بعضی وقتا میترسم که نکنه زیادی زندگیم رو دارم با عجله پیش میبرم. وقتی به داستانی به بزرگی عروس دریایی فکر میکنم، مدام و مدام مرورش میکنم تا جایی که دستام از شدت نیاز به نوشتن بلرزن. و بعد مطمئنم عجله میکنم و اونقدری بیفکر مینویسم که همشو خراب کنم. اونقدر سریع فیلم ببینم و کتاب بخونم که جزئیاتشو یادم نمونه چون همیشه از اینکه وقت کم بیارم میترسم.
هدایت شده از سوزان چشمانتظار عزرائیل.
بهنظرم بهترین selfcare روزی هشت لیوان آب خوردن و روتین پوستی و مدیتیشن نیست، اینا هم مهمان اما بهترین selfcare اونیه که تو میشینی تکلیف روابطت رو مشخص میکنی، روابط آسیبرسان رو شناسایی میکنی و شروع به صحبتکردن میکنی، درمورد احساسات و اکتهای مختلف رابطه حرف میزنی، مرزهات رو درست میچینی و کمی جابهجا میکنی، تا حدممکن حذف نمیکنی اما اگر امیدی به بهبود رابطه نبود هم از این کار ترسی نداری. آره بهنظرم ته مراقبت از خود اینجاست.
وقتی نسیم صبحگاهان مست
گل های باغ گیسوانت را افشاند و پرپر کرد بر روی پیشانی.
من نیز در آینه چشم تو میدیدم
پرواز روحم را در آفاق پریشانی...