دهد،میکوشد به بچه اش برسد.میخواهد حرف بزند،جیغ بکشد،اما صدایی درکار نیست.مارکوس چماقی که از آشپزخانه آورده را برمیدارد و به پیشانی یاسمین میکوبد،درست روی جای داغش.یاسمین روی زمین میفتد،بیهوش.سسیلیا وقتی صدای افتادن یاسمین را میشنود از جا میپرد و بی آنکه بتواند درک کند به مارکوس زل میزند.فریاد میزند«چرا این کارو کردی؟میتونست بچه های بیشتری برامون بیاره!»
مارکوس،که بدن یاسمین را روی زمین میکشد تا به طویله ببرد و سلاخی اش کند،با صدایی پر از شور خالصانه که دل را ریش میکند میگوید«حالت انسانی یه حیوون اهلی رو پیدا کرده بود.»
#لاشه_لطیف