eitaa logo
MiKaeil's system
25 دنبال‌کننده
109 عکس
6 ویدیو
6 فایل
An algorithm that is mistakenly stuck in an infinite loop...
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ~N's Daily˖࣪
میکاییل .... حالم داره بهم میخوره ... چرا باید همچین موضوعیو برا چالش انتخاب میکردی...........
🤣تو داری دنبال اون چندشا میگردی ما یه سری حشره داریم انقدر خوشگلن ادم دوست داره قاب کنه بزنه به دیوار
مثلا اینارو ببین اخه
هدایت شده از ~N's Daily˖࣪
چرا من اینارو ندیدم..🤣 هنوزم تهوع دارم
MiKaeil's system
چرا من اینارو ندیدم..🤣 هنوزم تهوع دارم
چون فقط نوشته بودی حشره🤣معلومه چیزای چندش میاره بهش به عنوان حشره نگاه نکن 😔 نگا چقدر کیوته
هدایت شده از ~N's Daily˖࣪
درحال حاضر از هرچی حشرس بدم میاد چ کیوت باشه چ نه🤣
ما انسان ها اساسا رویای چیزی رو میبینیم که نداریم رویای چیزی رو میبینیم که واقعا میخوایمش رویای چیزی که میخواستیم برامون اتفاق بیوفته سناریو های فیک قبل خوابمون ، پر شده از اتفاقاتی که شخصیت اصلی داستانمون رو هدایت میکنه به آرزومون ، به درخواستمون صرفا یه چیز فیزیکی نیس ، نه مثل آرزوی داشتن یه کتاب یا حیوون خونگی آرزوی یه اتفاق آرزوی یه واکنش آرزوی یه راه
سناریو های فیک من پر شده از اتفاقات بد من شخصیت اصلی داستانمو آزار میدم ، به وسیله ارتباطاتش چه روحی چه فیزیکی ، احساس خوبی بهم دست میداد وقتی زخمی و بی کس بود لذت میبردم ازین که شخصیت اصلی داستانم پر از خون ، زیر بارون با بدنی تب کرده توی خیابون رها میشد وقتی بی جون و مریض باید کار میکرد تا پول در بیاره ، وقتی با بدن کبود یه گوشه خودشو جمع میکرد تا بتونه حداقل چند دقیقه خودشو توی عالم خواب غرق کنه ولی همیشه یه شخصیت مکملی وجود داشت ، در نقش رقیب ، برادر ، پدر یا دشمن و کارش این بود که عذاب بده ، اهمیت نده و تمام کبودی هارو به وجود بیاره شخصیت اصلی هیچ وقت متنفر نشد ، و شخصیت مکمل تا لبه مرگ ادامه میداد بعد از یه جایی توی سناریو ها چیز جدیدی کشف کردم یه حس جدید مکمل داستان من ، ناخواسته اهمیت داد بدن بیجونش رو بقل گرفت و یه گوشه نشست سرش رو نوازش کرد و جای کبودی روی پیشونیش رو بوسید همون کبودی که خودش به جا گذاشته بود
MiKaeil's system
سناریو های فیک من پر شده از اتفاقات بد من شخصیت اصلی داستانمو آزار میدم ، به وسیله ارتباطاتش چه روحی
و این حس بهترین حس دنیا بود ، جوری که وقتی بدن پر از خونش رو بقل میگرفت و بغض میکرد جوری که بعد از همه اتفاقات ازش معذرت خواهی میکرد جوری که وقتی توی تب میسوخت توی بقل میگرفتش همه و همه حس خوبی میداد
ولی هیچ وقت نفهمیدم رویای من چی بود که باعث شد زندگی شخصیت اصلیمو به فلاکت بکشونم و بعد یه نفرو قرار بدم تا سرشو نوازش کنه