طبقهی وسط
- یادداشت های یک پزشک جوان - میخائیل بولگاکف
مجموعه داستان کوتاه، که بیشتر از هر چیز خاطرات خود بولگاکف است زمانی که در ابتدای جوانی، بلافاصله بعد از خشک شدن مدرک پزشکیاش راهی یک روستای دورافتاده میشود و آنجا تمام کارهایی که باید از یک پزشک بربیاید را یک تنه تجربه میکند. به قول خودش یکراست از روی نیمکت دانشگاه پرتاپ میشود وسط روستایی دورافتاده در حالی که هر روز دهها بیمار احاطهاش کردهاند و او مسئول سلامت تمام آنهاست.
نکتهی جالب توجه برای من درباره این کتاب، موقعیتی بود که در هر داستان تکرار میشد. پزشک جوانی که هیچ تجربهای از مواجهه با یک بیماری وخیم ندارد و ناچار است در لحظه دست به اقدام بزند و بیمار را از مرگ نجات بدهد. بدون هیچ تجربهای از روی کتاب آموزش جراحی، پای یک دختربچه را جراحی کند یا نای یک نوزاد را بشکافد.
این موقعیت، یعنی با اقرار به عدم آمادگی و از روی ناچاری دست به عمل زدن، وقتی به موفقیت ختم میشود، یک نیروی عجیب را آشکار میکند که منشأ آن یا درون انسان است یا چیزی محیط بر انسان. هر داستان تمرین مواجهه با مشکل و تلاش برای حل مشکل است.
به هر حال خواندن این داستانها سفری است به یک روستای دورافتاده در روسیه، جایی که مدام برف میبارد. یک پزشک است و هزاران بیماری که علاج آنها را بلد نیست و صد البته که مثل تمام ادبیات روسیه، پر از زندگی است از این جهت که مرگ و رنج روی آن سایه انداخته.
در نهایت هم یک داستان خواندنی با نام مورفین در مجموعه بود که داستان اعتیاد یک پزشک به مورفین بود. شرح تکاندهندهای بود از اعتیاد به یکی از قویترین مخدرهای دنیا برگرفته از تجربیات خود نویسنده که معتادش بوده و ترکاش کرده.
ترجمه آبتین گلکار مثل همیشه بیش از اندازه دقیق بود و تطبیق داستانها با تجربیات بولگاکف جذابیت مضاعفی ایجاد کرده بود.
در مجموع خواندنی بود اما فوقالعاده نه.
کاش یه چیز، محض رضای خدا فقط یه چیز برام مهم بود، اونقدری که آروم بستن در ماشین برای راننده تاکسی ها مهمه.
طبقهی وسط
#ناشناس سلام احیانا اون داستان گفتن نظرتون در مورد کتابها رو ادامه نمیدین؟
سلام
چرا اما خب لازمهاش اینه که بخونم تا بتونم بنویسم. ادامه میدم به امید خدا.
اما این ناشناس در این لحظهی به خصوص امید به زندگیم رو بالا برد. همینکه یه نفر هست که پیگیر نظرات بی اهمیتام درباره کتابهاست.
همین الان از زندگیم فیلمبرداری کنن نشون فراستی بدن میگه اگزوتیکه، مقواییه، فیلمفارسیه و درنیومده.
طبقهی وسط
همین الان از زندگیم فیلمبرداری کنن نشون فراستی بدن میگه اگزوتیکه، مقواییه، فیلمفارسیه و درنیومده.
ببینید چطور بگم؟ آدمم اما دارم غیر آدمیزادی زندگی میکنم.
چطور میتونم به گوگل بفهمونم چیدمان منزل سنتی و شاهانه مریم امیرجلالی برام هیچ اهمیتی نداره؟
طبقهی وسط
از اوایل داستان خواندنم همیشه سوالم این بود که چه میشود که یک نفر صعود میکند به قلهی فضائل انسانی و از آن جالبتر چه میشود که سقوط رقم میخورد ؟
همیشه دوست داشتم رمانی با این مضمون بخوانم که نشانم بدهد سقوط و صعود آدمها چطور اتفاق میافتد. از درونشان، گویی که من یکبار دارم سقوط را تجربه میکنم.
پدر سرگی داستان ظریف یک سلوک است. از موقعیتی پست به مقامی ارجمند. دوباره سقوط، و باز سلوک به منتهای عرفانی که تولستوی به آن معتقد است، بازگشتن به خدا و حقیقت، نه در کلیسا و کنج عزلت که در خیل زندگی روزمره میان مردم.
ایدهی اساسی تالستوی و راه نهایی رستگاری، همین دست و پنجه نرم کردن با رنج زندگی، همین در لحظه لحظهی روزمره ایمان را نگه داشتن است. نه یک مزلت سوفیانه یا زاهدانه. زندگی شبیه به معمولیترین مردم و با ایمانترینشان. این داستان هشتاد صفحهای، شرح کامل همین ایده است.
تولستوی به نظر من پیامبر ادبیات روسیه است. آنقدر قلدر است و آنقدر به داستانگویی مسلط که نچسبترین نصیحتها را طوری تبدیل به داستان میکند که خواننده نمیفهمد چطور بدون خستگی اینهمه نصیحت شنیده.
پدر سرگی کم نظیر بود و واقعا درخشان.