#عاشقانه🌸🌷
من مینویسم ازعشـــــق بین زوج های مذهبی….😍
مینویسم از محبت هایی که اساسش عشق به خداست…💚
غفلت از من بچه مذهبی هست …
که نگذاشتم دیده شوم….💓
کسی عشق های آسمانی ما را ندیده….
مینویسم تا بدانند عشق اصلی مال ما بچه مذهبی هاست ..🤗🤗
نه آن عشق های پوچ خیابانی….😇
@asheghaneh_talabegi 💚
مجله هنری طلعت
#عشـق_با_معجـزه_او #قسمت_صـدوهشتـادونهم _زینب. دفتر را بستم و در کشو گذاشتم. سلام خسته نباش
#عشـق_با_معجـزه_او
#قسمت_پایانی 🍃
_زینب جان آروم باش.
مامانم حتی از قلب دردش هم چیزی نگفت که من عروسیم خراب نشه آخرشم وقتی هیچ کس کنارش نبود تنهامون گذاشت.
گل ها را پر پر کردم و از جا بلند شدم، یکی، دو ساعتی پیش پدر مادرم نشستیم و به خانه برگشتیم. رفتنِ مادرم از همه چیز برایم سخت تر بود؛ وقتی خاله رضوان بغلم کرد و گفت مادرت رفت دنیا روی سرم خراب شد و رفتنِ پدرم، مادربزرگم و دایی محمدم برایم تازه شد، انگاری هر چهار نفر را همان موقع از دست دادم، مادرم حضور پدرم را برایم تازه تر میکرد وقتی رفت انگار پدر هم تازه رفت...
♡♡♡
چمدان را از دست طاها گرفتم:
آروم بیا پایین، مواظب باش نیوفتی ها.
_نه انقدر نگران نباش.
اخه خیلی دوست دارم.
_من بیشتر دوست دارم زینب خانوم.
با کمکِ طاها لباس ها را تا کردم و داخل چمدان چیدم.
فردا زودتر راه بیوفتیم که از مامان رضوانینا هم خداحافظی کنیم.
_چشم.
چمدان را به زور از پله ها پایین بردم.
طاها بیا دیگه دیر شد.
همان طور که دکمه ی آستینش را می بست از پله ها پایین آمد.
_اومدم، چرا عجله میکنی؟
تو خیلی آرومی.
خندید و چیزی نگفت.
کمربند را باز کردم و از ماشین پیاده شدم. آرام دکمه ی آیفون را فشار دادم.
_بله؟
مائیم مامان.
_بیا تو عزیزم.
طاها آرام در را بست و همراهم آمد؛ مامان رضوانه جلوی در ایستاده بود. بغلش کردم، پیشانی ام را بوسید.
_خوش اومدید.
طاها لبخند زد.
_مامان اومدیم خداحافظی.
_پس بالاخره راهی شدید مشهد. ما رو هم دعا کنید.
چشم حتما.
_بابا خونه نیس؟؟
_نه، سیدعلی رفته نون بخره.
_پس تو کوچه میبینیمش احتمالا. بریم دیگه زینب جان.
با مامان رضوانه خدا حافظی کردیم و بیرون رفتیم. در راه بابا را هم دیدیم و از او خدا حافظی کردیم.
♡♡♡
رو به روی گنبد ایستادم و به آقا سلام دادم، مادرم همیشه می گفت آرامشت را از اینجا بگیر، آرامشِ اینجا ابدی ست.
حالا آمده بودیم آرام شویم، بجای ماه عسل بعد از یک سال آمدیم، دو هفته بعد از عروسی من و سید طاها مادرم تنهایمان گذاشت و به آرزویش رسید، او فقط منتظر بود تا من سر و سامان بگیرم، بعد از مدت ها دوباره به پدرم رسید...
عشق را باید از پدر مادرم یاد بگیرم...❤️🍃
پرنده شد به هوایت
دل پریشانش🍃💕
نویسنده: #یگانه_کاف
هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده #حرام است 🙃
#پایان
برای شادی روح شهدا صلوات 💚
🌱| @asheghaneh_talabegi |🌱
سلام دوستان عزیز 🤗💖
ببخشید بابت ڪمڪاری داخل کانال
داشتیم یه کار خیـــــــر😍 براے تبلیغ #عید_غدیر انجام میدادیم نمیشد آنلایـن باشم و پست براتون بزارم 😇
به بزرگے خودتون ما رو ببخشیـد ☹️😢💚
@asheghaneh_talabegi🌱
#قرار_عاشقی
#سلام_ارباب_دلم ❤️
#یااباعبدالله_ع❤️
چـــیــزےڪــماز . . .
بـــهــشــت . . .🌸
نـــداردهــــواےتــــو . . .
صــلالــلـهعـلـیـڪیــاابــاعـبـدالـلـھ...
@asheghaneh_talabegi
10.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬فوائد ازدواج #کلیپ
🎤 استاد #رحیمپور_ازغدی
💍با ازدواج به چه چیزهایی میرسیم؟
🍃❤️ @asheghaneh_talabegi
‴💍‴
•[ #همسفرانه ]•
.
.
هر کسی را ؛ 🌿
به#تو❤️ این میل نباشد ،
که مرا ..✨
#سعدی
#عاشقانه
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
@asheghaneh_talabegi
به خدا که تو ❣
حال خوب منی و ❣
حالی بهتر از کنار تو بودن ❣
سراغ ندارم 😍❤️
@asheghaneh_talabegi 🌱
سلام اعضاے عزیـز😇
ولادت پرسر سعادت امام موسےڪاظم(ع) رو تبریڪ میگـم ☺️💚
دیشب قسمت پایانی رمان #عشـق_با_معجـزه_او رو براتون گذاشتم😢
براے رمان جدید بیایین بگین کدوم رمان رو براتون بزارم😍🙈🤭
اینم آیدے من😁💖👇🏻
@Zeynab_bano76