مثلا یه درخت قبل از اینکه تو بشناسیش اسمش رو بدونی یا اصلا متوجه وجودش بشی وجود داره شناخت تو فقط راهیه که از طریقش به اون واقعیت دست پیدا میکنی نه چیزی که اون واقعیت رو به وجود میاره و ماهیت در واقع همون چیزیه که ما باهاش مشخص میکنیم یه موجود چیه و چه ویژگیایی داره اما چیزی که واقعا در خارج تحقق داره وجودشه پس جهان منتظر آگاهی ما نمیمونه تا واقعی بشه و فقط بخشی از واقعیتی رو که مستقل از ذهنمونه میفهمیم اونم نه به شکل کامل و دقیق. حقیقت قبل از اینکه به زبان بیاد یا توی ذهن کسی شکل بگیره سر جای خودش هست ما با شناختن جهان خالق وجودش نمیشیم فقط سعی میکنیم بفهمیم چی هست و چرا هست
اما یکم این مفهوم با این چیزی که در ذهنم هست اختلاف داره چون اصل وجود رو کاری ندارم اینکه کلا هر چیزی خبر هستش آدم رو به فکر فرو میبره
در طول زندگی حتی کلمات هم بار مفهوم خودشون رو دارن که به خبر بدل میشه و تنها راه فهم خبریه که از وجود میفهمیم
عقیده واقعی اصل وجود خود اون تفکره اما خبر هستش که باعث وجودش میشه. صرفا وقتی که وجودش کامل بشه اون دیگه مربوط به خبر نیست و بعد خودت میتونی بخاطر فلان خبر به سراغش بری
Why am I me?
اما یکم این مفهوم با این چیزی که در ذهنم هست اختلاف داره چون اصل وجود رو کاری ندارم اینکه کلا هر چ
اوه پس ما رفتیم تو یه خط دیگه
Why am I me?
اوه پس ما رفتیم تو یه خط دیگه
منم از سر اینکه گفتی خود انسان یه خبره درگیر وجودیت شدم
به خاطر همین پرسیدم که خبر اصلا چیه؟ میتونه در حدی گسترده بشه که مفهوم زندگی رو هم تبدیل به یه چیز خشک و خالی کنه؟ اگر اینطوره، جهان میتونه مجموعهای از اخبار باشه و خب، هر خبری هم مقصودی داره...اره رفتم تو باقالیا خلاصه