eitaa logo
اتاقک‌سیگار؛
177 دنبال‌کننده
459 عکس
98 ویدیو
1 فایل
-به اتاقک سیگار خوش اومدی.اینجا علاوه‌بر اینکه بوی سیگار میاد، قفسه‌هاش از کتاب پره، صدای رادیو همیشه بلنده،دستگاه تایپ هیچوقت از دست من بیکار نمیمونه و به دیوارها قاب عکس آویزونه. سیگار؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/3527046 تاریخ آغاز: ۷ شهریور
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به تصویر بالای تختش نگاه میکند،به تصویر نقاشی شاگال که مادرش آنقدر دوست داشت.بعد دعا میکند،آنطور که خودش میداند.از مادرش،هرجا که هست،کمک میخواهد. همانموقع صدای موتور اتومبیلی را میشنود و میدود بیرون.سسیلیا را بغل میکند.سسیلیا یک قدم عقب میرود و با تعجب به او نگاه میکند.دستش را روی بازی او میگذارد،اما قبل از اینکه او را به داخل خانه ببرد،میگوید:«نیاز دارم با ذهن باز فکر کنی.نیاز دارم هرجور حسی داری کنار بذاری و همون پرستار حرفه ای باشی که من میشناسم.» _نمیفهمم چی میگی،مارکوس. _بیا داخل،نشونت میدم.خواهش میکنم کمکم کن. وقتی میروند داخل خانه سسیلیا زنی را روی تخت میبیند که باردار است.سسیلیا با چشمانی غمگین و کمی تعجب و سردرگمی به مارکوس نگاه میکند.اما بعد نزدیکتر میرود و نشان روی پیشانی زن را میبیند. _چرا یه ماده توی تخت منه؟چرا یه متخصص خبر نکردی؟ _بچه مال خودمه. سسیلیا با نفرت نگاهش میکند.بعد چند قدم عقبتر میرود،چمباتمه میزند و سرش را بین دست هایش میگیرد،انگار فشار خونش افتاده باشد. _دیوونه شدی؟میخوای توی سلاخ خونه شهرداری سلاخی بشی؟چطور تونستی با یه ماده باشی؟آدم مریضی هستی. مارکوس به طرف او میرود،آهسته بلندش میکند و در آغوش میگیرد.بعد میگوید:«مایع آمنیوتیک سبزه،سسیلیا،بچه میمیره.» سسیلیا انگار کلماتی جادویی شنیده شنیده باشد،به خود میاید و به او میگوید آبجوش درست کند،حوله های تمیز پیدا کند و الکل و بالش های بیشتر یباورد.مارکوس در خانه راه میفتد تا این چیزها را فراهم کند و سسیلیا یاسمین را معاینه میکند و میکوشد به او آرامش دهد. زایمان چندساعت طول میکشد.یاسمین به طور غریزی زور میزند،اما سسیلیا نمیتواند درک کند.مارکوس میکوشد کمک کند،اما ترس یاسمین را حس میکند و آن ترس دست و پایش را از کار میندازد.تنها کاری که از دستش برمیاید این است که بگوید:«درست میشه،درست میشه.»تا اینکه سسیلیا فریاد میزند پای بچه را میبیند.مارکوس وحشت میکند.سسیلیا به او میگوید از اتاق بیرون برود،چون او و یاسمین را عصبی میکند و زایمان مشکل تر میشود.به او میگوید بیرون منتظر بماند. او پشت در اتاق گوشش را به در چوبی میچسباند.فریادی در کار نیست،فقط صدای سسیلیا که میگوید:«آره عزیزم،زور بزن،آره همینه عزیزم.»و چندین بار این جملات را تکرار میکند،انگار یاسمین میتوانست حرف هایش را بفهمد.بعد سکوتی محض.دقایق سپری میشود و او فریاد سسیلیا را میشنود:«نه!یالا،یکم دیگه،بچرخ،آره عزیزم،زور بزن،آره،دیگه داره میاد،آره،اینجاست.وای خدا کمکم کن.تو زیر دست من نمیمیری.محاله،تا وقتی من اینجام.آره عزیزم،همینه،تو میتونی.» مارکوس چند دقیقه چیزی نمیشنود و بعد صدای گریه میشنود و میرود داخل. بچه اش در آغوش سسیلیاست.سسیلیا خیس عرق است،موهایش در هم گوریده،اما لبخند به لب دارد و صورتش شکفته است. _پسره. مارکوس به طرفش میرود و بچه را بغل میکند،تکانش میدهد،میبوسد.بچه گریه میکند.سسیلیا میگوید باید بند ناف را ببرد و بچه را بشوید و لباس تنش کند.اینها را با گریه میگوید،احساساتی شده و خوشحال است. سسیلیا بعد از این کارها بچه را،که حالا آرام گرفته،به مارکوس برمیگرداند.او ناباورانه به پسرش نگاه میکند.میگوید:«قشنگه.خیلی قشنگه.»حس میکند تکه های آن سنگ کوچک میشوند،سختی شان را از دست میدهند. یاسمین در تخت دست هایش را دراز میکند.به او توجهی نشان نمیدهند،اما او دهانش را باز میکند و دست هایش را تکان میدهد.میکوشد از جایش بلند شود و این کار را میکند،اما باسنش به میز عسلی میگیرد و چراغ خواب را واژگون میکند. آنها در سکوت به او نگاه میکنند. سسیلیا به مارکوس میگوید:«برو بازهم آب و جوله بیار و تمیزش کن،بعد ببرش توی طویله.» مارکوس از جا بلند میشود و پسرش را به سسیلیا میدهد و سسیلیا شروع میکند به تکان دادن و لالایی خواندن برای بچه.به او میگوید:«این بچه حالا مال ماست.»سسیلیا که احساساتی و سردرگم شده و نمیتواند جواب دهد فقط به او نگاه میکند. سسیلیا به بچه نگاه میکند و بی صدا میگیرید.بچه را نوازش میکند و میگوید:«چه پسر قشنگی،تو خواستنی ترین بچه دنیا هستی.اسمت رو چی بذاریم؟» مارکوس به آشپزخانه میرود و وقتی برمیگردد چیزی در دست راستش است. یاسمین فقط میتواند با درماندگی دست هایش را به طرف پسرش دراز کند.دوباره میکوشد از جا بلند شود،اما خرده شیشه های چراغ شکسته زخمیش میکند. مارکوس پشت یاسمین مینشیند.او برمیگردد و نومیدانه به مارکوس نگاه میکند.مارکوس اول دست هایش را دور او حلقه میکند و نشان روی پیشانیش را میبوسد.میکوشد او را آرام کند.بعد زانو میزند و میگوید:«خیلی سادست،همه چیز درست میشه،آروم باش.»با پارچه ای خیس عرق را از روی پیشانی او پاک میکند.ترانه تابستان را در گوشش نجوا میکند. وقتی یاسمین کمی آرام میگیرد،مارکوس از جایش بلند میشود و موهای او را چنگ میزند.یاسمین فقط میتواند دست هایش را تکان
دهد،میکوشد به بچه اش برسد.میخواهد حرف بزند،جیغ بکشد،اما صدایی درکار نیست.مارکوس چماقی که از آشپزخانه آورده را برمیدارد و به پیشانی یاسمین میکوبد،درست روی جای داغش.یاسمین روی زمین میفتد،بیهوش.سسیلیا وقتی صدای افتادن یاسمین را میشنود از جا میپرد و بی آنکه بتواند درک کند به مارکوس زل میزند.فریاد میزند«چرا این کارو کردی؟میتونست بچه های بیشتری برامون بیاره!» مارکوس،که بدن یاسمین را روی زمین میکشد تا به طویله ببرد و سلاخی اش کند،با صدایی پر از شور خالصانه که دل را ریش میکند میگوید«حالت انسانی یه حیوون اهلی رو پیدا کرده بود.»
و تمام بچه‌ها، و تمام.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا