Masoumeh is speaking
نمیدونم این شرایط برای بقیههم پیش اومده یانه، گاهی امتحانات خدا، جامعه، خانواده در مجموع اوضاع اطر
سخت ترین مسئله برام فکرکردنه، نه فکرکردن عادی فکرکردن مثل خودم.
من خیلی بیش از حد به اختیار و اجبار انسان فکر میکنم. عقل آدم از یهجایی به بعد صرفا تابع حرف ها و کنشهای اطرافیانشه، بقیه چی میگن، بقیه فلان، بقیه بیسار و به نظرم خود آدم انتخاب میکنه که فیالاجبار اطرافیان روی تفکراتش و نحوه ی فکرکردنش اثر بذارن
من از بقیهای که نمیذارن فکرکنم، نمیذارن تفکر مستقلی داشته باشم میترسم
گاهی اوقات اینقدر تحمل اجتماع و آدمها برام سخت میشه که انگار اجتماعی بودن چیزی فطری نبوده برام، انگار تازه بهش عادت کردم
با پنجتا آدم حرف میزنم به پنج قرن استراحت نیاز دارم
چقدر از این آدمایی که تا میای فکرکنی وقتی مکالمهتون تموم شد چجوری باید سر صحبتو باهاش بازکنی، خودشون سرصحبتو باز میکنن خوشم میاد