eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
✅مناطقی که نخلستان دارد مبتلایان به سرطان نادر هستند !🌴 ▫️اگر دارویی به عنوان داروی ضد سرطان باشد آن شیره خرما است؛ با گنجاندن توی رژیم غذایی میتوانید خیالتون رو راحت کنید که نیازی به هیچ دارو و ویتامین مکملی ندارید. + افرادی که لوزالمعده حساس دارند و یا آن‌هایی که بیماری قند در خانواده دارند باید کمتر خرما میل کنند. ❣ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸آخرین سه شنبه خردادماهتون عالی 🍃ﺍﻟﻬﯽ! امروز اﻭﻧﻘﺪﺭ ﻏﺮﻕ 🌸ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﺸﯿﺪ 🍃ﮐﻪ ﺗﺎ ﻋﻤﻖ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ 🌸به ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺑﺮﺳﯿﺪ 🍃ﺍﻟﻬﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ، ﺗﻨﺘﻮﻥ ﺳﺎﻟﻢ 🌸ﻭ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﻪ ﺧﯿﺮ باشید 🍃نگاه مهربون خدا بدرقه راهتون @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡ از نویسنده گیلانی زهرا اسعد دوست ✍رمان  ۱۰۶ ❤️یاعلی” را که از دهانم شنید، لبهایش متبسم شد.. چشمانش خندید.. و نفس شوق زده اش را با صدا بیرون داد (کشتین ما رو خدایی.. از برگردوندنِ مناطق اشغال شده سختتر بود..) سر بلند کرد. چشمانش را دیدم.. اما مسیرِ نگاهش باز هم مرا هدف نمیگرفت.. یعنی میشد که در پنجره ی چشمانم زل بزند؟؟ شکلاتِ جدا شده از پوست را به طرفم گرفت ( واجب شد دهنمونو شیرین کنیم.. بفرمایید. با اجازه من برم این خبر مسرت بخش رو به دانیال بدم تا حساب کار دستش بیاد..) میشد کنارِ این مذهبی هایِ بی ترمز بود و نخندید؟؟ با دست به بیرون رفتن از اتاق دعوتم کرد و خودش پشتِ سرم به راه افتاد. نمیدانم چه خاصیتی در اکسیژن ایران وجود دارد که شرم را به وجودت تزریق میکند. و منِ آلمان نشینِ سابق، برایِ اولین بار به رسم دخترکانِ ایرانی با هر قدم به سمت سالن خجالت کشیدم و صورت صورت گونه سرخ کردم. هنوز در تیررسِ نگاهِ سالن نشینان قرار نگرفته بودم که زمزمه ی امیرمهدی را زیر گوشم شنیدم (این روسری خیلی بهتون میاد..دستِ کسی که خریده درد نکنه..) یک پارچه حرارت شدم و ایستادم. اصلا مگر من را دیده بود یا میدانست چه شکلی ام؟؟ بی توجه به میخکوبی ام از کنارم عبور کرد. با سینه ایی جلو داده و لبخندی پیروزمندانه که در نیم رخش میشد تماشا کرد. یک قدم جلوتر از من ایستاد و در دروبین نگاهِ منتظران قرار گرفت. شیطنتِ عجیبش یارایِ حرکت را از پاهایم دزدیده بود به همین خاطر ندیدم چه ژستی به چهره اش داد که پروین، فاطمه خانم و دانیال، به محضِ ورودش به سالن با خوشحالی صلوات فرستادند و مبارک باد، حواله ی مان کردند. و این آغازی شد برایِ هجومِ زندگی،هر چند کوتاه.. آن شب، تاریخِ عقد برایِ چند روز بعد مشخص شد و من برایِ اولین بار با تمامِ ترس از شدت خوشحالی روی زمین راه نمیرفتم. فاطمه خانم فردایِ آن شب، برایِ خرید پارچه و دوخت لباس به خانه مان آمد و مادرانه هایش را بی منت و ادعا، به وجودم پاشید. اصلا انگار نه انگار که روزی مخالف بود و با حالا هر برشِ پارچه، صورتم را میبوسید و بخشش طلب میکرد. بخشش، محضه خواسته ایی که حقش بود و من درکش میکردم. پروین مدام کارهایِ ریزو درشت را انجام میداد و مانندِ زنانِ اصیلِ ایرانی نصیحتم میکرد، که امیرمهدی اولاد پیغمبرست.. که احترامش واجب است.. که مبادا خم به ابرویش بیاورم.. که نکند دل بشکنم و ناراحتش کنم.. و من خیره به زندگیِ نباتی مادر، فکر میکردم که میشود در کنار حسام نفس کشید و بد بود؟؟ بیچاره مادر که هیچ وقتِ طعم خوشی، زیرِ زبانش مزه مزه نشد و حالا بی خبر از همه جا فقط به تماشا نشسته بود کوک خوردنِ لباسِ عقدِ دخترش را.. چند روزی از مراسم خواستگاری میگذشت و حسام حتی یکبار هم به دیدن نیامده بود. دلم پرمیکشید برایِ دیدنش و عصبی بودم از این همه بی فکری و بی عاطفه گی.. دوست داشتم با تمام وجود اعتراض کنم اما غرورم مهمتر از هر چیزِ دیگر بود. صبح روز عقد فاطمه خانم به خانه ی مان آمد تا به پروین در انجام کارها کمک کند. هر چه به ساعت عقد نزدیکتر میشدیم، گلبولهایِ استرسِ خونم بیشتر میشد. و من ریه هایم کمی حسام میطلبید و او انگار پشیمان بود از این انتخاب. که اگر نبود حداقل یکبار به دیدنم میآمد، اما نیامد.. ادامه دارد.... @tafakornab @shamimrezvan ♡☕️♡☕️♡☕️♡☕️♡
💎حضـــــرت اماام سجاد(ع): ✨ از سه حال خارج نيست: 👇 ✨يا برايش ذخيره می گردد ✨يا در دنيا برآورده می شود ✨يا بلايى را كه می خواهد ✨به او برسـد دفع می کند 📒بحار، ج ۷۵ ، ص ۱۳۸ ➖〰➖〰➖〰➖〰➖〰➖ 💎 امام باقر(علیه السلام): 🔸هیچ کس را حقیر نشمار، شاید همان شخص، محبوب و دوست خدا باشد.❣ 📙بحار؛17:166 ➖〰➖〰➖〰➖〰➖〰 💎امام صادق عليه ‏السلام : : ✨لا تَكسَلوا في طَلَبِ مَعايِشِكُم؛ فَإِنَّ آباءَنا كانوا يَركُضونَ فيها و يَطلُبونَها؛ ✨ در طلب معاش خود كاهلى نكنيد كه پدران ما براى آن ‏مى‏دويدند و آن را جستجو مى‏كردند. 📚الفقيه : ۳ / ۱۵۷ / ۳۵۷۶ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
📝 چیدن میوه و گیاه از مزرعه دیگران بدون اجازه آنان چه حکمی دارد؟ ✅ 👇👇👇👇👇 ((نظر فقها به صورت کلی)) استفاده از اموال دیگران به هر شکل و هر مقدار که باشد نیاز به اجازه و رضایت صاحبان آنها دارد و تنها موردی که استثنا شده است این است که: "اگر درخت میوه در سر راه رهگذر قرار داشته باشد در حال عبور می تواند از میوه آن درخت برای خوردن در همان محل استفاده کند به شرط آن که از حد سیری و احتیاج تجاوز نکند. در بیانی دیگر آمده است: کسى که از راهى به سمت مقصدى می رود و در بین راه به درخت میوه یا زراعتى عبور کند و در رفتن از آن راه قصد بر خورد به آن درخت و زراعت نداشته باشد جایز است از میوه آن درخت و زراعت به قدرى که سیر شود بخورد ولى جایز نیست از آن چیزى ببرد و احتیاط این است که اقتصار کند بصورت عدم علم به کراهت مالک و این حکم در صورتى است که درخت میوه و زراعت در راه باشد اما اگر در باغ محصور باشد رفتن در آن باغ و خوردن از میوه آن بدون اذن مالک جایز نیست. 📕 استفتائات سیزده مرجع @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
✨وَلِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ✨وَاللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ ﴿۱۸۹﴾ ✨و فرمانروايى آسمانها و زمين از آن خداست ✨و خداوند بر هر چيزى تواناست (۱۸۹) 📚 سوره مبارکه آل عمران ✍ آیه ۱۸۹ @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
این تخمه جادویی سرشار از منیزیم بوده و برای ❣پروستات ❣انگل زدایی ❣پوکی استخوان ❣کاهش کلسترول ❣وپیشگیری از سرطان مفید است @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
✨﷽✨ ✨ تمرینهای تفکر مثبت: 👈به جای نگرانی در مورد حوادث، زمینه های رسیدن به مقصد را فراهم کنیم. 👈از وقایع ناگوار نترسیم که تلخیهای ظاهری فرصتی برای آموختن اند. 👈 اجازه ندهیم مسائل کوچک آزارمان دهد. 👈 دربرابرمسائل ومشکلات، با توانایی و دارایی هایی که خدا به ما عطا کرده به حل آنان بپردازیم. 👈بافکر،تدبیر وتوکل مشکلات راحل کنیم. @tafakornab @shamimrezvan @zendegiasheghaneh
گریه دروغین را به ریختن اشک تمساح شبیه دانسته اند. بخشی از خوراک تمساح به وسیله اشک چشمانش تأمین می شود . اوهنگام گرسنگی به ساحل می رود و مانند جسد بی جانی ساعتها بر روی شکم دراز می کشد. اشک لزج و مسموم کننده ای از چشمانش خارج میگردد که حیوانات و حشرات برای خوردن بر روی آن می نشینند و سم اشک تمساح آنها را از پای در می آورد و تمساح با یک زبان خود آنها را شکار میکند و دوباره برای لقمه های دیگر اشک می ریزد... @tafakornab @shamimrezvan
❖ متنی عالی 👌🌺 قطره عسلی بر زمین افتاد، مورچه کوچکی آمد و از آن چشید و خواست که برود اما مزه ی عسل برایش اعجاب انگیز بود، پس برگشت و جرعه دیگری نوشید ... باز عزم رفتن کرد، اما احساس کرد که خوردن از لبه عسل کفایت نمی کند و مزه واقعی را نمی دهد، پس بر آن شد تا خود را در عسل بیندازد تا هر جه بیشتر و بیشتر لذت ببرد ... مورچه در عسل غوطه ور شد و لذت می برد ... اما ( افسوس ) که نتوانست از آن خارج شود، پاهایش خشک و به زمین چسبیده بود و توانایی حرکت نداشت ... در این حال ماند تا آنکه نهایتا مرد ... بنجامین فرانکلین می گوید: دنیا چیزی نیست جز قطره عسلی بزرگ!  پس آنکه به نوشیدن مقدار کمی از آن اکتفا کرد نجات می یابد، و آنکه در شیرینی آن غرق شد هلاک می شود ... این است حکایت دنیا... http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆 🌿 🌾 🍃🌺 💐🌾🍀🌼🍃 ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌
به بداخلاقی مشهور بود، از زندگی لذتی نمی برد و دیگران را هم عذاب میداد. ورشکست که شد تصمیم گرفت خود کشی کند. به خودش گفت: بچه های کوچیکت هم هیچ خاطرۀ خوبی از تو ندارن. تصمیم گرفت روز آخر زندگیش خاطره ای خوب بجا بگذارد. سر راه شیرینی خرید و رفت خانه و بچه هایش را با محبت صدا زد. بچه ها دویدند و با ذوق فریاد زدند: مامان، بابا برامون شیرینی خریده. روز که تمام شد، او با یک خانوادۀ شاد روبرو بود که با آنها احساس خوشبختی می کرد. سالها گذشت و او هروقت میخواست با کسی بداخلاقی کند، به خودش یادآوری می کرد: «شاید این آخرین خاطرۀ او از تو باشه.» http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆
👌 داستان کوتاه پند آموز 💭 مرد بیسوادی قرآن میخواند ولی معنی قرآن را نمیفهمید. روزی پسرش از او پرسید: چه فایده ای دارد قرآن میخوانی، بدون اینکه معنی آن را بفهمی؟ پدر گفت: پسرم! سبدی بگیر و از آب دریا پرکن و برایم بیاور. پسر گفت: غیر ممکن است که آب در سبد باقی بماند. 💭 پدر گفت: امتحان کن پسرم. پسر سبدی که در آن زغال میگذاشتند گرفت و به طرف دریا رفت. سبد را زیر آب زد و به سرعت به طرف پدرش دوید ولی همه آبها از سبد ریخت و هیچ آبی در سبد باقی نماند. پسر به پدرش گفت؛ که هیچ فایده ای ندارد. پدرش گفت: دوباره امتحان کن پسرم. پسر دوباره امتحان کرد ولی موفق نشد که آب را برای پدر بیاورد. برای بار سوم و چهارم هم امتحان کرد تا اینکه خسته شد و به پدرش گفت؛ که غیر ممکن است...! 💭 پدر با لبخند به پسرش گفت: سبد قبلا چطور بود؟ پسرک متوجه شد سبد که از باقیمانده های زغال، کثیف و سیاه بود، الان کاملاً پاک و تمیز شده است. پدر گفت: این حداقل کاری است که قرآن برای قلبت انجام میدهد. ٭٭دنیا و کارهای آن، قلبت را از سیاهی ها و کثافتها پرمیکند؛ خواندن قرآن همچون دریا سینه ات را پاک میکند، حتی اگر معنی آنرا ندانی...!!٭٭ http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727 👆