هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحيمِ✨
✨به رسم ادب شروع کنیم روزمان را
✨با سلام بر
✨سرور و سالار شهیدان
✨اقا اباعبدالله
✨شروع میکنیم
❤️اَلسلامُ علی الحُسین
✨وعلی علی بن الحُسین
❤️وَعلی اُولاد الـحسین
✨وعَلی اصحاب الحسین
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حدیث_روز👆 #قلب_سالم_اندیشه_درست
🌍اوقات شرعی #یکشنبه 28 مهر ماه 98 🌍
🌞اذان صبح : 04:51:26
🌝اذان ظهر : 11:49:14
🌖اذان مغرب: 17:41:44
☀️طلوع آفتاب: 06:15:08
🌑غروب آفتاب: 17:23:21
🌓نیمه شب شرعی: 23:07:23
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#پیام_سلامتی
✅معجون چربی سوزی قبل صبحانه
👈موادلازم
👌عسل 1 ق🍯
👌آب ولرم 1 لیوان💧
👌پودر دارچین 1 ق🍂
✍همه را باهم ترکیب وهر روزقبل ازصبحانه با معده خالی بنوشید
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
یکشنبه تون زیبا 🌸🍃
امروز ازخدای💖
خوبیها تمنا دارم ❣
خوشبختی تون همیشگی🥰
خنده هاتون دائمی😊
زندگیتون پراز مهر و محبت💖
مقصدتون خدا💖
و دست های شما 🖐
پر از خیر و نیکی باشه🌸🍃
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از خانواده بهشتی
#آی_پارا
#پارت_دوازدهم
صبح فردای اون روز ، برنامه ی نان پختن به راه بود و با اوضاعی که من می دیدم ، تا شب هم نمی تونستم از زیرش در برم . تو اسکو نان مخصوصی پخته می شه که تو کل ایران بخصوص آذربایجان معروفه و محبوبیت خاصی داره چون هم طرز پختش خاصه و هم نوع گندمی که تو پخت اون استفاده می شه مخصوصه . بسیار خوش طعمه و ماندگاریه طولانی داره. بنابراین از این نوع نان به مقدار زیاد می پزن و تو انبار مخصوص ، انبار می کنن تا به مدت طولانی استفاده کنن. گندمش از نوع گندم زرد تا به آذری ساری بوغدا ست که طعم فوق العاده ای داره . خمیر رو روی یه صفحه ی فلزی قوس دار به اسم ساج پهن می کنن و وقتی دو طرف نان پخته شد ، اون رو خشک کرده و انبار می کنن. برای پختنش افراد زیادی در گیر می شن و کارش سخت و طاقت فرساست اما نتیجه ی خوشمزه ای داره . اون روز تا عصر فقط کار بود و کار حتی برای استراحت وسط روز که معمولاً هر روز داشتیم هم ، نرفتیم . از کت و کول افتاده بودم . من عادت به این همه کار سخت نداشتم . درسته همه ی کارها رو به لطف دایه جان یاد گرفته بودم ولی در حد آموزش بود نه اینجوری . مشغول کار بودم که دیدم تایماز داره به طرفم می یاد . جلوی پام ایستاد و بدون اینکه نگام کنه گفت : سریع بیا که باید به تمرینت برسی . آیناز رو با خودمون می بریم . این یعنی اینکه خود اخموش هم می خواد باهامون بیاد. سریع بلند شدم و کارم رو سپردم به یکی از خدمه و راه افتادم . مسیر خونه ی خان تا دشت خرمن دره ، یه کوچه باغ با صفا بود که بوی دیوار های کاه گلیِ آب زده و بوی برگ درختای گردو تمام فضای مصفای اون رو پر کرده بود . اون کوچه باغ من رو عجیب یاد کندوان می انداخت . یاد پدرم . یاد دایه جان و خیلی چیزیهای خوب دیگه . اونقدر غرق فضای زیبای اونجا بودم که گویا بعد از دوبار صدا کردن تایماز ، صداش رو نشنیده بودم . غرق اوهام بودم که دستم از پشت کشیده شد . این حرکت من رو به بدترین شکل از رویا بیرون کشید و به هم یاد آوری کرد حالا کیم و جایگاهم چیه . با تعجب به بازوم که دست تایماز بود نگاه کردم و اون بازوم رو رها کرد و گفت : تو کری؟
عصبانی شدم و گفتم : شما نباید چون پسر خان هستید ، وقت و بی وقت بی هیچ دلیلی به دیگران توهین کنید . گفت : من بی دلیل حرفی نمی زنم . دوبار صدات کردم نشنیدی . مگه فاصله ی ما چقدره ؟ آیناز هم شاهده .درضمن تو هم نباید چون یه زمانی دختر خان بودی ، با خود فکر بی خود کنی که با باقیِ خدمه فرق می کنی و می تونی هر طور خواستی حرف بزنی . مراقب لحنت باش وگرنه می دم زبون درازت رو از حلقومت بکشن بیرون . تو زر خرید پدرمی . میفهمی ؟ رز خرید !! پس حد خودت رو بدون . فکر نکن حالا که پدر و مادرم به خاطر اون مسابقه ی سوار کاریِ مسخره که چند نفر بی کار ترتیبش رو دادن ، بهت میدون دادن ، می تونی هر غلطی دلت خواست بکنی .
اونقدر سریع این توهین ها روپشت هم ردیف کرد که یه لحظه از شوک حرفاش نتونستم پلک بزنم و اون پیش خودش خیال کرد ، خوب دُم من رو قیچی کرده . آیناز ساکت نگاهمون می کرد و می شد فهمید از حرفهای برادرش ترسیده . وقتی چهره ترسیده ی آیناز رو دیدم ، از تایماز بیشتر بدم اومد . چشمام رو که تنفر توشون بیداد می کرد دوختم به چشماش و گفتم : چیه خان زاده ،حسودی می کنی ؟ نکنه از اسب می ترسی؟ انگار که آتیش زده باشم به انبار باروت . افسار اسبی رو که آیناز سوارش رو بود رو ول کرد و خیز برداشت طرفم و گفت : چه گ.و.ه.ی خوردی؟ هـــــــــــــــان ؟ بازوهای لاغرم رو بین دستهای قدرتمند مردانه اش فشرد و صورتش رو تو چند سانتی من گرفت و با خشم به من خیره شد و یکدفعه فریاد زد . تو به چه جرأتی به من گفتی ترسو ؟ هــــــــــــان ؟ دهاتیه بدبخت . تو یه کلفتی که پولت رو دادیم . فکر کردی کسی هستی ؟ می فهمی کلفت یعنی چی بدبخت ؟ یعنی همه جوریه می تونیم ازت استفاده کنیم احمق . حد خودت رو بدون و زبون دراری نکن وگرنه کاری می کنم خودت با دست خودت قبرت رو بکنی . وقتی داشت با نفرت این حرفهای تلخ رو بهم می زد از هرم نفس هاش که مستقیم به صورتم می خورد مشمئز شدم . ازش متنفر شدم . از خود ضعیفم متنفر شدم . تا به حال اینطور خودم رو حقیر حس نکرده بودم . نتونستم جلوی اشکی رو که چشمم رو می سوزوند رو بگیرم . قطره ی سمجی از چشمم رو گونم چکید . هنوز با نفرت من رو نگه داشته بود خیره شده بود تو چشمام . نمی دونم با دیدن اشکم بود یا غلبه ی حس تنفرش که دستاش شل شد و بازوهام و که حالا می دونستم حتماً کبود شدن رو ول کرد و پشتش رو کرد به من و رفت طرف اسب آیناز . همونطور بی حرکت وسط کوچه باغی که تا چند لحظه ی پیش احساس خوبی رو به من تزریق کرده بود و حالا از همه ی بوهای خوبش بدم اومده بود ، ایستادم .
••••●❥JOiN👇🏾
@zendegiasheghaneh
@shamimrezvan
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حدیث_روز
💎امام صادق (عليه السلام) :
🌷 وقتی زائر امام حسین علیه السلام از منزل خود حرکت می کند،قدم او بر روی چیزی قرار نمیگیرد مگر آن که برایش دعا می کند.
📚 بحارالانوار ج ۹۸ش ۱۵
〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿〰➿
✍امام صادق علیه السلام از یکی از یارانش پرسید: چندبار حج رفتهای؟ گفت: نوزده حج.
امام فرمود: آن را به بیست حج برسان تا ثواب یکبار زیارت حسین (ع) برایت نوشته شود.
📚 «کامل الزیارت، ص۱۶۲»
منتشر کنید تا در ثوابش شریک شوید🌹
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°
📖داستان_زیبا_ازسرنوشت_واقعی
📝 #تمام_زندگی_من
#قسمت_بیست_و_هشتم✍ ((دیوارهای دژ))
🌺- پیشنهاد خوبی نبود؟ ... اگر خوب نیستن، خودتون بهش اضافه کنید ...
- چرا ... واقعا وسوسه انگیزه ... اما می خوام بدونم کی هستید و چقدر می تونم بهتون اعتماد کنم؟ ...
🌺- چه اهمیتی داره ... تازه زمانی که ما منافع مشترک داشته باشیم می تونیم همکاران خوبی باشیم ...
- و اگر این منافع به هم بخوره؟ ...
- تا زمانی که شما با ما همکاری کنید ... توی هر کدوم از اون بخش ها ... ما قطعا منافع مشترک زیادی خواهیم داشت ...
🌺- منافع شما چیه؟ ... در ازای این شوی بزرگ، چه سودی می برید؟
اینو گفتم و به صندلی تکیه دادم ...
- من برای اینکه سود خودم رو بسنجم و ببینم به اندازه حقم برداشتم یا نه ... باید ببینم میزان سود شما چقدره ...
خنده رضایت بخشی بهم نگاه کرد ...
🌺- لرزه های کوچکی که به ظاهر شاید حس نشن ... وقتی زیاد و پشت سر هم بیان ... بالاخره یه روز محکم ترین ساختمان ها رو هم در هم می کوبن ...
- و ارزش نابودی این ساختمان ...؟ ...
- منافع ماست ... چیزی که این
🌺دیوارها ازش مراقب می کنه ... شما هم بخشی از این لرزه ها هستید ... برای حفظ منافع ما، این دیوارها باید فرو بریزه ...
از حالت لم داده، اومدم جلو ...
🌺- فکر نمی کنم اونقدر قوی باشم که بتونم این دیوار رو به لرزه در بیارم ...
- وقتی دیوارهای باغ بریزه ... نوبت به اصل عمارت هم میرسه ... و شما این قدرت رو دارید ... این دیوار رو به لرزه در بیارید خانم کوتزینگه ...
✍ادامه دارد......
°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺°❀°🌺
#داستان_ازسرنوشت_واقعی
📖 #تمام_زندگی_من📖
#قسمت_بیست_و_نهم✍قیمت خدا
🌺- اگر جلوی این دیوارها گرفته نشه ... روز به روز جلوتر میاد... امروز تا وسط اسرائیل کشیده شده ... فردا، دیگه مرزی برای کشور شما و بقیه کشورها نمی مونه ... و انسان های زیادی به سرنوشت های بدتری از شما دچار میشن ... شما به عنوان یه انسان در قبال مردم خودتون و جهان مسئول هستید ...
🌺جواب تمام سوال هام رو گرفته بودم ... با عصبانیت توی چشم هاش زل زدم ...
- اگر قرار به بدگویی کردن باشه ... این چیزیه که من میگم... من با یک عوضی ازدواج کردم ... کسی که نه شرافت یک ایرانی رو داشت ... که آرزوش غربی بودن؛ بود ... نه شرافت و منش یک مسلمان ...
🌺اون، انسان بی هویتی بود که فقط در مرزهای ایران به دنیا اومده بود ... مثل سرباز خودفروخته ای که در زمان جنگ، به خاطر منفعت خودش، کشور و مردمش رو می فروشه ...
🌺با عصبانیت از جا بلند شدم ... رفتم سمت در و در رو باز کردم ...
- برید و دیگه هرگز برنگردید ... من، خدای خودم رو به این قیمت های ناچیز نمی فروشم ...
🌺هر سه شون با خشم از جا بلند شدند ... نفر آخر، هنوز نشسته بود ... اون تمام مدت بحث ساکت بود ...
با آرامش از جا بلند شد و اومد طرفم ...
- در ازای چه قیمتی، خداتون رو می فروشید؟ ...
🌺محکم توی چشم هاش زل زدم ...
- شک نکنید ... شما فقیرتر از اون هستید که قدرت پرداخت این رقم رو داشته باشید ...
- مطمئنید پشیمون نمی شید؟ ...
🌺- بله ... حتی اگر روزی پشیمون بشم، شک نکنید دستم رو برای گدایی جای دیگه ای بلند می کنم ...
کارتش رو گذاشت روی میز ...
- من روی استقامت شما شرط می بندم ...
🌺هنوز شب به نیمه نرسیده بود و من از التهاب بحث خارج نشده بودم که صدای زنگ تلفن بلند شد ... از پذیرش هتل بود ...
🌺- خانم کوتزینگه، لطفا تا فردا صبح ساعت 8، اتاق رو تحویل بدید ... و قبل از رفتن، تمام هزینه های هتل رو پرداخت کنید...
✍ادامه دارد......
@tafakornab
@shamimrezvan
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
http://eitaa.com/joinchat/2767126539Cf9cc9852b1
حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆آقا❌❌❌
┄═•❁๐๑♧๑♧๑♧๑๐❁•═┄
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#هرروزیک_آیه
✨فَإِذَا قَضَيْتُمُ الصَّلَاةَ فَاذْكُرُوا اللَّهَ قِيَامًا
✨وَقُعُودًا وَعَلَى جُنُوبِكُمْ فَإِذَا اطْمَأْنَنْتُمْ
✨فَأَقِيمُوا الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ كَانَتْ
✨عَلَى الْمُؤْمِنِينَ كِتَابًا مَوْقُوتًا ﴿۱۰۳﴾
✨و چون نماز را به جاى آورديد خدا را
✨در همه حال ايستاده و نشسته و بر
✨پهلوآرميده ياد كنيد پس چون
✨آسوده خاطر شديد نماز را به طور كامل
✨به پا داريد زيرا نماز بر مؤمنان در
✨اوقات معين مقرر شده است (۱۰۳)
📚سوره مبارکه النساء
✍آیه ۱۰۳
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
﷽ #احکام_شرعی #احکام_غسل
❓پرسش
ایا اعمال غسل باید پشت سر هم باشد؟ مثلا سمت راست بدنو داري غسل ميدي بعد آب چن ثانيه قطع ميشه و وصل ميشه .... آيا بايد غسلو ادامه داد؟
📝پاسخ
موالات در غسل شرط نیست و واجب نیست که اعضای بدن در غسل پی در پی و بدون فاصله شسته شوند بلکه اگر با فاصله باشد اشکال ندارد.
اگر هنگام غسل آب قطع شود خللی به غسل وارد نمی شود، بعد از اینکه آب وصل شود غسل را ادامه دهید و لازم نیست از اول شروع کنید
منتشر کنید👇
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#بسته_سلامتے💪
🍋خواص لیمو ترش🍋
لیمو ترش به رقیق شدن
و صافی خون کمک می کند
و با دفع سموم، بدن را سبک کرده،
پاک كننده مجاری درونی اعضای بدن نظير كبد، معده و روده است !
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
اگرشمایک سیب بدطعم را خورده باشید
میتوانید طعم یک سیب خوب را درک کنید
پس ، ازتلخی های زندگی درس بگیرید تابتوانید آن را درک کنید
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
💙🍃
🍃🍁
💠✨ یڪ_داستان_یڪ_پند
💢دوستی نقل می ڪرد، یڪی از دوستان مدتی سردرد عجیبے گرفت . مشڪوڪ به بیماری خطرناڪ مغزی بود. دڪتر به او آزمایشات از مغز نوشت.
💢بعد از تحمل استرس طولانے برای اخذ نتیجه آزمایشات و صرف هزینه زیاد، روزی ڪه برای دریافت پاسخ آزمایش با من و یڪی دیگر از دوستان بیمارستان رفتیم، چشمانش و قلبش می لرزید. متصدی آزمایشگاه با اصرار زیاد ما گفت : شڪر خدا چیزی نیست.
💢از خوشحالے از جا پرید انگار تازه متولد شد. متصدی آزمایشگاه به من کاغذ سفیدی داد و گفت: این هم نتیجه آزمایش تو ، چیزی نیست شڪر خدا سالم هستے.
💢در علت این ڪار او عاجز ماندم، متصدی ڪه مرد عارفے بود گفت: دوستت بعد از تحمل استرس و هزینه مبلغ زیاد، الان ڪه فهمید سالم است، دیدی چه اندازه خوشحال شد و اصلا ناراحت نشد هزینه ڪرده بود.
💢پس من و تو ڪه سالم هستیم اگر واقعا خدا را شاڪر باشیم ، باید الان دست در جیب برده حداقل یڪ صدم هزینه ای ڪه دوستمان ڪرد تا فهمید سالم است،صدقه ای به شڪرانه این نعمت الهے بدهیم ڪه بدون صرف استرس و پول، فهمیدیم مغزمان سالم است و بیماری نداریم ...
💢الشَّيْطانُ يَعِدُڪُمُ الْفَقْرَ (268 بقره)
شیطان با وعده و ترساندن شما از فقر ( مانع انفاق و بخشش شما و دیدن نعمت های الهے می شود)
🍃🍁
💙🍃
http://eitaa.com/joinchat/3144482825C235a600727
#داستان_وضرب_المثل_وسخن_بزرگان👆