یِ زمانی جملهی "کنار گذاشتنِ آدما" واسم جملهی سنگین و تلخی بود؛
اما هرچی میرم جلو متوجه میشم که نه تنها تلخ نیست بلکه گاهی مجبوری انجامش بدی.
با اینکه از ۷ صبح تا ۸ شب سمت گوشی و فضای مجازی نرفتم، اما حالا که اومدم اونقدرام مشتاقش نبودم و دوست نداشتم سمتش بیام.
تـأنی -
با اینکه از ۷ صبح تا ۸ شب سمت گوشی و فضای مجازی نرفتم، اما حالا که اومدم اونقدرام مشتاقش نبودم و دوس
و اینو اضافه کنم که هیچ خبر و اتفاقِ هیجان انگیزی توش نیست که هر روز هر روز اینجا منتظرشیم.
فعلا برای مدتی پتانسیلِ ارتباط با اجتماع رو از دست دادم.
به قول معروف لامپ اجتماعی بودنم سوخته؛
زمان نیازه تا دوباره بتونم بدستش بیارم، حتی پتاسیلِ ارتباط با آدمای نزدیک.
هدایت شده از نخل و نارنج ؛
دبیر ادبیات کلاس ما رو مثل خانواده میدونه، باهامون صمیمیه، راحته، حال میکنه، شوخی میکنه، میخنده، از روحیاتِ شخصیش میگه، در حالی که با هیچکدوم از کلاسهای دیگه اینطور نيست و این اقرار خودشه. این مسئله حس خوبی بهم میده. دوستش دارم و قطعا اگر ما به عنوان سالآخریهای مدرسه بریم، هم ما دلمون تنگ میشه و هم معلم برای ما دلش تنگ میشه.