هدایت شده از آهوها باز میگَردند.
کاشیها را با قدمهایمان متر کردیم، دقیق در خاطر دارم. حالم که پاهای یخزدهام را روی سرمای سرامیکیشان میگذارم، مواظبم پاهایم از خطوط بیرون نزند. روی اینها نقاشی کشیدیم، امّا با ماژیک.
هنگامی که رفتی، پوست کف پایت روی صورتکِ من کشیده شد، رنگ پخش شد و در رنگِ آبیِ آسمان گُم. من گُم شدم. گمم کردی، تارم کردی. قدمهایترا کشیدی و از روی من گذشتی.
حالا ببین چگونه کاشیها را متر میکنم بیآنکه لگد روی صورتت بزنم، ببین چطوربا اشکانم مترش میکنم. نه، من تو را لگد نکردم.هیچ درختی خاکی که در آن برهاست را لکد نمیکند، مگر که قطع کنند. پس من کاشیها خیس شدند، از اشکان من.وتو محمم زمین خوردی، لیز خپردی و صورتت زخم شد.
اشکهایم کاشیها را خیس کردند و صورتت، با سایش رخسارِ خودت، پاک شد.
اتاقکسیگار؛
منو کلماتم نیز عاشق شماییم 💘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا