همیشه از خودش میپرسد اینکه آدم بیشتر روز را صرف چپاندن قلب انسان ها در جعبه ای بکند چه حسی دارد.در ذهن کارگرها چه میگذرد؟میدانند چیزی که در دست هایشان است تا چند لحظه قبل میتپید؟اصلا اهمیتی میدهند؟بعد می اندیشد خودش بیشتر زندگی اش را صرف نظارت بر کار گروهی میکند که از دستوراتش اطاعت میکنند،گلو میبرند،دل و روده جدا میکنند و طوری تن زن ها و مردها را میبرند که انگار کاری کاملا عادی است.آدم میتواند تقریبا به هرچیز عادت کند جز مرگ فرزند.
هرماه باید چند راس را بکشند تا او بتواند شهریه خانه سالمندان پدرش را بپردازد؟چند انسان را باید برایش سلاخی کنند تا فراموش کند چطور لئو را در تختش گذاشت،رویش را پوشاند،لالایی خواند و روز بعد دید در خواب مرده؟چند قلب باید در جعبه ها جا بگیرد تا درد به چیز دیگری تبدیل شود؟
اما متوجه میشود درد تنها چیزی است که نفس کشیدن را برایش میسر میکند.
جز اندوه چیز دیگری برایش باقی نمانده است.
#لاشه_لطیف