Collection "spring"< part 1>
1402/01/01
دیگه دم دمای رفتن از باغ بود،درست از بالای درختای باغ, نور تابیده شده روی کوه و مرتع معلوم نبود، اما با مشقت به ثبت رسید...!📻
Collection "spring"<part 2>
1402/01/01
همینجوری که بابام صدام میکرد،بابا دیر میشه ها!بیا بریم، داشتم قدم میزدم به سمت در و حصار باغ،داشتم فکر میکردم علاوه بر ما آدم ها که دلبسته تعلقاتیم،مثل اینکه درخت ها هم دلبسته زمستونن،برگ های سبز هنوز دوست دارن سفید پوش باشن،و شکوفه ها دلشون نمیخواد سر از بالین بردارن...!🚡
Collection" spring"<part3>
1042/01/01
دیگه سوار ماشین شده بودم،اما دلم پیش حال و هوای باغ مونده بود،چون بعد بارون ،بوی خاک بارون خورده،بدجور داشت با دلم بازی میکرد،اما خب نمیشد ...!
بین راه تلألو تابیده روی کوه هارو پیدا کردم،انقدر خوشحال بودم که،فقط ایستادیم که به ثبت برسه و رسید...!
و اینجور بود که یک فروردین به پایان رسید!🙃