.
یه خاطره باحال تعریف کنم . یبار رفتم یه مراسمی دیگه جمع خانوما خیلی جمع بود کارت ویزیتارو بردم گفتم از فرصت استفاده کنم تبلیغ کنم و اینا یه کوچولو خجالت میکشیدم نکه خجالتیم واین صوبتا😅به دختر خواهرم گفتم تو پخش کن بچه پررو قبول نکرد بعد سر چرخوندم دیدم هرسمت نگاه میکنم مشتری های من نشستن با روسری هایی که از من خریدن (داخل پرانتز بگم من دراین زمینه خیلی حسم قویه چونکه عاشق روسری هام هستم تشخیص میدم اینا روسری های منن😅 خلاصه حواستون جمع باشه درسته شما منو نمیشناسین ولی من شناسایی میکنم و رصد میکنم شمارو همه جا)
خب داشتم میگفتم 😁اره هرجا سرمیچرخوندم میدیدم روسری های منن خواهرم گفت بیخیال تبلیغات شو الکی کارت حروم نکن اینا همشون مشتری ما هستن😅😅
دیدم حق میگه نشستم سرجام🙈