هدایت شده از ⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
ای کہ از ما انتظاری
بیش از این داری ســلام..🖐🏻
السلامعلیکیاحجةاللهـفیأرضه♥️
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
از لحاظ روحی، احتیاج دارم: گوشیو لپتاپو همه چیو بیخیال شم... با یه چمدون کتاب...📚 یه پتو و متکا...😴
ولی صدای استاد و سفتی صندلی مزخرف، منو از این رویای قشنگ پرت میکنه بیرون...
یه جایی دقیقا ته کلاس!😑🥺
به قول فرنگیا، دقیقا روی خط پنالتی...
#دانشجوطوری!
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊܘ🇮🇷⌋
+ برات خبراى خوبی دارم ،قراره بیشتر از چیزی که از دست دادی گیرت بیاد .
تنها چیزی که نیاز داری صبر وطاقته 💌🌱
#پیآمیازطرفخدا🌱
┎╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇♥️✒️🖋️♥️᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕
∞﷽∞
┊ . . . . . . . . . .
┊ .
#نسـیم
#ࢪقـعہصدوپنجاهودوم📜
همچنان از ترس می لرزیدم که در اتاقم به شدت باز شد ، هومن بود که فریاد زدم :
_ببرش ... از اینجا ببرش ...
اومده دنبالم ، یه جا قایم شده ...
-کی ؟
-پدرام ... پدرام ...
همزمان پدر و مادر و خانم جان هم به اتاقم سرازیر شدند:
_چی شده عزیزم ؟
باز در حالیکه با هر دو پنجه ام به پتو چنگ میزدم وخودم را کنج تختم مخفی کرده بودم گفتم :
_اومده منو ببره ...نذارید ...
تو رو خدا نذارید .
پدر چراغ اتاق را روشن کرد:
_کسی نیست نسیم جان ...
کابوس دیدی عزیزم .
مادر جلو آمد و مرا که هنوز حرف پدر که هیچ ، چشمان خودم را هم باور نداشتم ،
در آغوش گرفت و با غیض گفت :
_خدا لعنت کنه باعث و بانیش رو .
هومن اِی بلندی به اعتراض گفت :
_ا .ِ.. شما هم ... همه چی تموم شده دیگه واسه چی لعنت میکنی؟
مادر عصبی گفت:
_چرا لعنت نکنم؟ ببین چه بلایی سر دخترم آوردن ، شب ها هم دیگه خواب راحت نداره.
و بعد دستی به موهایم کشید و گفت :
_چقدر داغی تو نسیمجان ....
منوچهر بیا ببین ....به نظرم تب داره ها.
پدر هم جلو آمد و دستی به پیشانی داغم کشید :
_آره تب داره ...
یه تب بر ، بهش بده تا بخوابه .
✍🏻بـہقـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ"
#ڪپۍممنـوع✖
#امـانتداࢪبـاشـیم!
پـارتاول↯↯
┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895
┊ . . . . . . . . . . .
┖╌╼⃘۪ꦽ⃟𖧷۪۪ᰰ᪇ ♥️✒️🖋️♥️ ᪇𖧷۪۪ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕