بعد از نماز ، کتابم را برداشتم در تاریکی بین الطلوعین که به زودی به روشنایی میرسید با نور بی جانِ چراغ خواب شروع به مطالعه کردم ؛ چند روزی هست که شروع میکنم به مطالعه و زمان از دستم در میرود ، کتاب را سخت زمین میگذارم بینهایت مجذوب این داستان شدم ، بعد از هر صفحه بیشتر به این باور میرسم که :
«بینوایان یک شاهکار است.»
وارد کلاس که شدم بوی خوشی به مشامم خورد ، نگاهم به میز استاد افتاد ، گلهای زیبای داخل جعبهِ بنفش رنگ به میز استاد جلوهِ دلربایی داده بودند .. نشستیم منتظر شروع کلاس ، همون لحظهای اول یکی از بچها برای کنجکاوی مانعی ایجاد نکرد و سوال ذهن همه رو سریع مطرح کرد و گفت استاد گل رو کی آورده ؟ استاد لبخندی زد گفت یکی از بچها حافظ کل شده و امتحان رو قبول شده ، این گل به مناسبت اونه :) شوق و هیجان بود که کلاس رو به همهمه انداخت ، همه ابراز خوشحالی میکردن و تو ذهنشون خودشونو جای اون شاگرد میذاشتن ، آخ که چه حس شیرینیه .. استاد هم که استاده تو خوندن ذهن ماها ، سریع گفت بچها شما همتون میتونید روزی حداقل یک صفحه حفظ کنید ، رهبر شهید گفتن این کشور ده میلیون حافظ قرآن میخواد ، عهد ببندین که یکی از این ده میلیون نفر باشید ، گفت حالا که شروع کردید رها نکنید ، اراده کنید و ادامه بدید و کلی از این حرفای قشنگ دیگه ..
- داشتم فکر میکردم کاش این گل همیشه روی میز میموند تا امروز رو فراموش نکنیم .