eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
جذاب ٺرین کانال ایٺا🔥👀 دنیایۍ🌎✨براۍ و اگه عاشـ❤️ـق رفیقٺی و دوسٺ دارۍ کلۍ هاۍ خفݩ واسش بذارۍ🤞🤗 همین الاݩ 😍🤪 پاٺوق رفیقاۍ و اینجاسٺ🧕🏻💜 عکسا کار خودمونه😌💞 بیا اینجا و واسه دوسٺاٺ با این کانال کݩ🧡😙 سریع جویݩ شو و های سٺ واسه خودٺ و رفیقٺ بردار🤫💛 و 👩🏻‍🎓 👩‍👧 با کلیییے و چیزهاے قشنگ✨🌈 یہ سر بزݩ پشیموݩ نمیشے☄🔥 😉👇 ʝ᥆iᥒ ➺@Hp_Bestfriends ❥ッ
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ 🔔🔔 #زنگ_مشاوره 🔔🔔 💥 بسیاری
کنکور - 𝑺𝒄𝒉𝒐𝒐𝒍 | چند اشتباه برای پشت کنکور موندن و نتیجه نگرفتن📚💡 ╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶╶ ◌ زیاد درس نامه خوندن کم‌ تست زدن در نتیجه عدم یادگیری کامل درس .🛸💧 . ◌ ارتباط با رفقای سمی و نا امید در نتیجه از درس فاصله میگیری و کلا تمرکز نداری . 🦋🍓 ‌. ◌ درگیر حواشی خانوادگی و سلبریتی ها شدن در نتیجه دور شدن از مسیر خودت و موفقیت . 💸✨ . ◌ شرکت در کلاس های خیلی زیاد و در نتیجه وقت برای مرور و آزمون خودت نمیرسه . 🍒📦 . ◌ هر روز یک درس رو خوندن در نتیجه بین خوندن درسا فاصله میوفته و مرورا کم میشه .🧤🌸. ◌ نزدن تست های زماندار در نتیجه بالا نرفتن سرعت و دقت در تست زنی و وقت کم آوردن .🖇🔥. ◌ یه روز 12 ساعت یه روز 4 ساعت خوندن در نتیجه خسته میشی و ساعت مطالعت افت پیدا میکنه .🐼🤍. •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈• @tafrihgaah •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 ✨✨ ✨✨ خداروشکر فقط ما دخترا تو اتوبوس بودیم دو تا دختر هم روبروی ما نشسته بودن که یکیشون سرش توی گوشی و اون یکی هم سرش تو کتاب بود . مژده برگشت طرفشون و گفت : +دخترا دخترا هم سکوت کردند ... +دخملا و باز هم سکوت کردند... مژده صداشو کلفت کرد و گفت : +خانوم ها ، عباسی و امیری لطفا برید پایین ، خانم امیری نامزدتون اومدن ... با این حرف مژده دوتاشون سرشونو با ضرب آوردن بالا و با تعجب اطراف رو نگاه کردن مژده اخمی کرد و گفت : +مگه با شما ها نیستم برید پایین کلاغ پر بازی کنید نه یعنی بشین پاشو کنید. دخترا که تازه دوزاریشون افتاد خواستن به طرف مژده حمله ور بشن که من ریش سفیدی کردم و جداشون کردم +خب دخترا خودتونو به هم دیگه معرفی کنید من حال ندارم _خب مژده جان غذاتو بخور جون بگیری +ممنون ، سیرم اونی که سرش تو گوشی بود گفت : ×نه دروغ میگه... با تعجب نگاهش کردم که با کمی مکث گفت : ×پیازه اون یکی گفت : =رفیق من رو اذیت نکنید ، روزه هست . مژده چشم غره ای بهش رفت و گفت : +منو ول کنید ، خودتونو معرفی کنید... =اِهم اِهم ، بنده بهار عباسی هستم ۲۱ سالمه ×منم راحیل امیری هستم یک ماه دیگه میشم ۲۲ ساله ، دست چپشو آورد بالا و گفت من نامزدکردم ... با خنده گفتم : -منم مروا فرهم... برگشتم سمت مژده و باتعجب گفتم: _این چشم عسلیه من رو از کجا میشناخت ؟ ! ❌کپی‌ممنوع❌ ادامه دارد ... 🥀 🖤🥀 🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 ✨✨ ✨✨ مژده همانطور که نگاهش رو بین من و راحیل چرخوند با لحن خیلی آرومی که کسی متوجه نشه کنار گوشم زمزمه کرد : _احتمالا موقع ثبت نام از روی مدارکت متوجه شده ... +آره شاید ... خواستم که یکم بحث رو عوض کرده باشم به خاطر همین گفتم : _مژده ؟! به نظرت چشمای عسلیش خوشگله ، نه ؟ چشمای تو که اصلا اینجوری نیست ... خندیدم و ادامه دادم اصلا به تو نرفته ... خواهر و برادر اصلا هیچ وجه مشترکی با هم ندارن خوش به حال زنش وبعد چشمکی زدم و ریز خندیدم ... با این حرفم راحیل سرشو به طرف من چرخوند انگاری که متوجه صحبت هام با مژده شده بود کمی با خودم فکر کردم من که حرف بدی نزدم پس دلیل این نگاه های پر بُهت راحیل چی میتونه باشه ؟!! چند دقیقه رو تو همون حالت سپری کرد و بعد با لکنت شروع کرد به حرف زدن : ×تو...تو...چی گفتی؟...چشم...عسلی...مرتضی؟...منظورته؟... برادر...مژده...هاا...تو...از...کجا...میشناسیش...اصلا...تو...کی...هستی؟ کم کم لَهنش تغییر کرد و اون لکنت جاشو به عصبانیت داد جوری که سعی میکرد کسی متوجه حرف های ما نشه با صدای خیلی آرومی که عصبانیت توش موج میزد از صندلی بلند شد ‌ من به صندلی خودم تکیه دادم و آب دهنمو قورت دادم که با همون صداش شروع کرد به حرف زدن : ×مژده این کیه وَر داشتی با خودت آوردی اینجا ؟ اصلا ننه بابا داره ؟ خانواده داره ؟ ها ؟ بازومو گرفت و با اون ناخن های نسبتا بلندش شروع کرد به فشار دادن بازوم در همین حین هم حرف میزد ×مگه با تو نیستم ؟ حرف بزن ؟ تا الان که مثل بلبل حرف میزدی حالا واسه من لال شدی ؟ عا کن ببینم زبونتو ، مرتضی روکجا دیدی ؟!! دِ بنال دیگه ... _آخ آخ ...دستم...ولم کن...مرتضی کیه ؟...نمیشناسم...آخ...نمیشناسم مژده که تا الان فقط نظاره گر بحث و جدل ما بود به طرف راحیل رفت و اون رو به سمت دیگه ای هلش داد و گفت : +راحیل با مروا چی کار داری ؟! ... این بچه بازی ها چیه ؟ تمومش کن ، صحبت میکنیم حالا... انگار زدن این حرف ها اونم از جانب مژده مثل ریختن نفت روی آتیش بود ... مگه اون دختر ول کن بود اصلا نمیگفت مشکلش چیه... دوباره اومد سمتم با چشم هایی که هرلحظه قرمزیش بیشتر و بیشتر میشد ... ❌کپی‌ممنوع❌ ادامه دارد ... 🥀 🖤🥀 🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 ✨✨ ✨✨ نه اصلا انگار این بشر حالیش نمیشه من میگم نمیشناسم باز حرف خودشو میزنه ، با همون چشم هایی که الان مثل موقعی هست که رب گوجه رو توی روغن میریزی و ، ولز ولز میکنه ، داغ میشه و قرمزِ قرمز میشه دقیقا با همون میزان شباهت چشماش به روغن داغ شده و رب گوجه قرمز نگاهی به مژده انداخت و نگاهی به من ... و باز هم شروع کرد به حرف زدن: ×ببین دختره چشم قشنگ برای بار آخر ازت سوال میپرسم راست و حسینی جواب بده صداش میلرزید انگار تا این حد آروم بودن اذیتش میکرد ... ×گوش میدی به من ؟!! خب ... حالا بگو مرتضی رو از کجا میشناسی ؟ اصلا کی هستی ؟ با مرتضی چی کار داری ؟ این همه از صبح چشم عسلی ، عسلی میکنی منظورت با مرتضی بوده هاااا؟؟ حیا نداری تو ؟ مگه با تو نیستم.... هاااا؟ لب هامو از هم باز کردم که بگم مرتضی رو نمیشناسم امّا با اولین کلمه ای که از دهنم خارج شد سوزشی رو توی صورتم حس کردم احساس درد سمت راست صورتم باعث شد خفه خون بگیرم ... اون... اون... منو زد ؟ انگار خودش از عکس العمل ناگهانیش بیشتر از من تعجب کرده بود و خواست لب باز کنه و حرف بزنه که من داد زدم دیگه برام مهم نبود کسی متوجه دعوامون بشه یا نشه این حجم بی احترامی برام غیر قابل هضم بود با صدایی که پر از نفرت و عصبانیت فریاد زدم ... _تو چته ؟ مشکل داری ؟ خود درگیری داری ؟ هاااا؟ اصلا تو کی هستی که دست روی من بلند میکنی چه جوری به خودت همچین اجازه ای رو میدی که روی من دست بلند کنی ؟ فکر کردی با چهار بار خم و راست شدن و اینکه خودت رو بقچه پیچ کنی از همه سَر تری ؟ تو فقط ادای مذهبی بودن میکنی ادای پاکی میکنی... ظرف غذایی که الان کوفتم شده بود رو ، بر روی صندلی اتوبوس گزاشتم و زیر نگاه های سنگین همه راحیل رو کنار زدم و از کنار چشمان پر از تعجب مژده و بهار رد شدم به طرف آخر اتوبوس قدم برداشتم و کنار خانمی نشستم ... ❌کپی‌ممنوع❌ ادامه دارد ... 🥀 🖤🥀 🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 ✨✨ ✨✨. کنار شیشه اتوبوس نشستم و کیفم رو ، روی پاهام گذاشتم ... پرده رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم ، ماشین هایی رو دیدم که در حال رفت و آمد بودند ... عده ای در حال برگشت بودند و عده ای هم در حال رفتن به سوی مقصدشان ... چهره های افراد رو آنالیز کردم با خودم گفتم یعنی همه ایناها خوشحالن ؟ یعنی غم تو زندگیشون ندارن ؟! به چهره های خندان بچه ها پشت شیشه ماشین ها توجه میکردم ای کاش من هم مروای ۴ ساله ای بودم که با پسر ها فوتبال بازی میکرد ... ای کاش ... ای کاش ... بزرگ نمیشدم... کاش میتونستم من هم مثل همه ی این کودک ها از درون لبخند بزنم و با صدایی بلند فریاد بزنم منم خوشبختم ، ولی کدوم خوشبختی کدوم لبخندی ... پرده رو درست کردم و گوشیمو که مدت زمان زیادی بود گوشه ای گزاشته بودمش و خاموش بود رو روشن کردم ... حدس میزدم به محض روشن کردن گوشی تعداد زیادی تماس از دست رفته از مامان و بابا دارم ولی بر عکس تمام تصوراتم فقط یک تماس بی پاسخ اونم از جانب بابا و یک پیغام که باز هم از طرف بابا بود و نوشته بود (مراقب خودت باش ، پول لازم داشتی باهام تماس بگیر ) دندونام رو ، روی هم فشردم و لبم رو گزیدم این هم دلسوزی پدر ما به روش خودش همیشه پول فقط در اولویت اول هست ... به درکی زیر لب زمزمه کردم و به سمت مژده خیره شدم در حال صحبت کردن با راحیل بود ... نگاهم رو از اوناها گرفتم و دوباره وارد گوشی شدم ... خیلی وقت بود تلگرامم رو چک نکرده بودم درست از وقتی اون بنر رو دیدم و جذبش شدم تمام فکر و ذکرم این سفر بود ... برای سرگرمی اومده بودم اینجا ولی کلی به خاطر حرف هاشون حالم بد شد ... وارد تلگرام شدم و تمام گروه ها و کانال ها مثبت نود و نه پیام داشتن اما من چشمم سمت پیغام های آنالی رفت ... پیغام هایی که تاریخ ارسالشون دقیقا روزی بود که من بنر رو دیده بودم و اون هم از دانشگاه رفته بود بعد از رفتنشم کلی پیغام داده بود که این کارو کن اون کارو کن... توی آخرین پیامی که ازش داشتم نوشته بود ( مامانت زنگ زده میگه حالت بده ، میخوام بیام خونتون ، خونه ای الان بیام ‌؟) و همین یک جمله پایان دوستی ما شده بود ... پس مامانم بهش خبر داده بود بیاد و اون روز که خیلی از حضورش متعجب شدم برنامه از قبل چیده شده بود ... ❌کپی‌ممنوع❌ ادامه دارد ... 🥀 🖤🥀 🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀 🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀🖤🥀
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
از امشب ۴ پارت از رمان فالی در آغوش فرشته میزارم😊
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💙 📖 السَّلاَمُ عَلَى حُجَّةِ الْمَعْبُودِ وَ كَلِمَةِ الْمَحْمُودِ... 🌱سلام بر آن مولایی که آینه ی تمام نمای خداست. سلام بر او و بر روزی که تمام خلق در آینه وجود او، خدا را به تماشا خواهند نشست... 📚 مفاتیح الجنان، زیارت امام زمان سلام الله علیه به نقل از سید بن طاووس.
〖 🌿♥️'! 〗 پیامبر : قلب ها سه گونه اند : 🔍 گرفتار دنیا : سختی و رنج دارد ⚠️ گرفتار عقبیٰ : درجات بالا دارد 🎈 گرفتار مولا : هم دنیا دارد هم عقبیٰ و هم مولا ... 💞 اوج رضایت خدا = 🥇 ترک محرمات + انجام واجبات 💌 خداوند انجام واجب و ترک حرام را نهایت درجه‌ خشنودی 🌸 از بنده اش قرار داده است ✅ لحظه مرگ تمام عمرت در یه لحظه ⏱ از جلوی چشمات رد میشه ! 👁 و آدم انقدر حسرت میخوره که ♨️ همون حسرت میشه درد جان کندن 💌 فقط اطاعت امر خدا حسرت نمیاره... •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈• @tafrihgaah •┈••✾•✨🖤✨•✾••┈•