برگ ها از شاخه میفتاد
من تنهای تنها راه میرفتم
در کنار برکه ای پوشیده از برگ باران
شاید این افسوس را با باد میگفتم:
_آه، این آیینه را
این برگ های خشک پوشانده ست
آن صفا، آن روشنایی
در غبار تیرگی مانده ست
تا کجا مهر بهاران
پرده از رخسار این آینه بردارد
چهره او را به دست نور بسپارد...
روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه میفتاد و من
همچنان تنهای تنها راه میرفتم
بادها غم های سنگین
چهره آینه دل را کدر میکرد.
شاید این فریاد را با خویش میگفتم:
باید این آینه را از ظلم این ظلمت رهایی داد
چهره او را به لبخند امیدی تازه
از نو روشنایی داد
عشق باید پرده از رخسار این آینه بردارد
چهره او را به دست نور بسپارد.
#مشیری