eitaa logo
تک کاور
123 دنبال‌کننده
19 عکس
8 ویدیو
0 فایل
سلام به دوستان عزیز به کانال تک کاور خوش آمدید☘️ لینک کانال👇 https://eitaa.com/takkaver آیدی جهت سفارشات شما عزیزان👇 @shaparakava
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رضایت مشتری عزیزمون بابت کاور پنکه 🤩☘ از روستای زیبای کرکیخان 🙂 مبارکشون باشه🌺🌺🌺 ♡♡♡♡♡♡https://eitaa.com/takkaver @shaparakava
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینم راهیه برای شاد کردن دلها مجله مجازی فراجالب را دنبال کنید 👇 🎯 @Farajaleb
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🛑دنبال یه کانال میگردی که بخوای کیک به دله خودت باشه ؟🤔 بیا‌ کانال‌ کیک خانگی رزا که همه چیز داره 🥰 پس بدو بیا تا از دستش ندادی 🥰🏃 ✅کیک: انواع کیک مثل کیک خیس ، کیک خامه‌ای ، کیک شکلاتی ، کیک یزدی ، کیک گردویی و...🥧 ✅شیرینی: انواع شیرینی ها مثل خامه‌ای ، رولت ، مشهدی ، نخودی و...🍪 🆔 @cakehomemadesz 🆔آدرس کانال @cake_home_roza خیلی خوشحال میشم بیای ازم حمایت کنی واسه دوستات خانوادت و... کانالمو بفرستی گلم 🥰🌹❤️
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 💫🌟🌙 شـــــــــب🌙🌟💫 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁 🍃 روزهای بسیار دور  ؛ پیرزنی بود که  ؛ هر روز با قطار از روستا برای  خرید مایحتاج خود به شهر می آمد ... کنار پنجره می نشست  ؛ وبیرون را تماشا می نمود.. گاهی؛ چیزهائی از کیف خود در می آورد و از پنجره قطار به بیرون پرتاب می نمود یکی از مسئولین قطار کنار ایشان آمد و با تحکم پرسید که: پیرزن چکار میکنی؟! پیرزن؛ نگاهی به ایشان انداخت و لبخندی مهربان گفت : من بذر گل در مسیر می افشانم آن مرد با تمسخر و استهزا  ، گفت  : درست شنیدم  ؛ تخم گل در مسیر می افشانی؟! پیرزن جواب داد  ؛ بله تخم گل  ... مرد خنده ای کرد و گفت  : اینرا که باد می برد  ؛ بنده خدا  ؟ پیرزن جواب داد  ؛ من هم می دانم که باد می برد... ولی مقداری از این تخمها به زمین می رسند و خاک آنها را می پوشاند مرد که خیال میکرد پیرزن خرفت شده است گفت: با این فرض هم آب می خواهند . پیرزن گفت  : افشاندن دانه با من  .. آبیاری با خدا.. روزی خواهد رسید که گل و گیاه تمام مسیر را پر خواهد کرد؛ و رنگ راه تغییر خواهد نمود  و بوی گلها مشام تمام ساکنین و مسافرین نوازش خواهد داد  و من و تو و دیگران از رنگی شدن مسیر لذت خواهیم برد ... مرد از صحبت خود با پیرزن جواب نگرفت با تمسخر و خندیدن به عقل آن پیرزن  ؛ سرجای خود برگشت  ... مدتها  گذشته  بود که  ؛ آن مرد دوباره سوار قطار شد و کنار پنجره نشسته و بیرون را نگاه می کرد که یک دفعه متوجه بوی خاصی شد.. کنجکاو که شد؛ دیدکه رنگ مسیر هم عوض شده است و از کنار رنگها و رایحه های نشاط آور رد می شدند و مسافرین با شوق و ذوق گلها را به همدیگر نشان می دادند آن مرد  ؛ نگاهی به صندلی همیشگی پیرزن انداخت  ؛ ولی..... جایش خالی بود سراغش را از دیگران گرفت  ؛  گفتند  : چند ماه است که ؛ از دنیا رفته است اشک از دیدگان آن مرد سرازیر شد و به نشانه احترام به آن همه احساس بلند شد و تعظیم نمود. آن پیرزن رنگ و بوی گلها را ندید و استشمام نکرد  ؛ ولی هدیه ای زیبا به دیگران تقدیم کرد . همیشه عشق و محبت و مهربانی به دیگران هدیه بده  ؛روزی خواهد رسید که آنکس که به او محبت میکنی با انگشت اشاره از شما به نیکی یاد خواهد کرد... بیا تا جهان را به بَد نَسپَریم به کوشش همه دستِ نیکی بریم نباشد همی نیک و بَد پایدار همان بِهْ که نیکی بُوَد یادگار
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا