و اما ...
نیم شبی من خواهم رفت؛
از دنیایی که مال من نیست؛
از زمینی که مرا بیهوده بدان بستهاند ...!
🤍تلاطم؛
میگفت:«شرح غم دل سوختگان، کار سخن نيست...!»
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
🤍تلاطم؛
میگفت:«نجویَم جدایی ز آغوشِ تو!»
میگفت:«غمش یک بغضیو به نفسم گره زده...!»