eitaa logo
⌈ࡅߺ߳ܦ߭ܝ‌ࡅ࡙ߺܟߺࡏަߊ‌‌ܘ🇮🇷⌋
9.2هزار دنبال‌کننده
7.6هزار عکس
2.9هزار ویدیو
886 فایل
از جهان ماندہ فقط جان ڪہ مرا تَرڪ ڪند من چنانم ڪہ محال است ڪسے درڪ ڪند!.☕ ح‌ـرف‌هاے‌در‌گوش‌ـی↓☕ @Fh1082 ناشناسمـوטּ↓☕ https://daigo.ir/secret/51970196 تبلیغاتمـوטּ↓☕ @tabligh_haifa دراین کانال رمان هم گذاشته میشود فرق دارد با کانال فقط رمان! ×کپی×
مشاهده در ایتا
دانلود
┎╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇🌕✒️🖋️🌕᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌╌◕ ∞﷽∞ ┊ . . . . . . . . . . ┊ . 📜 نشستم روی زمین و او روبه رویم ، روی دو زانو - چرا نداره ... من واسه رسیدن به این آرزو چند ماهه تمام زندگیمو گذاشتم ... فکر کردی عاشق چشم و ابروی نگین شدم که عقدش کنم ؟ پدر نگین تونست همچین کاری رو برام جور کنه ... این پیشنهاد نگین بود... که اگه اعتماد پدرش رو کسب کنم ، توی اون شرکت استخدام میشم . روی زمین نشسته بودم و او رو به رویم : _ارزشش رو داره ؟ که من و مادرو تنها بذاری و بری .... به چه قیمتی آخه ؟ - به قیمت اینکه رو پای خودم واستم ... می دونی چقدر بهم حقوق میدن ... می دونی چه مزایایی دارم ... دیوونه ، من برم میتونم شما رو هم ... محکم توی صورتش فریاد کشیدم : - من و مادر هیچ جا نمی آییم ... دیگه کورخوندی ... واسه خودت حق تصمیم داری ولی واسه من و مادر نه .. برو خوش باش ... با اون حقوق عالیت ، با اون پز دهن پرکن شرکتت ... با اون زن عقدیت ... برو تو به همه ی آرزوهایت رسیدی ...فقط .. باز بغض دیگری توی گلویم متولد شد : _فقط موندم تو این وسط منو واسه چی می خواستی ؟... واسه یه هوس ؟! واسه شش ماه فقط ؟ آره ؟ چرا نذاشتی تموم بشه ؟ چرا نگفتی بهم تا اینجوری حالا واسه زندگیم زار نزنم ؟ . ✍🏻بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ! پـارت‌اول↯↯ ┊ . 📓➣https://eitaa.com/tafrihgaah/65895 ┊ . . . . . . . . . . . ┖╌╼⃘۪‌ꦽ⃟𖧷۪۪‌ᰰ᪇ 🌕✒️🖋️🌕 ᪇𖧷۪۪‌ᰰ⃟ꦽ⃟╾╾╌◕
•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|•|᪇🌙᪇|• بچه‌هایی که دوست دارن زودتر رمان "نسیم" رو بخونند میتونند بیان کانال VIP 😍✨
_تو کانال وی‌ای‌پی‌
رمان تموم شده و از اول تا آخر بدون هیچ فاصله‌ای پشت سر هم گذاشته شده✨
_قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨

برای خرید به آیدی زیر پیام بدید👇
→@F_82_02
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یعنی کسی نمی‌خواد چیزی در مورد توهین فرانسه به حضرت مسیح (ع) بگه؟ سران مسیحی نمی‌خوان حرفی بزنن؟ چرا دنیا این شکلیه؟ یه جوری رفتار می‌کنن انگار تو غزه یه بچه رو کشتن.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ سمت باغ رفتیم. رسم بود عروس را به داماد نشان ندهند تا آخر شب. و من مانده بودم چرا آخه؟! دل تو دلم نبود برای دیدن حامد. صدای ساز و دُهل روستا کم کم بلند شد و اهالی جمع شدند. روی صندلی بالای مجلس نشسته بودم و نگاهم بین جمع میچرخید. طبق عادت گلنار پذیرائی می‌کرد. چند دقیقه ای چشمانم جلب‌ش شد. تا سمت پرده ی وسط باغ میرفت که چایی و شیرینی را بگیرد، گونه هایش سرخ میشد. دقت که کردم دیدم حتی موقع گرفتن سینی چای با لبخند سر به زیر می اندازد و سرخ می‌شود. تازه آن لحظه بود که حدس زدم حتما آقا پیمان آن طرف پرده ایستاده و سینی چای را به او می‌دهد. مهمانان مجلس با چای و شیرینی پذیرائی شدند و دخترهای کوچک وسط مجلس میرقصیدند. بالاخره آخر مجلس شد و موقع شام. آقا جعفر چلو گوشت درست کرده بود و عجب خوشمزه بود! بعد از شام وقتی روسری بلند و قرمز ترکمن را روی سرم انداختند، به حامد از قسمت آقایان به قسمت خانم ها،. اجازه ی ورود دادند. خانم ها کل می‌کشیدند و بی بی نقل روی سرم می‌ریخت و همه منتظر بودند تا حامد روسری را از روی سرم بردارد. نگاهم به قدم هایش بود. مقابلم ایستاد و صدای کف زدن ها و کل کشیدن ها برخاست. دستانش را سمت روسری بالا آورد و دو طرف آویز آنرا گرفت و آهسته بالا آورد. همراه همان روسری که از روی سرم برداشت ، سرم را بلند کردم. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ درجان من،طنين صداے "بنان" تويى زيبــاترين "الهه‌ے ناز" جهــان، تويى هــر چند آسمان خدا پرستارہ است، اما عروس هرشب هفت آسمان، تويى
⏳》 📜》 ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ نگاهش برق قشنگی زد و لبانش به لبخند زیبایی کشیده شد. دست انداخت پشت گردنم و سرم را تا جلوی صورتش جلو کشید و بوسه ای روی پیشانی ام زد. گونه هایم آتش گرفت و صدای جیغ و کل کشیدن ها بیشتر شد. با همراهی همان مهمان ها و ساز و دُهلی که پشت سرمان می‌زدند تا همان اتاق 20 متری بهداری رفتیم. وارد اتاق که شدیم نگاهم به چیدمان جدیدی افتاد که قطعا کار گلنار بود! یه کرسی وسط اتاق گذاشته بود و رویش لحافت قرمزی انداخته و روی کرسی، مجمعی مسی بود با کاسه های سفالی آبی رنگی که هر کدام از چیزی پر شده بود. یکی انار دون شده بود و یکی بادام، یکی کشمش بود و یکی گردو... وارد اتاق که شدیم خانم جان و عمه هم پشت سرمان آمدند. خانم جان با بغضی که نمی‌توانست مهارش کند رو به حامد گفت: _حامد جان... پسرم... مستانه داغ پدر و مادر دیده... با گفتن همان دو کلمه، اشکم سرازیر شد و خانم جان هم بلند زد زیر گریه و ادامه داد: _خیلی هواشو داشته باش... جون تو جون مستانه ی من. حامد دست انداخت روی شانه ام و مرا کشید سمت خودش. در حالیکه با دستش اشکانم را پاک می‌کرد جواب داد: _بهتون قول میدم که اونقدر هواشو داشته باشم که خود شما بگید لوس شده. از این حرف حامد در میان گریه، خنده ام گرفت. خانم جان و عمه هم لبخند زدند و از ما خداحافظی کردند. قرار بود چند روزی در روستا بمانند و به همین دلیل مهمان خانه ی مش کاظم شدند. ✍️》بـہ‌قـلم: "بـانـو مـࢪضـیہ یـگـانہ" ‹امـانت‌داࢪبـاشـیم› ✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ تو تڪ ڪبریت امّیدم در اوج بى‌ڪسى بودى تو را اى عشق با امیدوارى روشنت ڪردم...
✨🌙 ꞋꞌꞋ └─────────────╮ ⤜ڪانال 𝗩𝗶𝗽 رمـان "درڪَذرزمان" افتتاح شد✨!'⤛ مزایاے 𝐕𝐈𝐏: _تو ڪانال وی‌ای‌پی‌ جلـد اول رمـان تمـوم شده و جلـد دوم شـروع شـده و ۴۰۰ پارت جـلوتره✨ _ ﺭﻭﺯاﻧﻪ پـارتـگـذارے داریــم🌙 _تبـادل و تبلیـغـات نداریــم✨ _ پارت هاے سورپرایز و هدیہ زیاد داریــم🌙 _قیمت ۵۰ هزار تومن 💸✨ براے خرید بہ آیدے زیر پیام بدید↓ @F_82_02 └─────────────╮ꞋꞌꞋ✨🌙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
- بِسْمِ‌‌اللٰہ‌ِالنُفُۅس‌ِالمُطْمَئِنَھْ′🖤 . .
•°♡ •° شِعر دَر دَست ندارَم وَلي از رویِ اَدَب اَلسَلام اِۍ همِه ۍِ دار و ندارِ زِینب (س)🖤🍃 " اَلسَّلامُ‌عَلَیْڪ‌َیا‌حُـسَـیْن‌بنِ‌عَـلۍٖ"
💠 🔹 امام علی علیه السلام: هر کس عاشق چیزی شود محبت آن چیز چشم و گوش او را از حقیقت کور و کر می سازد. پس شخص عاشق نگاه می کند با چشمی که سالم نیست و گوش می کند با گوشی که شنوایی درستی ندارد و شهوات پرده عقل او را پاره می کند. ⚜️ مَن عَشِقَ شَيئا أعشى (أعمى) بَصَرَهُ و أمرَضَ قَلبَهُ ، فَهُوَ يَنظُرُ بِعَينٍ غَيرِ صَحيحَةٍ ، و يَسمَعُ بِاُذُنٍ غَيرِ سَميعَةٍ ، قَد خَرَقَتِ الشَّهَواتُ عَقلَهُ ، و أماتَتِ الدّنيا قَلبَهُ 📚نهج البلاغه/خ109 ✍🏼عشق را تنها مگذار و با عقل همسایه اش کن تا خطایت کمتر شود.