. تائب .
پرچم به دست با مشت های گره کرده ،
به سمت ِمقتل ِعشق قدم برمیداشتند ..
روضه خوان از عشق میگفت
عشقی که بیقرار ِغربت حسین بود ،
و خویش نیز در غربت به حسین پیوست ؛
هر یك در گوشه ای اشك ِفراق میریختند ،
اشکی که متفاوت بود ،
و اینبار در نزدیکی ِپر پر شدن ِعشق بود
در جایی که عشق نفس زنان ،
در خون خود غلتید ..
اینك معشوق چگونه در مقتل عشق
نفس بکشد و خجل نشود ؟
چگونه از خیابانی عبور کند
که یادآور خاطرههای عشق است ؛
چارهی دلتنگی و فراق ،
وصال است و چه خوش است
وصال ِاو ..
- کشوردوست ( :
. به قلم ِ| الفمیم .
شروع تمنای مرگ ،
با انبساط وجودی ِما
همراه است ؛
یعنی بزرگتر از این دنیا شدهایم .
- عینصاد -