eitaa logo
یادداشت‌ های یک طلبه
431 دنبال‌کننده
841 عکس
417 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدیهٔ کتاب برای سرکار خانم الهام جلالوندی از قم ارسال گردید. مبارکشان باشد. 🌺🌸🌹🌻🌷🌼 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ @TALABEHTEHRANI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
الجزء الستون ترجمة الامام علیّ بن موسی الرضا علیهما‌السلام الفصل الاول: حیاته علیه السلام الشخصیة. الباب الثانی عشر: ما یرتبط بزیارته علیه السلام و فیه فروع الأول: فضل زیارته علیه السلام و آثارها و فیه فروع أ. زیارته علیه‌السلام زیارة رسول الله صلی الله علیه و آله ۴۸۸. قال الصدوق: ... عبد الله بن الفضل الهاشمي، قال: كنت عند أبي عبد الله جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام)، فدخل عليه رجل من أهل طوس، فقال له: يا بن رسول الله... فدخل موسى بن جعفر (عليه السلام)، فأجلسه على فخذه، وأقبل يقبل ما بين عينيه، ثم التفت إليه فقال له: يا طوسي، إنه الامام والخليفة والحجة بعدي، وإنه سيخرج من صلبه رجل يكون رضا لله عز وجل في سمائه ولعباده في أرضه، يقتل في أرضكم بالسم ظلما وعدوانا، ويدفن بها غريبا، ألا فمن زاره في غربته، وهو يعلم أنه إمام بعد أبيه مفترض الطاعة من الله عز وجل، كان كمن زار رسول الله (صلى الله عليه وآله) الأمالی ص ۴۷۰ ح ۱۱ ب. من زاره علیه السلام کان عند الله کشهداء بدر ۴۸۹. قال محمد بن قولویه القمّیّ: ... علی بن عبدالله بن قرطب عن أبی الحسن موسى عليه‌السلام قال : مرَّ به ابنه وهو شابٌّ حَدَثٌ ، وبَنوه مجتمعون عنده ، فقال : إنّ ابني هذا يموت في ارض غُربة ، فمن زارَه مسلّماً لأمره عارفاً بحقِّه ، كان عند الله عزَّوجَلَّ كشهداء بدر کامل الزیارات ص ۵۰۷ ح ۷۹۰ ت. فضل زیارته علی زیارة الحسین علیهما السلام ۴۹۰. قال الصدوق: ... عن علي بن مهزيار قال: قلت لابي جعفر عليه السلام يعنى محمد بن علي الرضا عليه السلام: جعلت فداك زيارة الرضا عليه السلام أفضل أم زيارة أبي عبد الله الحسين عليه السلام؟ فقال: زيارة أبي عليه السلام أفضل وذلك أن أبا عبد الله عليه السلام يزوره كل الناس وأبي عليه السلام لا يزوره إلا الخواص من الشيعة عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۲۶۱ ح ۲۶ ۴۹۱. قال الصدوق: ... عن عبد العظيم بن عبد الله قال: قلت لابي جعفر عليه السلام: قد تحيرت بين زيارة قبر أبي عبد الله عليه السلام وبين زيارة قبر أبيك عليه السلام بطوس فما ترى؟ فقال لي مكانك، ثم دخل وخرج ودموعه تسيل على خديه، فقال زوار قبر أبي عبد الله عليه السلام كثيرون وزوار قبر أبی عليه السلام بطوس قليلون عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۲۵۶ ح ۸ ث. شفاعة أهل البیت علیهم السلام لمن زار قبره علیه السلام ۴۹۲. قال الصدوق: ... عبد السلم صالح الهروي قال: لما خرج علي بن موسى الرضا عليهما السلام إلى المأمون... دخل دار حميد بن قحطبة الطائي ودخل القبة التي فيها قبر هارون الرشيد ثم خط بيده إلى جانبه ثم قال: هذه تربتي وفيها أدفن وسيجعل الله هذا المكان مختلف شيعتي وأهل محبتي والله ما يزورني منهم زائر ولا يسلم علي منهم مسلم إلا وجب له غفران الله ورحمته بشفاعتنا أهل البيت... عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۱۳۶ ح ۱ ج. شفاعته علیه السلام لزوّار قبره فی القیامة ۴۹۳. قال الصدوق: ... عن حمدان الديواني قال: قال الرضا عليه السلام من زارني على بعد داري [زاد فی المقنعة: و شطّ مزاری، و فی الکامل: شطون مزاری] أتيته يوم القيامة في ثلاث مواطن حتى أخلصه من أهوالها إذا تطايرت الكتب يمينا وشمالا وعند الصراط وعند الميزان عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۲۵۵ ح ۲ ۴۹۴. قال الصدوق: ... عن علي بن الحسين بن علي بن فضال عن أبيه عن أبي الحسن علي بن موسى الرضا عليه السلام، أنه قال له رجل من أهل خراسان: يا ابن رسول الله رأيت رسول الله (ص) في المنام كأنه يقول لي كيف أنتم إذا دفن في أرضكم بضعتي واستحفظتم وديعتي وغيب في ثراكم نجمي؟! فقال له الرضا عليه السلام: أنا المدفون في أرضكم وأنا بضعة نبيكم فانا الوديعة والنجم ألا ومن زارني وهو يعرف ما اوجب الله تبارك وتعالى من حقي وطاعتي فانا وآبائي شفعاؤه يوم القيامة ومن كنا شفعاءه نجى ولو كان عليه مثل وزر الثقلين الجن والانس ولقد حدثني أبي عن جدي عن أبيه عن آبائه أن رسول الله (ص) قال: من زارني في منامه فقد زارني لأن الشيطان لا يتمثل في صورتي ولا في صورة أحد من اوصيائي ولا في صورة أحد من شيعتهم وأن الرؤيا الصادقة جزء من سبعين جزء من النبوة عیون اخبار الرضا ج ۲ ص ۲۵۷ ح ۱۱ ✍ هذا الكِتابُ مُسْتَمِرّ... @TALABEHTEHRANI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علیه‌السلام قسمت بیست و نهم زندگی روزانه ۲۰ عبدالله بن مرحوم با اینکه به ظاهر با امام‌کاظم هفت‌پشت غریبه بود اما به سرعت رفت طرف شترش و نامه‌های تاشده رو یه‌جور که کسی اون دوروبر متوجه نشه از جیب خارج کرد و به شکلی ماهرانه، داخل بار و بنه جاساز کرد. عبدالله آدمی بود که به امانت و امانت‌داری وسواس عجیبی داشت. البته در این رفتار محتاطانه، خبرهای نگران‌کننده‌ای که از شدت برخورد ماموران حکومتی با علوی‌ها به گوشش می‌رسید هم بی‌تاثیر نبود. جوّ حاکم امنیتی و بگیر و ببندهایی که در عراق و حجاز بر ضد سادات و خاندان پیامبر راه انداخته بودند به شدّت دلهره‌آور بود. عبدالله به‌خوبی می‌دونست کار خطرناکی می‌کنه و به‌اصطلاح داره توی دهن شیر می‌ره. اما به‌هرحال انتخابی بود که آگاهانه انجام داده بود. البته از طرز رفتارش با امام‌کاظم هم کاملا پیدا بود که از علاقه‌مندان امام در عراق به حساب میاد. وقتی خیالش از مخفی‌کردن نامه‌ها راحت شد سوار بر شتر، مسیر بیابانی و دلهره‌آور بصره به مدینه رو در پیش گرفت. تنهایی و کویر آدم رو خیالاتی می‌کنه. هرگاه از پشت سر صدای نزدیک‌شدن سواری به گوش می‌رسید دلش هُرّی می‌ریخت که نکنه یه‌وقت ماموران حکومتی باشن. عبدالله بارها از نزدیک شاهد سختگیری‌های وحشتناک و تکان دهنده‌ی عُمّال و کارگزاران خلیفه با سادات و مرتبطین با اهلبیت بوده. بارها دیده و شنیده بود که اون بندگان خدا رو در هر شهر و دهاتی که پیدا می‌کنند به شکلی ناجوانمردانه از بین می‌برن! بارها دیده بود دست و پای اون بی‌چاره‌ها رو فقط به جرم شیعه‌بودن و حتی با گمان شیعه‌بودن، چگونه قطع می‌کنند. روزگار خیلی بدی برای دوستان اهلبیت شده بود. کسی که نامش به دوستی اهلبیت آشکار می‌شد زندانی می‌شد، مال و اموالش غارت شده و خونه‌خرابش می‌کردند. این افکار نگران‌کننده عبدالله رو رها نمی‌کرد. هنوز ماجرای شهادت مظلومانه‌ی امام‌حسین وِرد زبان‌ها بود. قصه‌های ترسناکی از وحشیگری ابن‌زیاد با شهدا و اسرای کربلا که نقل مجالس و محافل شیعیان بود. بعد مرگ ابن زیاد نابکار که شیعیان رو به شکلی خشن و زشت می‌کشت، و به اتهام شیعه‌بودن، زندانی و شکنجه می‌کرد متاسفانه سر و کلّه‌ی آدم غیر متمدّن دیگه‌ای به نام حجّاج بن یوسف از دل تاریک تاریخ پیدا شد. در روزگار او شرایط برای دوستان اهلبیت به قدری وخیم و رنج‌آور شد که به فرموده‌ی امام‌باقر اگه به کسی می‌گفتند، تو کافری، بیشتر دوست می‌داشت تا بگن شیعه علی هستی. عبدالله همه‌ی این‌ها رو می‌دونست. اما تصمیمش رو گرفته و پیه هر چیزی رو به تنش مالیده بود. همینطور که داخل کجاوه‌ی روپوش‌دار و با سایه‌بان بر پشت شتر نشسته بود با خودش زمزمه می‌کرد که هر طور شده من باید این نامه‌ها رو که امانت پیش من هستند به سلامت برسونم دست علی بن موسی الرضا در مدینه. اضطراب و دل‌نگرانی‌های عبدالله بی دلیل نبود. قصّه‌های ترسناک و دلهره‌آوری که در عراق عرب و عجم از قول پارچه‌فروشی از اهالی نیشابور دهان به دهان می‌چرخید و به گوش عبدالله خورده بود در این تنهایی بیابان، مو به تن عبدالله راست می‌کرد. اسم این پارچه‌فروش عبیدالله بزاز نیشابوری بود. خودش اینطور تعریف می‌کرده که کارم پارچه‌فروشی توی بازار نیشابور بود. برای خودم دکّانی داشتم. از طرفی با حمید بن قحطبه‌ی طوسی معامله و داد و ستدِ پارچه می‌کردم. البته او سردار و کارگزار هارون‌الرشید در خراسان بود و من بزازی معمولی در راسته‌ی پارچه‌فروش‌های بازار نیشابور بودم. گاهی که جنس خوب به دستم می‌رسید شال و کلاه می‌کردم و راهی طوس می‌شدم. حمید مشتری خوبی بود. یه‌بار برای دیدنش و نه تجارت از نیشابور به طوس رفتم، هنگام ظهر به منزلش وارد شدم اتفاقاً ماه رمضان بود. من مسافر بودم. برای من سفره‌ی غذا پهن شد. با تعجّب دیدم حمید هم اومد سر سفره کنارم نشست. باهم رفیق شده بودیم. به او گفتم: خب! الان ماه مبارک رمضانه و من مسافرم اما تو چی؟ مگه روزه نیستی؟! نگاهش رو از من گرفت و به گوشه‌ای خیره شد. یه‌کم که گذشت، وقتی مطمئن شد کسی داخل اتاق نیست با صدای غمناک گفت: بله ماه رمضانه. گفتم: خب! نکنه خدای‌نکرده کسالت داری و ناخوش‌احوالی؟ چیزی شده؟ به من بگو. حمید آهی کشید و با افسردگی گفت: نه، هیچ عذری ندارم. سعی می‌کرد صورتش رو از من بپوشونه. اما دیدم اشک از دیدگانش سرازیر شد. در حالتی که از کنار سفره بلند می‌شد تا من اشک چشمش رو نبینم، با دست اشاره کرد که مشغول شو به غذا. من هم چیزی نگفتم. بعد اینکه خدمتکارها اومدند سفره رو جمع کردند به حمید که کوشه‌ای کِز کرده و ساکت بود نزدیک شدم و گفتم: چیه، چرا انقدر ناراحت و غمگینی؟! به من نگاه کرد و پرده از رازی هولناک برداشت. عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۱۰۰ ح ۱، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج ۱۱ ص ۴۴ ادامه دارد... @TALABEHTEHRANI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علیه‌السلام قسمت سی‌ام زندگی روزانه ۲۱ حمید با حالتی خجالت‌زده نگاهش رو به طرف من برگردوند و گفت: چند ماه قبل که‌ هارون‌الرشید به طوس اومده بود نیمه‌شب، خدمتکارش رو فرستاد دنبالم. بانگرانی، تند و تند لباس پوشیدم و همراه پیک به دیدار خلیفه رفتم. توی راه تنم مثل بید می‌لرزید. باخودم فکر می‌کردم نکنه یکی رفته پیش خلیفه از من چغلی کرده. در این فکر بودم که به استراحتگاه هارون رسیدم. باعجله از راهرو گذشتم و به اتاق استراحت رسیدم. ناگهان نگاهم افتاد به خلیفه. شمعی روشن در برابر خود گذاشته بود و شمشیری برهنه در کنار شمع قرار داشت. هارون روی تخت‌خواب، به حالت نیم‌خیز نشسته بود و همینطور زُل زده بود به شمشیری که در مقابلش بود. با دیدن شمشیر ترس من بیشتر شد. هزار جور فکر و خیال به ذهنم میومد. برده‌ای قوی‌هیکل، سیاه‌پوست و آفریقایی روبروی خلیفه به حالتی که نوکر در برابر ارباب می‌ایسته دست‌به‌سینه وایساده بود. هارون‌الرشید متوجه حضورم شد. آروم سر بلند کرد و نگاهی به من انداخت. کم‌مونده بود قبض روح بشم. نصف‌شبی توقع شنیدن چنین حرفی رو نداشتم. ناگهان بی‌هیچ مقدمه برگشت به من گفت: چقدر از من حرف‌شنوی داری؟! با این سوال، هُرّی دلم ریخت. پیش خودم گفتم حتما اتفاقی افتاده و باعث شده خلیفه ناراحت بشه. به‌سختی خودم رو جمع و جور کردم و در حالتی که سعی می‌کردم ترسم رو مخفی کنم با صدای رسا اما نسبتا آهسته گفتم: حاضرم جان و مالم رو در اطاعت از خلیفه نثار کنم. با این حرفی که زدم هارون برای لحظاتی کوتاه به فکر رفت. چهره‌ی ناراحتی نداشت و این برای من تاحدودی آرام‌بخش بود. یه‌کم که گذشت روکرد به من و گفت:«خب! اگه می‌خوای می‌تونی برای استراحت به خونه برگردی». متعجّب بودم اما به روی خودم نیاوردم، اجازه‌ی مرخصی گرفتم و به منزل برگشتم. هنوز لحظاتی از استراحتم نگذشته بود که دوباره درب خونه به صدا دراومد. سراسیمه پشت در رفتم. باز پیک خلیفه بود. از من خواست به دیدار خلیفه برم. لباس پوشیدم و راه افتادم. مطمئن بودم چیزی شده، اما چی، نمی‌دونستم. به خدمت خلیفه در استراحتگاه رسیدم. منتظرم بود. همین که نگاهش به من افتاد حرف قبلی رو تکرار کرد: چقدر از من حرف‌شنوی داری؟! این‌بار در پاسخ گفتم: حاضرم جان، مال و فرزندانم رو در راه خلیفه فدا کنم. این‌بار تبسم ملایمی به لب خلیفه نشست. اضطرابم تا حد زیادی فرو نشست. هارون گفت: اگه خواستی می‌تونی برای استراحت به خونه برگردی. من هم خداحافظی کردم و به طرف منزل برگشتم. اما خوابم نمی‌بُرد. انگار در اون شب لعنتی منتظر اتفاقی بودم. به رختخواب نرفتم. همونجا داخل سالن منزل گوشه‌ای نشستم. هر لحظه منتظر به صدا دراومدن درب خونه بودم. ناگهان صدای کوبیدن در بلند شد. یقین کردم که این‌بار قراره اتفاقی بیفته. همونجا اَشْهَد خودم رو خوندم. یادم هست حتی با زن و بچه خداحافظی کردم. همراه فرستاده‌ی خلیفه به طرف استراحتگاه هارون روانه شدم. پاهام نای رفتن نداشت. به دلم برات شده بود قراره امشب اتفاقی بیفته. اما چاره چی بود، باید می‌رفتم. چیزی که نگران‌ترم می‌کرد نگاه‌‌های خیره‌ی خلیفه به شمشیری بود که در مقابل خود گذاشته بود. بالاخره به حضور هارون‌الرشید رسیدم. این‌بار از روی تخت پایین اومده بود در طول اتاق قدم می‌زد. سلام کردم. به طرفم اومد. از لحن صحبتش پیدا بود عصبانی نیست. آروم شدم. یعنی خیالم راحت شد که خطری تهدیدم نمی‌کنه. جلو اومد و دست گذاشت روی شونه‌هام و با لحنی ملایم گفت: حمید! راستش رو بگو ببینم چقدر از من حرف‌شنوی داری؟! در جواب گفتم: حاضرم جان، مال، فرزندان و دینم رو در راه خلیفه فدا کنم. این‌بار، گل از گل خلیفه شکفته شد. چنان از پاسخ من شادمان شد که زد زیر خنده. در حالتی که قاه قاه می‌خندید به من گفت: حالا شد. بعدش به شمشیری که با فاصله‌ای کوتاه از ما روی میزی چوبی کنار تخت‌خواب قرار داشت اشاره کرد و گفت: برو اون شمشیر رو بردار. بعدش با دست، غلام سیاه‌پوست و درشت‌اندامی رو که نزدیک دیوار ایستاده بود به من نشان داد و گفت: همراه این غلام می‌ری. هرچی به تو گفت بی‌چون و چرا انجام می‌دی. مشکلی که نیست؟! گفتم: نه! جناب خلیفه. هرچی شما دستور بفرمایید. جلو رفتم و شمشیر رو از روی میز برداشتم. غلام از جلو راه افتاد و من از پشت سر. طولی نکشید به مقابل درب خونه‌ای رسیدیم. غلام با کلیدی که همراه داشت درب منزل رو باز کرد. وارد شدیم. سالن نسبتا بزرگ و تاریکی بود. به کمک مشعل که در دست داشت، مشعل‌های کوچک روی دیوار اتاق رو روشن کرد. چاهی روباز وسط سالن توجه‌م رو جلب کرد. سه اتاق دیگه هم به این اتاق راه داشت. غلام به کمک دسته‌کلید درب یکی از اتاق‌ها رو باز کرد. در حالی که مشعل به دست داشت جلوتر از من وارد اتاق شد. من هم داخل شدم. اتاقی نَمور و تاریک بود. عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۱۰۰ ح ۱ ادامه دارد... @TALABEHTEHRANI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان_امام_رضا علیه‌السلام قسمت سی و یکم زندگی روزانه ۲۲ تعدادی زندانی در اتاق نمور با وضعی رقت‌آور نگهداری می‌شدند. اون‌ها به شکلی اسفناک از ناحیه‌ی کتف با طناب به‌هم بسته شده بودند. نور کمی تا آخر اتاق می‌رسید. زندانی‌ها رو به‌سختی شُمردم. تعدادشون بیست نفر بود. به کمک نور مشعل که دست غلام بود سعی کردم صورتشون رو ببینم، اما نشد. مشعل رو از دست غلام گرفتم. کمی جلو بردم. برخی جوان و برخی پیر بودند. از غلام پرسیدم جرم این‌ها چیه؟! جواب داد که این‌ها از نوادگان علی بن ابی طالب و فاطمه هستند. پرسیدم کار ما اینجا چیه؟ جواب داد: خلیفه فرمان داده به کمک شمشیری که در دست داری باید همه‌ی این‌ها رو گردن بزنی! دستور خلیفه رو باید اجرا می‌کردم. غلام، یک یک اون‌ها رو بیرون میاوُرد و من با شمشیر گردن می‌زدم. غلام اجساد رو به طرف دهانه‌ی چاه می‌کشید و داخل چاه می‌انداخت. هر بیست نفر این اتاق تمام شد. غلام با کمک کلید، درب اتاق دوم رو هم باز کرد، اونجا هم بیست نفر بودند. اون‌ها هم علوی و از اولاد علی و فاطمه بودند. به همان کیفیت اون‌ها رو هم سر بریدم. با دست و لباس خونی رفتیم سراغ درب اتاق سوم. غلام درب اونجا رو هم باز کرد. داخل اون اتاق هم بیست سیّد حضور داشت. به همان وضع سابق، نوزده نفرشون رو گردن زدم. همینکه خواستم نفر بیستم رو که پیر مردی بود، گردن بزنم به من گفت: وای بر تو‌ ای بدبخت! فردای قیامت اگه جدّم رسول‌الله پرسید به چه جرمی بچه‌های من رو کشتی، چه جوابی می‌خوای بدی؟! با این تشر سیّد پیر مرد انگار که به خودم اومده باشم یکهو دستم شروع کرد به لرزیدن. رعشه بر تمام‌ اندامم افتاد غلام متوجه حالتم شد. چنان با خشم به من نگاه کرد از ترس با شمشیر زدم پیر مرد سید رو هم کشتم. غلام جلو اومد و جسد پیر مرد رو کشید به طرف دهانه چاه رها کرد داخل چاه. ‌حمید بعد گفتن این ماجرای هول‌انگیز روکرد به رفیق بزّازش و گفت: برای من که چنین عملی مرتکب شدم، نماز و روزه به چه درد می‌خوره؟! من یقین دارم جای من قعر جهنّمه! عبدالله زیر سایه‌بون کجاوه نشسته بود و به سرنوشت نامبارک و شوم حمید بن قحطبه‌ی طوسی فکر می‌کرد. در اون بیابون تنها صدای زنگوله‌ی گردن شتر به گوش می‌رسید. امان از وهم و خیال که در تنهایی سراغ آدم میاد. اما عبدالله، بیدی نبود که که با این بادها بلرزه. توی تصمیم خود مصمم بود. دائما به خودش نهیب می‌زد که هر طور شده من باید این نامه‌ها رو برسونم دست علی بن موسی الرضا در مدینه. البته انصاف رو باید در نظر گرفت. اضطراب و دل‌نگرانی‌های عبدالله بی دلیل نبود. کم نبودند قصّه‌های ترسناک و دلهره‌آوری که دهان به دهان چرخیده و به گوش عبدالله خورده بود. مانند ماجرای ترسناکی که اهالی بغداد از رفتار منصور دوانيقى با سادات علوی تعریف می‌کردند. عبدالله از قول آدم موثّقی شنیده بود: وقتى منصور داخل شهر بغداد ساختمان‌سازى می‌كرد دنبال علوی‌ها بود. هرگاه یه علوی دستگیر می‌شد دست و پای اون بی‌چاره رو با طناب می‌بستند و زنده زنده لای دیوارها قرار می‌دادند و با گچ و آجر می‌پوشوندند. بنّایی که اونجا کار می‌کرده تعریف می‌کنه منصور به سيّد نوجوان و خوش‌سيمائى كه از سادات حسنى بود و موهاى مشكى داشت، دست يافت . سید رو به من داد و گفت لای دیوار کار کن بره!! يكى از معتمدينش رو هم مأمور كرد تا به كار من نظارت کنه . اون جوان رو داخل دیوار بجای خشت قرار دادم اما دلم بهش سوخت. رخنه و سوراخى گذاشتم تا هوا بره و بیاد. دور از نگاه مامور به نوجوان گفتم: ناراحت نباش، صبر كن، آخر شب میام نجاتت می‌دم. هوا که تاریک شد با ترس و لرز نزدیک دیوار رفتم. سيّد نوجوان رو صدا زدم. جواب داد. زنده بود. بی‌صدا از دل دیوار درش آوُردم. گفتم مواظب باش اگه لو بری، جون من و كارگرام به خطر میوفته. خودت رو مخفى كن. من، در اين شب تاریک فقط به اين خاطر نجاتت دادم که می‌ترسیدم فردای قیامت اگه جدّت رسول الله سراغم اومد چی جواب بدم. بنّا بعد گفتن این حرف، مقدارى از موی نوجوون رو با آلات و ادوات گچكارى بريد و گفت : خودت رو پنهون كن و نجات بده و پیش مادرت برنگرد. نوجوون گفت: حال كه اینطوره پس به مادرم اطَّلاع بده كه من نجات يافته و فرار كردم تا كمى آروم بگیره و انقده گريه و ناله نکنه. به مادرم بگو كه برام امكان نداره به خونه برگردم. نوجوون فرار كرد و ديگه معلوم نشد به چه شهر و ديارى رفت. نوجوون آدرس محل زندگى مادرش رو به همراه علامتى به من داد، من به اون محل رفتم، صداى گريه‌اى مانند نواى زنبور می‌شنيدم. فهمیدم صداى مادرشه. به دیدنش رفتم و درِ گوشش داستان پسرش رو براش بازگو كردم. موهاى نوجوون رو دادم به دست مادر. عبدالله بن مرحوم بالاخره صحیح و سالم به مدینه رسید. عیون اخبار الرضا ج ۱ ص ۱۰۰ ح ۱ ص ۱۰۲ ح ۲ ادامه دارد... @TALABEHTEHRANI
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا