به کارخانه که نزدیک میشود،کامیون یدک کشی را در دوردست میبیند.وسط بزرگراه توقف کرده است.از چندمتری قطرات خون را کنار جاده میبیند.
یک یدک کش حاوی قفس کنار بزرگاره واژگون شده و از کار افتاده است.درها یا در برخورد با زمین له شده اند یا آنها را از جا کنده اند.آشغال خورها را با ساطور،چماق،چاقو و طناب میبیند که راس های درحال انتقال به کارخانه را میکشند.استیصال و گرسنگی،جنون افراطی و خشم دیرینه،او جنایت را میبیند،آشغال خوری را میبیند که دست راس زنده ای را میبرد،آشغال خور دیگری را میبیند که میدود و میکوشند با کمند انداختن،راس درحال فراری را بگیرد،انگار گوساله ای تعقیب میکند،زن هایی را میبیند که بچه ها را کول کرده بودند و ساطورهایشان را میچرخاندند و دست و پا قطع میکردند،میبیند کنار جاده پوشیده از دل و روده است،بچه پنج شیش ساله ای را میبیند که بازویی را با خود میکشد.وقتی آشغال خوری با نگاهی جنون آمیز و صورتی که خون بر آن پاشیده شده فریادزنان چیزی به او میگوید و ساطورش را بالا میبرد،سرعتش را زیاد میکند.
حس میکند ریزه های آن سنگ در سرتاسر بدنش به حرکت درآمده اند.میسوزند،گرما و تشعشع دارند.
_متاسفم مارکوس،خیلی متاسفم،اما این دیوونگیه.آشغال خورها تاحالا چنین غائله ای به پا نکرده بودند.
_کامیون خودش واژگون شد یا کار آشغال خورها بود؟
_نمیدونیم،اما بدتر از این هم هست.؛اونها به لوئیسیتو حمله کردند،همون راننده.اون زخمی شد و نتونست به موقع فرار کنه.اون رو کشتند مارکوس،اون رو کشتند.انگار نشئه اند.یه مشت هیولای وحشی.
مارکوس ماری را در آغوش میگیرد،گریه ماری بند نمیاید و میگوید بین آن همه راننده لوئیسیتو را بیشتر از بقیه دوست داشت،پسر خوبی بود،سی سالش هم نبود و آن همه مسئولیت پذیر،پدر یک خانواده،پدر یک پسربچه قشنگ و همسرش چه میشد،زندگی عادلانه نیست،آشغال خورها کثافتند،تفاله هایی که باید مدت ها پیش کشته میشدند،عوضی هایی که همیشه مثل سوسک آن اطراف میپلکند.میگوید آنها بشر نیستند،تبهکارند،حیوانات وحشی اند و مرگی همچون مرگ لوئیستو قساوت است،همسرش حتی نمیتواند جسد او را بسوزاند و او چطور میتواند خدایی را که میگذارد چنین اتفاقاتی بیفتد ستایش کند.
#لاشه_لطیف