نگاهم محو چشمانت برایت شعر میخوانم
خودم اینجا دلم اینجا حواسم را نمیدانم !
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
چای در دست گرفتم که ز یادت ببرم ؛
قند بر چای زنم ، یادِ تو افتم بخدا :)
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
قهوه مینوشم که با تلخی فراموشم شوی ؛
لعنتی قهوه چقدر همرنگ چشمانت شده....!
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
شما میگفتید ‹ فراموشش کن! ›
ولی شهریار در جواب این جمله خیلی خوب میگه :
چشم خود بستم
که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد " دیوانه من میبینمش "
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
در کنج اتاقم چه غزلها که نگفتم
اشعار جدیدی که بعید است بخوانی
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
چشمانش قهوهای بود ! به حق فهمیدم ؛
قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آورتر است ☕️ .
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›
عهد بستی آنچه بین ماست ابدیست.
یادم رفت که بپرسم،
آیا عشق را میگویی یا رنج را..
𝖲 .‹ ^᪲᪲@taamanaa^᪲᪲ ›