1
°_ یه روزی که داشتم،با عجله از کنار خانه مهر عبور میکردم، دیدم آسد رضا با اون جذبه و اخم همیشگیش،بچه هارو دور خودش جمع کرده و داره یچیزی رو بهشون میگه،خیلی کنجکاو شدم بدونم،چی داره به بچه ها میگه که انقدر با دقت دارن بهش گوش میدن؛یکم سرعتمو کم کردم تا متوجه حرفاشون بشم!
داشت با همون لحن همیشگی و خش و دورگه بودنی که حاصل سال ها ایستادگی بود میگفت:
« بچه ها,آدم وقتی یکی رو دوست داره,باید همه چیزش رو دوست داشته باشه!
قشنگیا و زشتیاش،غم و شادیاش؛اصلا هرچیزی که اون آدم و تبدیل میکنه به اون فرد! »🌱
میگفت:" اگه بارونو دوست داری باید رعد و برقش رو هم دوست داشته باشی چون نصفه و نیمه دوست داشتن کسی،تومنی دوزار نمی ارزه بچه ها ...!✨
درسی که به بچه ها داشت میداد ،ساده بودا،اما هرکسی نمیگفت!
✍🏻 « نورا »
🤍تلاطم؛
دلتنگی واقعا عجیب است چیزی که مدتی است مرا درگیر کرده! و افسوس هایی که گریبان مرا گرفته مدام عکس هار
47M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باز هم حکایت فیلم ها و خاطره ها و دلتنگی...!
_چای خانه حرم🥺🌱
_اسفند ماه سال ۱۴۰۰✨
#امام_رضا
🤍تلاطم؛
1 °_ یه روزی که داشتم،با عجله از کنار خانه مهر عبور میکردم، دیدم آسد رضا با اون جذبه و اخم همیشگیش،ب
آسد رضا میگفت:«اگر دخترا نبودن همه عروسکای دنیا یتیم میشدن...!🥺✨