نفس میزند موج، ساحل نمیگیردش دست، پس میزند موج
فغانی به فریادرس میزند موج
من آن رانده مانده بی شکیبم
که راهم به فریادرس بسته،
دست فغانم شکسته
زمین زیر پایم تهی میکند جای
زمان در کنارم عبث میزند موج
نه در من غزل میزند بال
نه در دل هوس میزند موج
رها کن که این شعله خرد چندان نپاید
یکی برق سوزنده باید
کزین تنگنا ره گشاید
کران تا کران خار و خس میزند موج
گر این نغمه، این دانه اشک،
درین خاک رویید و بالید و بشکفت
پس از مرگ بلبل ببینید
چه خوش بوی گل در قفس میزند موج
#مشیری
هدایت شده از آدمک شیشهای.
اتاقکسیگار؛
داستان تلاش کرده بود بین مرگ و زندگی تعادل ایجاد کنه، اما ما این تعادل رو توی اوج نامتعادلیش میدیدیم
سریال پلوریبوس:
توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و احساسات همهشون به هم متصل میشه. جز سیزده نفر، هیچکدوم نمیتونن جداگونه و برای خودشون فکر کنن و وقتی یه نفر دچار یه احساسی میشه، کل دنیا درگیرش میشن. شخصیت اصلی که جزو کساییه که به بقیه متصل نیست، میخواد تلاش کنه تا آدمها رو دوباره از هم متمایز کنه. ایده خیلی جذاب بود، تفاوت کاراکترهای اصلی واقعا حس میشد و بازیها خوب بودن؛ اما در عمل میتونست خیلی بهتر از اینها باشه. با این حال یک سوال کلی رو مطرح میکرد: توی فیلم افرادی که به هم ملحق شده بودن نمیتونستن کسی رو آزار بدن، حتی حیوونی رو بکشن! اگه بهای رسیدن به صلح کنار گذاشتن تفاوتهای انسانیمونه، آیا ما واقعا همچین کاری خواهیم کرد؟
اتاقکسیگار؛
سریال پلوریبوس: توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و
کتاب مغازه خودکشی:
مفهوم کتاب شبیه جوونه زدن گیاه میون سنگفرشهای خیابون بود. همه ما نیاز به یه یادآور داریم که زندگی با وجود همه ناراحتکننده بودنش زیباست. نثر خیلی روون و دوست داشتنی بود، ایده جذاب و کاراکترها قابل تامل بودن؛ اما من اصلا با پایانش ارتباط نگرفتم. انگار به زور تلاش میکرد تاثیرگذار باشه، و با اینکه شوکه کننده بود و اگه منم بودم اینطوری تمومش میکردم، بازهم انگار اون مفهومی که میخواست به ما برسه نرسید.