هدایت شده از بولوت
گویا ذات همهی ما اینگونه است؛ نصیحت نمیپذیریم اما دردِ شلاقیِ سیلیهای پیدرپی را به جان میخریم. هشدارِ عقلانی، ما را از خطرها باز نمیدارد ولی ضربتِ کاریِ روزگار در انتهای هر اشتباه، حسابی چشمانمان را باز میکند.
دوست داریم شوکه شویم، تکان بخوریم؛ از آن تکانهایی که قلب آدم را فرو میریزد، همان تکانهایی که یکباره از پس یک جمله، یک خبر، یک نگاه یا یک حادثه بر وجودمان چنگ میاندازد و روح و روانمان را زیر و رو میکند.
شاید خون حسین (سلام الله علیه)، تکاندهندهترین عنصری باشد که کائنات از ابتدای خلقت تا کنون به خود دیده است. نه اندرزهای هزار سالهی نوح، نه جانفشانیهای ابراهیم و اسماعیل، نه پندهای موسی، نه مهرورزیهای عیسی و نه مجاهدتهای عالمانه و خالصانهی محمد (صلوات الله علیهم)، تکانی به شدت خون حسین و یارانش در این وسعت از جغرافیا و این امتداد زمانی ایجاد نکرده است.
اکنون ما نسلی از هزارهی سومِ جهانی پرآشوب هستیم که خیلیهامان روی پسر علی و فاطمه (سلام الله علیهما) حساب ویژه باز کردهایم. برخیهایمان شیعهی اوییم و برخی تنها محبّ و دوستدارش! برخیهایمان از او پیروی میکنیم و بسیاری، تنها از صمیم قلب میستاییماش؛ حتی اگر قدمی در مسیر او برنداریم.
مولانا -که طی سالیان اخیر به شکل مغرضانهای مورد سوءاستفادهی بعضی مغزهای آتشافروز و تفرقهانگیز قرار گرفته-، دانشمندی دیندار بود که کلام نغز و نافذش مقصود این سطور من است. میفرماید:
«در جستجوی حق، لرزه و عشق لازم است. هر کس که لرزهای ندارد، باید نزد لرزندگان شاگردی کند. چرا روی تنهی درخت، میوهای نمیروید؟ زیرا میوهها در آنجا لرزش ندارند. جای میوه، سرِ شاخههای لرزان است. در این میان، کار تنه این است که به شاخهها خوراک برساند. او به خاطر میوهها از زخم تبرها در امان خواهد بود. پس همان بهتر که در خدمت لرزندگان باشد[۱].»
حال انتخاب با ماست. شاخهای باشیم در خط مقدّم عشق و قافلهی لرزندگان، یا تنهای از زخم تبرها در امان، یا خدای ناکرده چوب خشکی که زیر پای آمدوشدِ تاریخ میشکند و حتی غباری از او بر صفحهی روزگار باقی نمیماند...
کشتی حسین در حرکت است، بسمالله!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ
پینوشت:
۱. اقتباسی از فیه ما فیه مولوی
lبولوتl
من آن نیم که خزان و بهار گریه کنم
چو ابر با تشر روزگار گریه کنم
مخواه روشنی بزم این و آن باشم
که شمع باشم و در شام تار گریه کنم
نخواستم که به داغی کنم گریبان چاک
گلاب باشم و روی مزار گریه کنم
من عاشقانه سرایم ولی نمیخواهم
در التهاب رسیدن به یار گریه کنم
ز درد و غصه دنیا مگو که میخندم
بگو حسین که من زارزار گریه کنم
#سیدعلی_رکن_الدین
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عنه عليه السلام ـ مِن كَلامِهِ يَومَ عاشوراءَ ـ : ألا وَإنَّ الدَّعيَّ ابنَ الدَّعيِّ قَد رَكَّزَ بَينَ اثنَتينِ بَينَ السُلَّهِ وَالذِلَّةِ وَهَيهاتَ مِنّا الذِلَّةُ يَأبى اللّه ُ ذلك لَنا وَرَسولُهُ وَالمُؤمِنونَ وَحُجورٌ طابَت وَطَهُرَت وَأنوفُ حَميَّةٍ وَنُفوسُ أبيَّةٍ مِن أن تُؤثِرَ طاعَةَ اللِئامِ عَلى مَصارِعِ الكِرامِ . [ اللهوف : 97 . ]
امام حسين عليه السلام ـ در بخشى از سخنانش در روز عاشورا ـ فرمود : هان ! اين حرامزاده پسر حرامزاده مرا ميان دو چيز مخيّر كرده است: ميان شمشير و تن دادن به خوارى. و هيهات كه ما تن به ذلّت و خوارى دهيم. خدا و رسول او و مؤمنان و دامنهاى پاك و مطهّر[ى كه ما در آن پرورش يافته ايم] و دلهاى غيرتمند و جانهاى بزرگمنش، اين را بر ما نمى پذيرند كه فرمانبرى از فرومايگان را بر مرگ شرافتمندانه ترجيح دهيم.
اول محرم هر سال از خودم میپرسم
یعنی این همه تاریکی را ؟
و آخر محرم میبینم آن همه تاریکی را...
محرمها برام همینه که مولوی میگه:
«چراغی افروخته، چراغی ناافروخته را بوسه داد و رفت، و آن در حق او بس است.»
از امشب میخوام رمانهایی که میخونم یا اخیرا خوندم رو اینجا معرفی کنم و چند خطی راجع بهشون بنویسم. هم اینجا خالی نمیمونه هم نوشتن رو تمرین میکنم.
طبقهی وسط
- یادداشت های یک پزشک جوان - میخائیل بولگاکف
مجموعه داستان کوتاه، که بیشتر از هر چیز خاطرات خود بولگاکف است زمانی که در ابتدای جوانی، بلافاصله بعد از خشک شدن مدرک پزشکیاش راهی یک روستای دورافتاده میشود و آنجا تمام کارهایی که باید از یک پزشک بربیاید را یک تنه تجربه میکند. به قول خودش یکراست از روی نیمکت دانشگاه پرتاپ میشود وسط روستایی دورافتاده در حالی که هر روز دهها بیمار احاطهاش کردهاند و او مسئول سلامت تمام آنهاست.
نکتهی جالب توجه برای من درباره این کتاب، موقعیتی بود که در هر داستان تکرار میشد. پزشک جوانی که هیچ تجربهای از مواجهه با یک بیماری وخیم ندارد و ناچار است در لحظه دست به اقدام بزند و بیمار را از مرگ نجات بدهد. بدون هیچ تجربهای از روی کتاب آموزش جراحی، پای یک دختربچه را جراحی کند یا نای یک نوزاد را بشکافد.
این موقعیت، یعنی با اقرار به عدم آمادگی و از روی ناچاری دست به عمل زدن، وقتی به موفقیت ختم میشود، یک نیروی عجیب را آشکار میکند که منشأ آن یا درون انسان است یا چیزی محیط بر انسان. هر داستان تمرین مواجهه با مشکل و تلاش برای حل مشکل است.
به هر حال خواندن این داستانها سفری است به یک روستای دورافتاده در روسیه، جایی که مدام برف میبارد. یک پزشک است و هزاران بیماری که علاج آنها را بلد نیست و صد البته که مثل تمام ادبیات روسیه، پر از زندگی است از این جهت که مرگ و رنج روی آن سایه انداخته.
در نهایت هم یک داستان خواندنی با نام مورفین در مجموعه بود که داستان اعتیاد یک پزشک به مورفین بود. شرح تکاندهندهای بود از اعتیاد به یکی از قویترین مخدرهای دنیا برگرفته از تجربیات خود نویسنده که معتادش بوده و ترکاش کرده.
ترجمه آبتین گلکار مثل همیشه بیش از اندازه دقیق بود و تطبیق داستانها با تجربیات بولگاکف جذابیت مضاعفی ایجاد کرده بود.
در مجموع خواندنی بود اما فوقالعاده نه.