الان برای بار دوم در این ماه مدرک زنده اینم که چرا نباید وقتی صبح پامیشیم، اولین کار پیامامونو چک کنیم.
آیا اجازه دارم، از پای این حصار
در رنگ آن شکوفه شاداب بنگرم
وز لای این مشبک خونین خارخار،
این سیم خاردار،
یک جرعه آب چشمه بنوشم؟
بیرون، جلوی در
چندان که مختصر رمقی آورم به دست،
در پای این درخت بیاسایم،
آیا اجازه دارم؟!
یا همچنان غریب، از این راه بگذرم،
وین بغض قرن ها نتوانی را
چون دشنه در گلوی صبورم فرو برم؟
در سایه زار پهنه این خیمه کبود،
خوش بود اگر درخت، زمین، آب، آفتاب،
مال کسی نبود!
یا خوب تر بگویم؟
مال تمام مردم دنیا بود!
دنیای آشنایان و دوستان،
یک خانه بزرگ جهان و جهانیان،
یک خانواده، بسته به هم تار و پود جان!
باهم، برای هم.
با دست های کارگشا، پا به پای هم.
در آن جهان خوب، در دشت های سرسبز،
پرچین آن افق!
در باغ های پر گل دیوار آن نسیم،
با هر جوانه جوشش نور و سرور عشق،
در هر ترانه گرمی ناز و نوای مهر،
لبخند باغکاران تابنده چون چراغ،
گلبانگ کشت ورزان،
پوینده تا سپهر؛
ما کار میکنیم.
با سینه های پر شده از شوق زیستن.
با چهره های شاداب چون باغ نسترن،
با دیدگان سرشار از دوست داشتن!
ما عشق میفشانیم، چون دانه در زمین.
ما شعر میسراییم، چون غنچه بر درخت!
همتای دیگرانیم، سرشار از سرود،
از بند رستگانیم آزاد، نیک بخت...!
۱۳۵۶
#مشیری
اتاقکسیگار؛
"هنگامی که پسران ببالند و پدران شکسته و فرتوت گردند بر پدر است که خود را در حمایت پسر قرار دهد و بر
کتاب به کی سلام کنم؟/داستان کوتاه سیمین دانشور.