میشود.مرغ مگس خواری مقابل نگاهش بال بال میزند.پرنده چند ثانیه انگار او را تماشا میکند.آرزو میکند کاش میتوانست پرنده را لمس کند،اما پرنده سریع پر میزند و ناپدید میشود.میندیشد امکان ندارد چنین چیزی به این زیبایی و کوچکی به کسی صدمه بزند.میندیشد شاید آن مرغ مگس خوار روح پدرش است که با او خداحافظی میکند. آن لحظه است که حس میکند سنگ درون سینه اش تکان میخورد و اشک هایش سرایز میشود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
"Anger usually masks pain."
کاش دنیا از پاپ لنون چهاردهم یاد میگرفت حداقل، توی سخنرانی عید پاکش از بی‌تفاوتی جهان به جنگ انتقاد کرده.