به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت میخواست خیار بخورد، آن را میدید و لبخند میزد.
«زندگی به خیار میماند، تهاش تلخ است»
دوستش گفته بود:
-از قضا سرش تلخ است. مردم اشتباه میکنند. سروته خیار را اشتباه میگیرند. سر خیار آنجایی است که زندگی خیار آغاز میشود. یعنی از میان گلی که به ساقه و شاخه چسبیده به دنیا میآید و لبخند نمیزند. رشد میکند پیش میرود تا جایی که دیگر قدرت قد کشیدن ندارد. میایستد و دیگر هیچ، یعنی تمام. پایان زندگی خیار.
-این طور نیست، جانم. یعنی میگویی همهی مردم اشتباه میکنند و فقط تو دست میگویی.
-بله، من دلیل خودم را دارم. تو هم دلیل خودت را داری، میخواهی آغاز زندگیت را که تلخ بوده بکنی و بندازی دور. و دلت را به گل کوچک و پژمردهی پایان خوش کنی بدبخت!.
مرد با خود گفت:«شاید دوست من راست میگوید.»
...
خیلی فرق میکند. تا زمانی که خیار چیز خوراکی است، مهم نیست که سروتهش کجاست. اما همین که آن را به زندگی تشبیه کردیم، موضوع فرق میکند.
...
استاد خیار را از همسایه گرفت. به گل ریز و خشک شدهی سر خیار اشاره کردو گفت:
-این یعنی پایان خیار. باور ندارید. اسیر عادتتان شدهاید. این گل هم مثل همان گل هایی است که روز آخر برایمان میآورند. از گل درآمده است و با گل تمام میشود، همین.
...
زیر لب گفت:«زندگی به خیار میماند، سرش تلخ است.»
هوشنگمرادیکرمانی