برای دوست بزرگ از دست رفتهام، محمود تفضلی که در سال ۱۳۵۵ از مونیخ نوشته بود: اینجا همه چیز پاک و نورانی است اما من به سرگشتهای میمانم که جز در وطنم آرامش نمیپذیرم.
با شاخه های نرگس،
شمع و چراغ و آینه،
تنگ بلور و ماهی،
نوروز را به خانه خاموش میبرم.
هرچند، رنگین کمان لبخند،
در آستان خانه نباشد.
هرچند، در طلوع بهاران،
در شهر، یک ترانه نباشد.
شمع و چراغ و آینه و گل،
انگیزه های شادند.
یا خود به قول حافظ:
مجموعه مراد.
اما در این حصار بلورین،
یک ماهی هراسان زندانیست!
هرچند آب پاکش،
مانند اشک چشم.
هرچند در بلورش،
آوازهای آینه،
پروازهای نور!
در جمع شمع و نرگس و آیینه و چراغ،
این ماهی هراسان،
در جستجوی روزنه ای، تنگ تنگ را،
با آن نگاه های پریشان
پیوسته دور میزند و دور میزند.
اما دریچه ای به رهایی پیدا نمیکند!
من از نگاه ماهی در تنگنای تنگ بی تاب میشوم.
وز شرم این ستم که بر این تشنه میرود؛
انگار پیش دیده او آب میشوم!
چون باد، با شتاب،
از جای میپرم.
زندانی حصار بلورین را،
آرام تر ز برگ،
میبخشمش به آب!
میبینم از نشاط رهایی،
در آن فضای باز پروار میکند!
آزاد، تیزبال، سبک روح، سرمست،
بر زمین و زمان ناز میکند!
تا در کشد تمامی آن شهد را به کام،
با منتهای شوق دهان باز میکند!
هرچند دیوار آبدان خزه بسته
پاشویه ها خراب و شکسته
وان راکد فسرده درین روزگار تلخ
دیگر به خاکشیر نشسته!
این آبدان اگر نه بلورین،
وین آب اگر نه روشن مانند اشک چشم
اما جهان او، وطن اوست.
اینجا، تمام آنچه در آن موج میزند
پیوند ذره های تن اوست.
آه ای سراب دور!
ما را چه میفریبی
با آن بلور و نور؟
۱۳۵۵
#مشیری
اتاقکسیگار؛
انیمه تادایما اوکایری. (ناز.)
فیلم ترانه، پانزده سال دارم:
این فیلم برای من یه تجربه خاص بود. چون نه تنها اولین فیلمی بود که از علیدوستی میدیدم، بلکه با شاهدخت امی باهم میدیدیم و خیلی خوش گذشت. خیلی نتونستم با موضوع داستان ارتباط بگیرم و انگار پیامی که میخواست بهمون برسونه ناواضح بود؛ اما بازیها واقعا تمیز بودن و آره خلاصه.