شب، در آن جنگل ساکت سرد
برف و تاریکی و سوز و سرما
باد یخ بسته هنگامه میکرد
بسته برف و سیاهی ره ما
با رفیقی در آن تیره جنگل
راه گم کرده بودیم و در دل
حسرت آتش سرخ منقل
آتشی بود جان سوز بر دل
راستی، بود این همدم من
پهلوانی به سان تهمتن
قهرمانی جسور و قوی تن
سینه پولاد و بازو چو آهن
منکر عشق و شوریدگی ها
بی خیال از غم زندگانی
دل در آن سینه چون سنگ خارا
غافل از کیمیای جوانی
من، جوانی پریشان و عاشق
سخت شوریده، دلداده، شاعر
زندگی درهم و ناموافق
رنج و غم دیده، آشفته خاطر
او همه قدرت و پهلوانی
من همه عشق و شوریدگی ها
من شده پیر اندر جوانی
او از این بی خیالی توانا
باد یخ بسته هنگامه میکرد
ما خزیده پناه درختی
شب، در آن جنگل ساکت سرد
خورده بودیم سرمای سختی
آن قوی پنجه از سوز سرما
عاقبت گشت بی حال و بیهوش
من در اندیشه آن دلارا
کرده سرما و دنیا فراموش
آتش عشق آن یار زیبا
شعله ور بود در سینه من
تا رهانید جانم ز سرما
جاودان باد گنجینه من
#مشیری