eitaa logo
تَکــــاوَر مِدیـــا
165 دنبال‌کننده
611 عکس
241 ویدیو
2 فایل
بـــــسـم رب الــعــشــق♥️ پاتوق عاشــقان ســر ســخـت نـظام♥️ 🇮🇷جمــهورے اسـلامے ایــران🇮🇷 📞 بیـســیـم چـے کــانــال : @Sarbaze_vatann
مشاهده در ایتا
دانلود
| در حملات موشکی مقاومت به سرزمین‌های اشغالی چه گذشت؟ 🔸 این حملات بزرگترین حمله موشکی از جنوب لبنان بعد از جنگ ۳۳ روزه به رژیم اسرائیل بود "🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ـــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ماجوانان بنی فاطمه اربابیم😎 بی حیاعمه مامالک اشتر دارد😎👍. "🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ـــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تَکــــاوَر مِدیـــا
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️ 🔹️پارت ۲ 🔹️ کلاس های ما هم صبح بر گزار می شد و هم عصر با این که میرزا
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️ 🔹️پارت ۳ 🔹️ دبیرستان علوی یک مرکز اموزش بسیار بزرگ بود و چند برابر مدرسه ابتدایی من وسعت و امکانات داشت سر راست به سمت دفتر مدیر حرکت کردم در زدم و با سلام وارد شدم مردی مسن و کت و شلواری پشت میز نشسته بود و گفت بفرمایید گفتم برای ثبت نام در مدرسه امده ام مدیر گفت نمی شود جانم دیر شده است ، سال بعد ان شا الله کلی خواهش و تمنا کردم و گفتم نگذارید یک سال عقب بیفتم مدیر گفت نمی شود جانم مگر متوجه نشدی . دست اخر به گریه افتادم پیر مرد ناراحت شد دستی به ریش های سفیدش کشید و گفت کارنامه ات را بده ببینم اشک هایم را پاک کردم و کارنامه را به او دادم عینکش را برداشت و شروع به دیدن نمراتم کرد گفت باریکلا جانم نمراتت خوب است ثبت نامت می کنم ولی باید بدانی که به موقع برای ثبت نام بیایی نه حالا که ۱ ماه از سال تحصیلی گذشته است جانم از او تشکر کردم و دوباره مسیر ۵ کیلو متری را از جاده پر پیچ و خم کوهستانی عبور کردم تا به چشمه سبز که روستای خودمان بود رسیدم واقعا خسته شده بودم ۱۰ کیلو متر پیمایش راه در یک روز واقعا زیاد بود ولی انقدر خوش حال بودم که این مسائل خللی در درس خواندن و تلاش کردم من ایجاد نمی کرد با ان همه خستگی ننشستم و مستقیم به مزرعه رفتم تا به پدرم کمک کنم . هر رو بغچه غذای خودم را بر می داشتم و صبح ها ۲ ساعت راهپیمایی می کردم تا به مدرسه برسم و بعد از ظهر ها ساعت ۴ بعد از تمام شدن مدرسه ۲ ساعت پیاده روی می کردم تا به چشمه سبز برسم و وقتی میرسیدم عملا هوا تاریک بود در کل هوای روشن چشمه سبز را نمی دیدم صبح ها هم باید ساعت ۵ از خانه خارج می شدم تا دیر به مدرسه نرسم در روزهای سرد پاییز و زمستان همه بچه های چشمه سبز در کنار درخت چنار بزرگی که در مسیر خروجی روستا قرار داشت جمع می شدیم تا با هم به مدرسه علوی برویم و با کمک همدیگر از خطرات راه و حمله حیوانات وحشی در امان باشیم روز های سختی بود ۶ سالی که در دبیرستان علوی درس خواندم خطرات و مشکلات زیادی را به جان خریدم تا بتوانم دیپلم بگیرم روز هایی بود که از شدت سرما انگشتان پاهایم کبود می شدند تا به مدرسه برسم و باران هایی که همه وجودم را خیس می کرد و من تنها نگران کتاب هایم بودم که خیس نشوند تا بتوانم درس بخوانم. ادامه دارد ....... نویسنده : ✍ سعید ( از مدیران کانال تکاور مدیا ) 🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
- انسان باید در این دنیا به خدا عشق بورزد و با او عشق بازی کند و محبت خودش را در خدا متمرکز کند. میگویند: آقا دست ما نیست! چرا! دست شماست. دایره زندگی و افکار خود را جمع و جور کنید،مراقبه خود را زیاد کنید،نوافل و نماز شب را فراموش نکنید،توجه شما به پروردگار در همهٔ مراحل باشد؛عشق خدا طلوع خواهد کرد... ✨ •آیتﷲحسینی‌طهرانی•
خدایا.. من‌در‌کلبه‌حقیرانه‌خود‌چیزی‌دارم.. که‌تو‌در‌عرش‌کبریایی‌خود‌نداری🌱! من‌چون‌تویی‌دارم‌! و‌تو‌چون‌خود‌نداری'🙂'✨:)!- به‌قول‌حاج‌سید‌مجیدبنی‌فاطمه: -و‌در‌موضع‌شوکت‌و‌کبریایی.. بزرگ‌بزرگان‌هستی.. خدایی♥️:)!- التماس دعا ❤️‍🩹♥️ "🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
می گفت: ما قرار نیست ناامید شویم. باید وظیفه مان را انجام بدهیم. اگر همه چیز خوب و خوش بود که دیگر کار کردن، هنری نبود.🤍🌻 📚 بی برادر (با تغییرات) به روایت دوستان ِ از کانال ما حمایت کنید 🌱 @takavarmedia313
دعای روز نوزدهم ماه رمضان🌸🌿 بسم الله الرحمن الرحیم اللهمّ وفّرْ فیهِ حَظّی من بَرَکاتِهِ و سَهّلْ سَبیلی الى خَیْراتِهِ و لا تَحْرِمْنی قَبولَ حَسَناتِهِ یا هادیاً الى الحَقّ المُبین. ای خدا در این روز بهره مرا از برکاتش وافر گردان و به سوی خیراتش راهم را سهل و آسان ساز و از حسنات مقبول آن مرا محروم مساز ای راهنمای به سوی حق آشکار.
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
تَکــــاوَر مِدیـــا
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️ 🔹️پارت ۳ 🔹️ دبیرستان علوی یک مرکز اموزش بسیار بزرگ بود و چند برابر مدرس
🔺️ رمان سرگذشت یک سرباز 🔺️ 🔹️پارت ۴ 🔹️ بهار و تا حدودی پاییز را می شد یک جوری تحمل کرد ولی زمستان بسیار طاقت فرسا بود گاهی ارتفاع برف از ارتفاع چکمه های من بالا تر بود و صدای گرگ ها و حیوانات درنده هنوز در گوش من هست که به لطف خدا با انها بر خوردی نداشتم و تنها صدای ان را می شنیدم کلاس یازدهم که بودم خواهرم با رسول که پسر عمویم بود ازدواج کرد و از خانه ما رفت با اینکه شب می امدم و تا دیر وقت درس می خواندم و فرصت انچنانی نداشتم تا با برادر و خواهرم صحبت کنم ولی از رفتن خواهرم دلم شکست تازه فهمیدم خواهر چه نعمتی است و بودنش باعث چه برکاتی خواهرم و رسول که شاگرد مغازه مکانیکی بود از چشمه سبز به شهر رفتن و تنها راه ارتباط ما نامه هایی بود که برای هم می نوشتیم و سالی دو یا سه بار برای دیدن ما به چشم سبز می امد و چند روزی می ماند . دیپلم را با معدل ۱۸ گرفتم و تمام ان ۶ سال را شاگرد اول مدرسه علوی بودم می توانستم به چشمه سبز برگردم و استخدام اموزش و پرورش شوم البته بعد از سربازی و در مدرسه ادب معلمی کنم ولی با این که معلمی را دوست داشتم ولی چیزی در درون قلبم نمی گذاشت این کار را انجام دهم گویی برای این کار ساخته نشده بودم یک روز که برای گرفتن مدارک و کار های شخصی خود به گل اباد رفته بودم مدیر مدرسه علوی که اقای اشتیانی بودند به من گفتند اقای امین چند روز دیگر کنکور دانشگاه افسری ارتش است می خواهی شرکت کنی من بدم نیامد و گفتم یک امتحانی بدهیم راستش تا ان روز چیز زیادی از ارتش نمی دانستم تنها واحد نظامی اطراف ما پاسگاه ژاندارمری گل اباد بود که در بین مسیر گل اباد و چشمه سبز دیده بودم شب به ده خودمان برگشتم و فردا صبح دوباره عازم گل اباد شدم برگه ای را از مدیر مدرسه گرفتم که ادرس و تاریخ شرکت در ازمون را در ان نوشته بود و اقای اشتیانی به من گفتند شما روز شنبه ۳ هفته دیگر تهران باشید برای ازمون من باقی کار ها را انجام خواهم داد به چشمه سبز برگشتم حالا که درسم تمام شده بود بیشتر به پدرم کمک می کردم که واقعا با از خود گذشتگی گذاشت من درس بخوانم پولی را که باید به تهران می رفتم از یکی از دوستانم قرض گرفتم و یک روز مانده به روز امتحان به خانواده گفتم کاری در مدرسه علوی دارم و دو ،سه روزی به ده نخواهم امد نگران نباشند و به سمت گل اباد حرکت کردم در گل اباد سوار اتوبوسی شدم که به سمت اصفهان حرکت می کرد استان ما که چهار محال و بختیاری بود تا اصفهان حدود ۳ ساعت فاصله داشت به اصفهان رسیدم و بلافاصله سوار بر اتوبوسی شدم که به تهران حرکت می کرد ادامه دارد ....... نویسنده : ✍ سعید ( از مدیران کانال تکاور مدیا ) 🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
من زنـــدگي را دوســت دارم ♥️ ولي نه آنقدر که آلوده اش شوم و خويشتن را گم و فراموش کنم علي وار زيستن و علي وار شهيد شدن, حسين وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست مي دارم❣️ ღ شهيد همت ღ "🚩 ♡ تکاور مدیا ♡ 🚩 ــــــــــــ🍀ــــ•🌼•ـــ🍀ـــــــــــ از کانال ما حمایت کنید 🌺🌺 ⚔️✧๛تَـکـاوَر مـِـدیـا ๛✧⚔️ @takavarmedia313
نَبوده‌ونیست‌ونَخوآهَدبود عَزیزتَرازتوڪَسۍبرآۍِمَن✨ 🌻 از کانال ما حمایت کنید 🌱 @takavarmedia313