eitaa logo
طبقه‌ی‌ وسط
102 دنبال‌کننده
40 عکس
6 ویدیو
0 فایل
من یک تن‌ام یا برجی از مستأجر بدنام؟ ولگرد و مست و سایه دزد و جاهل و گمراه... حرفی حدیثی: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ersgg5&btn=واسط
مشاهده در ایتا
دانلود
کاش یه چیز، محض رضای خدا فقط یه چیز برام مهم بود، اونقدری که آروم بستن در ماشین برای راننده تاکسی ها مهمه.
سلام احیانا اون داستان گفتن نظرتون در مورد کتاب‌ها رو ادامه نمیدین؟
طبقه‌ی‌ وسط
‌#ناشناس سلام احیانا اون داستان گفتن نظرتون در مورد کتاب‌ها رو ادامه نمیدین؟
سلام چرا اما خب لازمه‌اش اینه که بخونم تا بتونم بنویسم. ادامه میدم به امید خدا. اما این ناشناس در این لحظه‌ی به خصوص امید به زندگیم رو بالا برد. همینکه یه نفر هست که پیگیر نظرات بی اهمیت‌ام درباره کتابهاست.
همین الان از زندگیم فیلمبرداری کنن نشون فراستی بدن میگه اگزوتیکه، مقواییه، فیلمفارسیه و درنیومده.
چطور میتونم به گوگل بفهمونم چیدمان منزل سنتی و شاهانه مریم امیرجلالی برام هیچ اهمیتی نداره؟
- پدر سرگی - لیو تالستوی
طبقه‌ی‌ وسط
از اوایل داستان خواندنم همیشه سوالم این بود که چه میشود که یک نفر صعود میکند به قله‌ی فضائل انسانی و از آن جالب‌تر چه میشود که سقوط رقم می‌خورد ؟ همیشه دوست داشتم رمانی با این مضمون بخوانم که نشانم بدهد سقوط و صعود آدم‌ها چطور اتفاق می‌افتد. از درونشان، گویی که من یکبار دارم سقوط را تجربه می‌کنم. پدر سرگی داستان ظریف یک سلوک است. از موقعیتی پست به مقامی ارجمند. دوباره سقوط، و باز سلوک به منتهای عرفانی که تولستوی به آن معتقد است، بازگشتن به خدا و حقیقت، نه در کلیسا و کنج عزلت که در خیل زندگی روزمره میان مردم. ایده‌ی اساسی تالستوی و راه نهایی رستگاری، همین دست و پنجه نرم کردن با رنج زندگی، همین در لحظه لحظه‌ی روزمره ایمان را نگه داشتن است. نه یک مزلت سوفیانه یا زاهدانه. زندگی شبیه به معمولی‌ترین مردم و با ایمان‌ترینشان. این داستان هشتاد صفحه‌ای، شرح کامل همین ایده است. تولستوی به نظر من پیامبر ادبیات روسیه است. آنقدر قلدر است و آنقدر به داستان‌گویی مسلط که نچسب‌ترین نصیحت‌ها را طوری تبدیل به داستان میکند که خواننده نمی‌فهمد چطور بدون خستگی اینهمه نصیحت شنیده. پدر سرگی کم نظیر بود و واقعا درخشان.
یک جای خالی است. یک فقدان. شاید پر نشدنی است. از بدو تولد من میان قفسه‌ی سینه‌ام یک حفره دارم‌. نرفتم رادیولوژی و اگر پزشک‌ها بگویند نیست هم باور نمیکنم. حسش میکنم. جای خالی را احساس میکنم. میفهمم منشأ تمام تنهایی‌هام، غم‌هام، ترس‌هام و دلتنگی‌هایی که قایم‌شان میکنم، همین جای خالی است. میفهمم تمام چیزهای که دوستشان دارم و برای رسیدن بهشان دست و پا میزنم، قرار است این جای خالی را پر کنند. وقتی به دستشان می‌آورم، حفره‌ی میان سینه ام درست مثل مثلث برمودا همه چیز را در خودش می‌بلعد و باز گرسنه و دلتنگ باقی میماند. همین است که تا میرسم، لذتی نیست. من می‌دوم از صبح تا شب و شب تا صبح، در جهان بیرون و درونم، در مجاز و واقعیت که این حفره را پر کنم و پرشدنی نیست لامصب. گاهی از دردش فرار می‌کنم، سرم را گرم چیزی میکنم که نشنوم صدایش را. فایده نمیکند. بلندترین صداست. حفره سرنوشت محتوم من است. اگر خوشبختی وجود داشته باشه، همان چیزی است که میتواند قفسه سینه‌ام را پر کند.
کاتارسیس یک مفهوم فلسفی در مطالعات هنر است، به معنای تزکیه و تطهیر درونی. ارسطو یکی از کارکردهای مهم هنر را کاتارسیس میداند. کاتارسیس با تراژدی در ارتباط است، موقعیت تراژیک، یعنی تماشای کسی که مستحق رنجی نیست اما در میان آن رنج گرفتار شده، حس ترس و ترحم را در ما بیدار می‌کند و این به اعتقاد ارسطو موجب تزکیه و پالایش درونی می‌شود و قوای انسان را به تعادل می‌رساند. اما تراژدی منحصر در هنر و داستان نیست. خود واقعیت گاهی بیش از حدی که بشود تحمل یا حتی روایتش کرد، تراژیک است. تئودور آدورنو یک فیلسوف آلمانی است که بیش از ۲۰۰۰ سال بعد از ارسطو، این جمله مشهور را گفته که: «بعد از آشویتس، شعر گفتن بربریت است» آشویتس جنایتی مرتبط با هولوکاست است که طی آن بیش از یک میلیون نفر کشته شدند. آدورنو می‌گفت عمق وحشت و فاجعه این اتفاق، دیگر توسط هنر قابل انعکاس نیست و تلاش برای آمیختن این منتهای تراژدی با تکنیک‌های هنری و زیبایی‌شناختی، توهین به قربانیان است. همه‌ی اینها را گفتم که بگویم تماشای یک کودک فلسطینی، در حالی که از زیر پوست رنگ و رو رفته‌اش تمام استخوان‌هایش پیداست، منتهای کاتارسیس است. دردی است که بی‌حسی و رخوت جهان را پالایش میکند. هیچ هنری، نمی‌تواند از این تصویر رسا‌تر باشد. تراژدیِ واقعیت انقدر بالا گرفته که جایی نمانده برای تکنیکهای هنری. تمام آثار هنری پیرامون غزه، کپی‌های حقیری اند که هیچ چیزی ندارد که به واقعیت اضافه کنند. تمام تلاش هنرمند همواره عقب تر از بار سنگین این تراژدی است. همه‌ی این‌ها را گفتم که بگویم، غزه نجات‌مان می‌دهد، اگر تماشایش کنیم.
طبقه‌ی‌ وسط
کاتارسیس یک مفهوم فلسفی در مطالعات هنر است، به معنای تزکیه و تطهیر درونی. ارسطو یکی از کارکردهای مهم
: این پست آخرتون یه جورایی رمانتیزه کردن و لطیف‌سازی درد غزه نیست؟ این‌که درد غزه رو به مثابه هنر بدونیم و بشر رو در نقش تماشاچی‌ای که صرفا با تماشای این اثر هنری قراره زکی و پالوده آلودگی‌ها بشه، انگار که غزه فقط یک شیئه و هدف از وجودش اینه که ما به یک اعتلایی حالا برسیم، کمی غلط به نظرم رسید. البته شاید برداشت من از متن درست نبوده باشه.