eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
176 دنبال‌کننده
457 عکس
96 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به خانه خواهرش که میرسد گروهی از آدم ها را که داخل میشوند میبیند.چتر به دست دارند.از اتومبیل پیاده میشود،صندوق عقب را باز میکند و خاکستردان نقره اندود را زیر بغل میزند.بعد زنگ را فشار میدهد. خواهرش جواب میدهد.«بیا تو،بیا تو،بازهم چتر نداری؟میخوای خودت رو کشتن بدی،مارکوس؟» خواهرش این را میگوید و به آسمان نگاه میکند.بعد خاکستردان را میگیرد.«بیچاره بابا.یک زندگی پر از ایثار.آخرش هم هیچی ازمون نمیمونه.» مارکوس به خواهرش نگاه میکند و میندیشد او مثل همیشه نیست،عجیب شده است.بعد با دقت بیشتری نگاه میکند و متوجه میشود آرایش کرده،رفته آرایشگاه و لباس مشکی تنگی هم به تن دارد.اصلا زیاده روی نکرده تا بی احترامی تلقی نشود،اما درباره همه چیز آنطور که باید و شاید عمل کرده تا در مراسمی که بی شک مال خودش بود خوب جلوه کند.مارکوس که به اتاق ناهارخوری میرود مهمانان را میبیند که دور میز جمع شده اند.میز را به دیوار چسبانده و انواع غذاها را روی آن قرار داده اند تا مهمانان بتوانند از خود پذیرایی کنند.خواهرش خاکستردان را با دقت در جعبه میگذارد،با حالتی مبالغه آمیز تا مردم ببینند چقدر برای پدرش ارزش قائل است.کنار جعبه قاب عکس دیجیتالی است با عکس های پدرش که روی صفحه عوض میشود،گلدانی پر از گل و سبدی پر از یادبودهایی با عکس و تاریخ تولد و مرگ پدرشان.عکس ها دست کاری شده اند.مارکوس یاشد نمیاید پدرش با خانواده خواهرش عکسی داشته یا بچه هایش را بغل کرده باشد،چون هرگز به دیدن او در آسایشگاه نرفتند.در عکسی دیگر خواهرش همراه پدرش در باغ وحش است.مارکوس آن روز را به یاد میاورد،خواهرش خیلی کوچک بود.خواهرش عکس او را پاک کرده و خودش را به جای او گذاشته است.آدم ها به او نزدیک میشوند و هم دردیشان را ابراز میکنند.خواهرش دستمالی درمیاورد و به چشمان بدون اشکش میمالد. زن مسنی جلوی خاکستردان پدرش می ایستد و به عکس ها نگاه میکند.یکی از یادبودها را برمیدارد و با دقت به آن زل میزند.آنرا بو میکند و بعد برمیگرداند داخل سبد.زن سوسکی روی دیوار میبیند.سوسک آهسته به قاب عکس دیجیتالی که عکس های جعلی پدرش مدام در آن عوض میشوند،نزدیک میشود.زن وحشت میکند،عقب میرود و آنجا را ترک میکند. به جز او کسی در آن جمع نمیداند پدرش مفتون پرندگان بود،عشق پرشوری به همسرش داشت و پس از مرگ او چیزی برای همیشه در وجودش خاموش شد. خواهرش با قدم های کوتاه و تند این طرف و آن طرف میرود و از مهمانان پذیرایی میکند.میشنود او با کسی صحبت میکند و میگوید:«براساس شیوه مرگ با هزاربرش.»خواهرش از این نوع شکنجه چینی میداند؟وقتی مارکوس به طرف میز غذا میرود،یک دیس نقره ای میبیند حاوی بازویی که به صورت فیله درآمده است.شک ندارد ان بازو در فر بریان شده است.کاهو و ترب های دورش را به شکل گل های نیلوفر ریز برش زده اند.مهمانان از بازو میچشند و میگویند:«عالیه.ماریسا میزبان معرکه ایه.معلومه خیلی پدرش رو دوست داشته.» در گوشه ای روی کابینت کتابی میبیند.خواهرش کتاب ندارد.عنوانش این است:راس های خانگی:راهنمای شما برای مرگ با هزار برش.لکه های قرمز و قهوه ای روی روی کتاب است.مارکوس حس میکند چیزی نمانده بالا بیاورد.حتما مرگ با هزار برش یک شیوه مهم است که همه مهمانان درباره اش حرف میزنند.فعالیتی است برای تمام اعضای خانواده،بریدن اجزای تن موجودی در آن اتاق سرد،براساس شیوه از شکنجه چینی که قدمتش به هزارسال میرسد. _چیکار میکنی؟ خواهرش برگشته است،دیس خالی به دست دارد و پای راستش را به زمین میکوبد.مارکوس سر برمیگرداند و او را آنجا میبیند.مارکوس سر برمیگرداند و او را آنجا میبیند.حس میکند سنگ درون سینه اش خرد میشود. _حالم ازت به هم میخوره. خواهرش به او نگاه میکند،چیزی بین شوک و خشم روی صورتش نقش بسته است.«چطور میتونی چنین چیزی بگی،اون هم امروز؟این روزها چت شده؟انگار مشکلی داری.» _چیزیم نیست،فقط فهمیدم تو خیلی ریاکاری و بچه هات هم دو تیکه گوه کوچیکن. خودش از این توهین جا میخورد.چشمان خواهرش گرد میشود و دهانش باز میماند و چندلحظه چیزی نمیگوید. _میفهمم بخاطر بابا عصبی هستی،اما نمیتونی اینجوری بهم توهین کنی،تو توی خونه من هستی. _چرا نمیفهمی قدرت فکر کردن نداری؟تنها کاری که بلدی تقلید کردن چیزهاییه که بهت تحمیل میکنن.نمیتونی بفهمی تمام این کارها ظاهریه؟واقعا میتونی چیزی حس کنی،از ته دل حس کنی؟منظورم اینه که اصلا بابا برات اهمیت داشت؟ _من فکر میکنم یه مراسم وداع باید برگزار میشد.این کمترین کاری بود که میتونستیم براش بکنیم. _تو اصلا چیزی نمیفهمی. مارکوس از آشپزخانه خارج میشود و خواهرش هم دنبالش میرود،میگوید نمیتواند سرش را بیندازد پایین و برود،مردم چه فکری میکنند،نمیتواند خاکستردان را ببرد،خانه پر از همکاران استبان است و رئیسش هم اینجاست و برادرش این طور شرمسارش میکند.مارکوس می ایستد،بازوی خواهرش را چنگ میزند و در گوشش
میگوید:«اگه بیشتر از این سر به سرم بذاری به همه میگم برای بابا هیچکاری نکردی،فهمیدی؟»خواهرش وحشت زده به او نگاه میکند و چند قدم عقب میرود. مارکوس در ورودی را باز میکند و میرود.خواهرش با خاکستردان دنبال او میدود و قبل از آنکه مارکوس سوار شود به او میرسد. _خاکستردان رو ببر،مارکیتوس. مارکوس چندلحظه در سکوت به او نگاه میکند.بعد سوار اتومبیلش میشود و در را میبنند.خواهرش که نمیداند چه کار کند همانجا می ایستد تا اینکه میفهمد خارج از خانه است و چتر همراه ندارد.هراسان به آسمان نگاه میکند،دستش را روی سرش میگذارد و به طرف خانه میدود. مارکوس اتومبیل را روشن میکند و دور میشود،اما قبل از آن خواهرش را میبیند که با خاکستردانی پر از خاک کثیف باغ وحشی متروکه و بی نام وارد خانه میشود.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا