چاره جز گریه نبود چاره جز گریه که نیست
طاقتم طاق شده راه ابراز بگو جز اشک چیست؟
_فراری_
دور گردون که میگفتی
نباشد دائما یکسان
چراهرروزدنیا میزند
زخمی براین جسم بدون جان
_فراری_
حرامش کرده ای ذوقِ
پر از ذوقم که دیدم من
تو خندیدی به احوال خراب
و بی تفاوت رد شدی از من
_فراری_
وصال تو رسيد گرفتم در آغوش خوشه گندمم را
غرق در آرامش آغوش و صدايش گرفت نفسم را
وصل ما و يار دلرباي ميخانه من در قصه هاست
هزار و يك شب شهرزاد بگذر و دلبر دلرباي ما نيامد
نوشيديم در خمخانه با ساقي و گفتيم از سپنج
آتش باده سوزاند ،سوزاند و مارا به وصال نرساند…
_یه تیکه از قلبم_