eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
218 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
174 ویدیو
6 فایل
اینجا همه‌چیز از جنس سیگاره؛ نوشته‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، آدم‌ها، شعرها، فیلم‌ها، کتاب‌ها. این سیگارها دود نمیکنن اما ما ذراتشون رو توی وجودمون فرو میبریم و بعد فوت میکنیم بیرون. https://abzarek.ir/service-p/msg/4298732 تاریخ آغاز: ۷ شهریور ۴۰۴
مشاهده در ایتا
دانلود
اتاقک‌سیگار؛
داستان تلاش کرده بود بین مرگ و زندگی تعادل ایجاد کنه، اما ما این تعادل رو توی اوج نامتعادلیش میدیدیم
سریال پلوریبوس: توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و احساسات همه‌شون به هم متصل میشه. جز سیزده نفر، هیچکدوم نمیتونن جداگونه و برای خودشون فکر کنن و وقتی یه نفر دچار یه احساسی میشه، کل دنیا درگیرش میشن. شخصیت اصلی که جزو کساییه که به بقیه متصل نیست، میخواد تلاش کنه تا آدم‌ها رو دوباره از هم متمایز کنه. ایده خیلی جذاب بود، تفاوت کاراکترهای اصلی واقعا حس میشد و بازی‌ها خوب بودن؛ اما در عمل میتونست خیلی بهتر از اینها باشه. با این حال یک سوال کلی رو مطرح میکرد: توی فیلم افرادی که به هم ملحق شده بودن نمیتونستن کسی رو آزار بدن، حتی حیوونی رو بکشن! اگه بهای رسیدن به صلح کنار گذاشتن تفاوت‌های انسانیمونه، آیا ما واقعا همچین کاری خواهیم کرد؟
اتاقک‌سیگار؛
سریال پلوریبوس: توی این داستان مردم توسط یه اتفاق خیلی عجیبی به همدیگه تبدیل میشن-یعنی درواقع ذهن و
کتاب مغازه خودکشی: مفهوم کتاب شبیه جوونه زدن گیاه میون سنگفرش‌های خیابون بود. همه ما نیاز به یه یادآور داریم که زندگی با وجود همه ناراحت‌کننده بودنش زیباست. نثر خیلی روون و دوست داشتنی بود، ایده جذاب و کاراکترها قابل تامل بودن؛ اما من اصلا با پایانش ارتباط نگرفتم. انگار به زور تلاش میکرد تاثیرگذار باشه، و با اینکه شوکه کننده بود و اگه منم بودم اینطوری تمومش میکردم، بازهم انگار اون مفهومی که میخواست به ما برسه نرسید.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی وقته که عاشق نشدم. البته از اون عشقی که برای همه جا افتاده حرف نمیزنم. منظورم اون احساس هیجان انگیزی که بین دو جنس مخالفه نیست. برای مدت های زیادی من تلاش کردم فرق بین دوست داشتن، عاشق بودن و عاشقانه دوست داشتن رو برای همه توضیح بدم. عشق یه نوع اعتیاد بود. معمولا به چیزهای مضر، مثلا سیگار. انگار یه چیزی بود که گیرش میفتی و بعد نمیتونی خودتو از دامش رها کنی. میخوایش، ولی اگه به دستش بیاری آسیب میبینی، پس دیگه نمیخوایش. عشق دوست نداشتنی بود. باعث میشد دقیقا نقطه وسط رفتن و موندن وایسی. اما عشق منحصر به فردم میکرد. باعث میشد چیزایی به خودم وصل کنم که من رو، من میکردن. انگار خودم رو توی اون اشیا یا مفاهیم یا آدم ها خلاصه میکردم. چیزایی که عاشقشون بودم. هروقت حس میکردم هیچی نیستم، به آدمایی که عاشقشون بودم فکر میکردم و احساس واقعی بودن بهم دست میداد. اما عشق جواب نبود. هیچوقت. فقط یه راهی برای تخریب خودم بود. خصوصا وقتی بحث آدما میشد. من هنوز عاشق چیزاییم که عاشقشون شدم، اما نه به اون شدت قبل. هنوز هم از آدمای جدید خوشم میاد، ولی فقط خوشم میاد. دیگه مثل قبل نیست. نمیدونم این موضوع خوبه یا بد. ولی حالا که دیگه پشت یه مفهوم قایم نشدم، چه چیزی منو معنا میکنه؟
خودم خوب یادمه از کجا شروع شد. از یکی از روزهای آبان ماه، یکی از بدترین روزهاش. اون روز تو داشتی گله میکردی از اینکه چرا آدما از تو خوششون نمیاد، و من گفتم که برام مهم نیست بقیه درموردت چه فکری میکنن، من خیلی خیلی دوستت دارم. تو گفتی همه فکر میکنن برای اینکه همه مشکلاتشون حل بشه، فقط یه نفر لازمه که بهشون بگه دوستشون داره. اما مردم اشتباه میکنن. یه نفر هیچوقت کافی نیست. همه چیز از اونجا شروع شد، اون اولین باری بود که گفتم"ببخشید که کافی نیستم"و متاسفانه آخریش هم نبود. تو سرآغاز همه مشکلات من توی آبان بودی. البته که اینو نمیدونستم، چون دوستت داشتم، و این کورم میکرد. اما هیچکس نمیدونست من چه استرسی رو تحمل میکنم وقتی یک هفته تمام درباره پایان دادن خودت باهام حرف میزدی. این استرس جمع شد و روی اعتماد به نفسم هم تاثیر گذاشت؛ تقریبا بعد هرجلسه والیبال گریه میکردم چون اونی نبودم که میخواستم. همون روزی که بهم گفتی ناکافی، آخرین نخی که منو به نوشتن متصل میکرد هم پاره شد و من تا بعد از خداحافظی با تو دیگه ننوشتم. بهت تلاش کردم بگم خوب نیستم، فکر میکردم اینکه من این همه مدت به حرفات گوش بدم شاید باعث بشه که تو هم یکم دربرابرم احساس مسئولیت پیدا کنی. بهت گفتم "ببخشید، حالم خوب نیست" اما تو پیامم رو نادیده گرفتی و به حرفای خودت ادامه دادی، به اینکه "به کسی که لبوبو داره حسودیت میشه چون اونا هنوز ذوق یه چیزی رو دارن ولی خودت نه، چون تو هیچوقت کسی رو دوست نداشتی و هیچوقت کسی دوستت نداشته" و من به صفحه گوشی زل زده بودم و به این فکر میکردم که چیکار کردم که اینقدر برات ناکافی شدم. بعد از اون دیگه هیچوقت از الفاظ کافی و ناکافی استفاده نکردیم. اما من همیشه ازت میشنیدمشون. هروقت که بهم میگفتی چقدر تنهایی و کاش یه دوست داشتی، هروقت میپرسیدی چرا کسی دوستت نداره، هروقت که میگفتم اینقدر ابراز علاقه م به تو برات عجیبه و تو جواب مثبت میدادی، هروقت که میگفتم من فقط میخواستم نشونت بدم دوستت دارم و تو میگفتی خب، نتونستی. من هیچوقت برای تو کافی نبودم. راه ما از همدیگه جدا شد. اما من باز هم باید برای کسی ناکافی میبودم، پس خودم من رو زیرپاهام له کردم. من هیچوقت اعتماد به نفس چندانی نداشتم، مدام خودم را بابت همه چیز سرزنش میکردم. اما حالا یک ماه از نبود تو میگذشت، و من بیشتر از همیشه از خودم ناراضی بودم. هرکاری که میکردم کافی نبودم. هرچقدر هم تلاش میکردم، هیچوقت به نتیجه ای که میخواستم نمیرسیدم. اگه زبان میخوندم، اینکه متن هام ایراد داشت اذیتم میکرد. اگه سه تار میزدم، اینکه صدای سازم قشنگ نبود اذیتم میکرد. اگه داستان مینوشتم، خط داستانی چرت و پرتم اذیتم میکرد. اگه والیبال بازی میکردم، اسپک های اشتباه اذیتم میکرد. اگه با آدما حرف میزدم، جالب نبودنم اذیتم میکرد. هرکاری میکردم، فقط بیشتر و بیشتر ناکافی بودم. ولی من هیچوقت اینقدر حساسیت نشون نمیدادم! درسته که نسبت به خودم احساس خوبی نداشتم، اما این حتی بدتر از قبل بود. مدت ها طول کشید تا بفهمم چه اتفاقی باعث این موضوع شده؛ اما بالاخره متوجه شدم که شاید تو دیگه توی زندگیم نباشی، اما انعکاس حرف هات هنوزم روم تاثیر دارن.
من تقریبا تمام تابستون پارسال رو صرف آهنگ گوش دادن کردم. سورنا، آدو، هاتسونه میکو، آهنگای کلاسیک، rebzyxx. برای هرکدوم یه پلی لیست جدا داشتم و اگه شانس میوردم میتونستم هر روز همه شون رو گوش بدم. این تابستون اصلا از این خبرها نیست. من دیگه بدون ایرپاد آهنگ گوش نمیدم، فقط توی ماشین یا اتوبوس و وقتی که توی راهم. آهنگی که پس زمینه زندگیمه مال Gigi perezئه، که واقعا بهم حس تابستون رو میده. درسته، تابستون پارسال بود که یکی از دوستام عاشق معروف ترین آهنگش، sailor song شد؛ ولی برای من نه ماه طول کشید تا بتونم واقعا اون علاقه رو حس کنم. sailor song توی هفته اول فروردین تبدیل به قفلی من شد، فروردین، ماهی که دوباره تلاش کردم خودم باشم. دوباره به زندگی برگردم، فیلم ببینم، کتاب بخونم، آهنگ گوش بدم. آهنگای Gigi با گیتار بودن، و این واقعا جذابشون میکرد. من با معروفترین آهنگش شروع کردم، یه روز با at the beach in every life آشنا شدم و حالا اون آهنگ موردعلاقم شده بود. هر روز صبح گوشش میدادم، هروقت توی راه جایی بودم میذاشتمش روی ریپیت. واقعا خوشحالم میکرد. کم کم ازشون خسته شدم و بقیه آهنگاشو دانلود کردم. حالا تقریبا هر روز پلی لیستی که ازش دارم رو گوش میدم. نمیدونم چطوریه، اما حالم رو بهتر میکنه. درسته که گاهی لیریکش خیلی غم انگیز میشه، اما از خود آهنگ اصلا همچین حسی دریافت نمیکنی-صدای gigi و صدای گیتار هنوز شادن. شبیه لبخند بعد از گریه میمونه. ریتمش منو خیلی راحت همراه خودش میکنه، شبیه حرکت نور آفتاب بین شاخه های درخت ها میمونه. خوشحالم میکنه. سرحالم میاره. برای همینم دوستش دارم.
دردهای آدم‌های دیگه سطحی به نظر میاد، چون ما اونها رو در قالب کلمات می‌شنویم. اگه میخوایم حداقل کمی درک کنیم که بقیه آدم‌ها توی زندگی با چه چیزی دست و پنجه نرم میکنن، بهتره بجای فکر کردن بهشون سعی کنیم حسشون کنیم.