حرامش کرده ای ذوقِ
پر از ذوقم که دیدم من
تو خندیدی به احوال خراب
و بی تفاوت رد شدی از من
_فراری_
وصال تو رسيد گرفتم در آغوش خوشه گندمم را
غرق در آرامش آغوش و صدايش گرفت نفسم را
وصل ما و يار دلرباي ميخانه من در قصه هاست
هزار و يك شب شهرزاد بگذر و دلبر دلرباي ما نيامد
نوشيديم در خمخانه با ساقي و گفتيم از سپنج
آتش باده سوزاند ،سوزاند و مارا به وصال نرساند…
_یه تیکه از قلبم_
توی جنگ احد یه بار براتون گفتم حضرت امیر نه نفر از پرچم داران سپاه کفر رو از دور خارج کردن
آخرای جنگ بود که دیگه اون اتفاق های توی دره افتاد و رسول اللّه مونده بودن وحضرت امیر و هفت هشت نفر دیگه
بقیه اومدن علم رو بردارن بگیرن دستشون ..
پیامبر گفت نه شما نه ... بدین دست چپ علی