میگوید:«اگه بیشتر از این سر به سرم بذاری به همه میگم برای بابا هیچکاری نکردی،فهمیدی؟»خواهرش وحشت زده به او نگاه میکند و چند قدم عقب میرود.
مارکوس در ورودی را باز میکند و میرود.خواهرش با خاکستردان دنبال او میدود و قبل از آنکه مارکوس سوار شود به او میرسد.
_خاکستردان رو ببر،مارکیتوس.
مارکوس چندلحظه در سکوت به او نگاه میکند.بعد سوار اتومبیلش میشود و در را میبنند.خواهرش که نمیداند چه کار کند همانجا می ایستد تا اینکه میفهمد خارج از خانه است و چتر همراه ندارد.هراسان به آسمان نگاه میکند،دستش را روی سرش میگذارد و به طرف خانه میدود.
مارکوس اتومبیل را روشن میکند و دور میشود،اما قبل از آن خواهرش را میبیند که با خاکستردانی پر از خاک کثیف باغ وحشی متروکه و بی نام وارد خانه میشود.
#لاشه_لطیف